طلوع من

کلبه کوچولوی من

نوشته ها و خاطرات زندگی من
اینجا از copy paste خبری نیست، پس شما هم کپی نکنید، اگرم خواستید متنی رو لینک کنید اطلاع بدید
ممنون از همراهیتون

پیام های کوتاه
  • ۱۵ بهمن ۹۴ , ۱۴:۲۸
    آه ...
  • ۲۷ آذر ۹۴ , ۱۷:۱۰
    ...
بایگانی
آخرین نظرات

۲۷ مطلب در اسفند ۱۳۹۴ ثبت شده است

سال 88 رفته بودیم قم

حتما شنیدید که آب قم شوره!

صبح بود و میخواستیم واسه صبحانه چای درست کنیم، کتری رو از آب شهر قم پر کردیم و گذاشتیم رو پیک نیک

چای که آماده شد، هر کدوممون یه فنجون چای واسه خودمون ریختیم

همه چایشون رو با شکر شیرین کردن ولی من برخلاف همیشه، خواستم با قند بخورم

مامانم همین که یه جرعه از چایش و سر کشید گفت: اه چقدر شوره :/

داداشم هم وقتی چاییش و مزه کرد گفت: وااای خیلی شوره :(

ولی من متوجه شوری چای نمیشدم :|

گفتم: درسته که آب این شهر شوره ولی اونقدری شور نیست که قابل مصرف نباشه o_0

خلاصه آب کتری رو خالی کردیم و دوباره کتری رو از آبی که تو ماشین داشتیم پر کردیم،

چای آماده شد، ولی این بار هم همه معتقد بودن اصلا نمیشه خورد و مزه زهرمار میده >_<

و باز هم من شوری چای رو حس نمیکردم :|

گفتیم اگه مشکل از آبه پس چرا الآن هم چای شوره؟؟

در این هنگام بود که من به راز شوری چای پی بردم!!!

گفتم نکنه بخاطر شکره؟؟

و دیدیم بعععععله! اشتباها ظرف شکر رو با نمک پر کردیم :)))))

۹ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۰ اسفند ۹۴ ، ۰۰:۲۸
اَسی ...

قابل توجه همه ی بلاگر های عزیز!!!

این یک دعوتنامه به همه ی بلاگر هاست!

بهترین پست وبلاگ خود را انتخاب و به ما معرفی کنید!!

پستی که از نظر خودتان، تکرار میکنم از نظر خودتان، بهترین پست وبلاگتان به شمار میرود و از همه ی پستهایتان بهتر است را اینجا معرفی کنید و با بقیه به اشتراک بگذارید!! (ترجیحا متعلق به سال 94 باشد)

پس از معرفی پست های منتخب ، رای گیری صورت میگیرد تا بهترین پست از نگاه خوانندگان انتخاب و به عنوان پست برتر سال معرفی شود!!

این فرصت را از دست ندهید!!

این چالش را به دوستانتان انتقال دهید تا همه بتوانند در این چالش شرکت کنند و شانس ورود به پست برتر سال را داشته باشند!!

شاید شما برنده ی ما باشید :)

۲۹ نظر موافقین ۹ مخالفین ۱ ۱۹ اسفند ۹۴ ، ۰۲:۱۸
اَسی ...

بچه که بودم رفته بودیم تهران خونه ی یکی از اقواممون

اونا ما رو بردن رستوران! من که اون موقع تهران رو خیلی باکلاس میدونستم و تا اون زمان هم رستوران نرفته بودم یهو جو باکلاس بودن منو گرفت!!!

غذا رو که آوردن، من خواستم یه کم کلاس بذارم! رو کردم به بچه ی خانواده که کنارم نشسته بود و گفتم: من اصلا عادت ندارم تو بشقاب غذا بخورم!! فقط تو کاسه غذا میخورم :/

در این هنگام کل میز از شدت خنده ی اطرافیان رفت رو هوا :|

من فقط به اون بچه گفته بودم ولی مثل این که همه حرفمو شنیده بودن :| و من به شدت ضایع شدم و اونجا بود که فهمیدم بشقاب از کاسه باکلاس تره :|

بعد از اون جریان هر وقت مامانم اینا قضیه ی اون روز و واسه کسی تعریف میکردن، میگفتن داداش کوچیکم این حرف و زده !!! و منم چون ضربه ی سختی خورده بودم به روم نمی آوردم که اون سوتی من بوده >:) حتی داداشم هم یادش نمیومد که چنین حرفی نزده و قبول میکرد خودش سوتی داده :)))))

تا این که اخیرا من لب به اعتراف گشودم و به همه گفتم که اون کسی که چنین حرفی زده، داداشم نبوده! بلکه من بودم!!!

ولی جالبه هیچکس حرفم و قبول نکرد و همه گفتن تو اشتباه میکنی، داداشت گفته خخخخخخخخخخ

۱۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۱ ۱۸ اسفند ۹۴ ، ۰۰:۲۳
اَسی ...

پنج ماه پیش رفته بودیم خونه ی یکی از اقوام که تو یکی از روستاهای شمال کشور زندگی میکنن

تو دستشویی شون هرچقدر گشتم صابون نبود :| اومدم تو حیاط پیش شیر آب و نگاه کردم بازم وسیله ای برای شستن دست پیدا نکردم، سفره انداخته بودن که غذا بخوریم، ولی من نمیتونستم با دست نشسته برم سر سفره :(

دخترشون و صدا زدم و ازش صابون خواستم، رفت تو آشپزخونه و مایع ظرفشویی رو برام آورد :|

خونه یکی دیگه از همین اقواممون هم که در همون روستا بودن، وضع به همین منوال بود! منتها با این تفاوت که اونا پودر رختشویی رو ریخته بودن تو آب و باهاش ظرف میشستن، و وقتی ازشون سراغ صابون و گرفتم همون پودر آب شده رو بهم دادن :|

آخه مگه میشه تو خونه صابون نباشه؟ یعنی اونا بعد از دستشویی دستاشون و نمیشورن؟؟

به نظر من که بدون صابون زندگی مختل میشه o_0

با این که ما همیشه دستمون تو صابونه، الآن که داریم خونه تکونی میکنیم میبینم چقدر کابینتا و یخچالا کثیف شدن و لک دستامون روش مونده! چه برسه به این که دستامونم نشوریم :|

۱۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱ ۱۶ اسفند ۹۴ ، ۲۳:۵۱
اَسی ...

چرا این خونه تکونی اینقدر سخته؟؟؟ :(


این روزها درگیر کمک به مادر در انجام ماموریت خطیر خانه تکانی هستم :دی

ولی واقعا چقدر تمیز کردن خونه سخت و طاقت فرساست :( تمومی هم نداری :/

تو این روزا به این نتیجه رسیدم که دستمزد کارگر هایی که نظافت منزل انجام میدن باید از دستمزد رئیس جمهور هم بیشتر باشه :|

واقعا توانایی زیادی رو میطلبه!!


روز اول که مامان گفت باید خونه تکونی رو شروع کنیم، بهش گفتم: پشت بام با من :دی

مامان گفت: زحمت میکشی :/

گفتم: خب باشه، زیرزمینم با من :)))

ما اصلا زیرزمین نداریم ;)


۱۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱ ۱۶ اسفند ۹۴ ، ۰۱:۱۰
اَسی ...

امروز رفتیم جمعه بازار!

چقدر جنسا ارزون و مناسب و درعین حال قشنگ بودن!!! کلی خرید کردم و یه عالمه خوشحالم ^_^

میخواستم شلوار بگیرم گفتن اتاق پرو هم داریم!! گفتم کجاست؟؟ 0_o به یه نقطه ی دور اشاره کردن و گفتن: اون چادر نارنجیه!!

سه تا شلوار برداشتم که پرو کنم، رفتیم سمت چادر، مامانم بیرون چادر ایستاد و وسایلم و برام نگه داشت، چادرش اینقدر کوچیک بود که سرم میخورد به سقفش!! خلاصه یکی یکی شلوارا رو پرو کردم، مامان گفت: این شلواری که دست منه از همه شون قشنگ تره! گفتم: مامان؟؟ اون که شلوار خودمه!!! :)))

من قصد خرید نداشتم، پول نقد هم با خودم نبرده بودم! اما کلی خرید کردم!! جالبه فروشنده ها کارتخوان هم داشتن :|


+نظرتون چیه یه بازی وبلاگی راه بندازیم و عکس خریدای عیدمون و به اشتراک بذاریم؟؟ و ببینیم سلیقه ی چه کسی مورد پسند تره!

۱۴ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۵ اسفند ۹۴ ، ۰۰:۱۵
اَسی ...

سلام دوستان :)

باید به عرضتون برسونم که این سه روز اینترنتم مشکل پیدا کرد و من نتونستم بیام، ببخشید اگه پشت در موندید ;)


امروز یه فیلم درباره ی چراغ جادو دیدم و به این فکر افتادم که اگه یه روز غول چراغ جادو رو ببینم، چه آرزویی ازش میخوام؟؟

شما چطور؟!

اگه قرار باشه غول چراغ جادو 3 تا آرزوی شما رو برآورده کنه، اون آرزوها چی هستن؟؟؟!!! :)


+ ب ن: آرزوهای من...

1_ظهور امام زمان (فکر نکنین کلیشه ایه، چون واقعا آرزومه)

2_سعادت دنیا و آخرت خودم و عزیزانم

3_ ثروت :دی

۱۸ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱ ۱۴ اسفند ۹۴ ، ۰۱:۲۵
اَسی ...

پیرو پست دیروز، اینجانب با مادرجان قهر بودم :/

امروز که از حمام اومدم دیدم مامانم داره یه آهنگ زمزمه میکنه، بیشتر که دقت کردم متوجه شدم داره واسه من میخونه!! وقتی به مضمون شعر پی بردم، بهت و حیرتم از دیروز هم بیشتر بود!!! o_0

متن شعر فوق بدین قرار است:

گل در اومد از حموم

سنبل در اومد از حموم

شغال در اومد از حموم!!!

وقتی مطمئن شدم که دقیقا همینا رو میگه هم تعجب کردم هم خنده م گرفته بود :)) ولی از آنجا که قهر بودم نمیخواستم به روی خودم بیارم :/

ولی مثل این که مادر جان دست بردار نبودن!! کم کم آهنگ از حالت زمزمه خارج شد و به وضوح به گوش میرسید!! منم که هر چقدر سعی میکردم جلوی خندم و بگیرم خندم شدیدتر میشد!! تا این که زدم زیر خنده و به این صورت صلح برقرار شد :)))

۱۸ نظر موافقین ۵ مخالفین ۱ ۱۰ اسفند ۹۴ ، ۰۱:۵۷
اَسی ...

نمیدونم کِی..

اما..

انداختتش دور...

بی اطلاع من...

یه کیف پر از خاطرات کودکیم...

پر از نقاشی ها و دست نوشته هام...

حتی اون کاغذه که روش اندازه ی دست کوچولوم و ثبت کرده بودم...

آخه چرا؟؟

میگه اونا آشغال بودن :(

لااقل به من میگفت که اون وسایلی که برام مهم بودن رو از تو کیف برمیداشتم...

حالا من موندم و دنیای آدم بزرگا...


+اینم بی ربط به پست نیست

۱۷ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۰۸ اسفند ۹۴ ، ۲۲:۳۶
اَسی ...

امروز با مامان بیرون بودیم، یکی از دوستای قدیم مامان و دیدیم، داشتیم باهاش قدم میزدیم که پسرش هم به ما رسید

مامان گفت: این کدوم پسرته؟

دوست مامان گفت: این حمیدمه :)

مامان: این حمیده؟؟ چرا اینقدر زشت شده؟؟ :/

دوست مامان: چه میدونم :))

مامان: اون پسرت رضا هم همین قدر زشته؟؟!!

دوست مامان خندید و گفت: اون یه کم بهتره :)))


حالا پسره اومده بود سلام علیک کنه، من داشتم از خنده منفجر میشدم :)))))))

بعد که رفتیم خونه به مامان گفتم این چه حرفی بود به دوستت زدی؟؟

مامان که تازه متوجه شده بود چه سوتی ای داده حالا نخند کی بخند :))))))))))

۱۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۸ اسفند ۹۴ ، ۰۱:۳۴
اَسی ...