طلوع من

کلبه کوچولوی من

نوشته ها و خاطرات زندگی من
اینجا از copy paste خبری نیست، پس شما هم کپی نکنید، اگرم خواستید متنی رو لینک کنید اطلاع بدید
ممنون از همراهیتون

پیام های کوتاه
  • ۱۵ بهمن ۹۴ , ۱۴:۲۸
    آه ...
  • ۲۷ آذر ۹۴ , ۱۷:۱۰
    ...
آخرین نظرات

۱۲ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۸ ثبت شده است

امشب حلیم خوردم. حلیمش مونده بود و واسه همین یه کم ترشیده بود.

یاد تو افتادم.

یاد روزی که حلیم داشتیم. همه داشتیم میخوردیم که دیدیم انگار ترشیده. ظرف حلیمو از جلوم برداشتی و گفتی تو نخور. گفتم نه اشکالی نداره. گفتی نه مسموم میشی. و خودت شروع کردی به خوردن حلیم من. گفتم پس چرا داری میخوریش؟ گفتی من چیزیم نمیشه.

امشب هم حلیم ترشیده بود. ولی تو نبودی. نبودی که ظرف رو ازم بگیری. نبودی و من تا آخر حلیم ترشیده رو خوردم.

.

.

حق نداری نباشی!

اصلا میخوام همه حلیم های دنیا بترشن

وقتی میتونه بهونه ای بشه برای لمس محبتت...

موافقین ۹ مخالفین ۰ ۳۰ ارديبهشت ۹۸ ، ۲۱:۴۴
اَسی ...

میگه میتونی روزه بگیری؟

میگم چرا نتونم؟

میگه آخه لاغری ضعیفی!

گفتم اتفاقا چون کم غذام خیلی راحت تر از افراد پرخور میتونم روزه بگیرم

-_-

۵ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۲۹ ارديبهشت ۹۸ ، ۰۰:۴۰
اَسی ...

هر کسی ممکنه از شنیدن یه صدای خاص، کیف کنه و لذت ببره.

من خودم از شنیدن صدای برخورد قاشق به لیوان شیشه ای خیلی خوشم میاد. چون نوشیدن یه شربت خنک رو بهم نوید میده!

صداهای مورد علاقه شما چیه؟

۱۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۰ ارديبهشت ۹۸ ، ۲۳:۲۹
اَسی ...

با اینکه ناخوش بود و بخاطر سردردش نتونست سر سفره افطار بیاد، وقتی دید حال منم خوب نیست، رفت برای من و خودش تخم مرغ عسلی درست کرد.

گفت آماده شده.

نتونستم برم تو آشپزخونه. چند دقیقه بعد خودش برام آوردش.


این بار من ازش پرسیدم: با آب جوش یا معمولی؟

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۷ ارديبهشت ۹۸ ، ۲۳:۲۸
اَسی ...

(پرده اول)

صحنه: جلوی سوپرمارکت


دختر: برام خوراکی بخر

مادر: کارتم همرام نیست. تو کارت آوردی؟

دختر: آره

مادر: خب تو بخر

دختر: نمیخوام



(پرده دوم)

صحنه: سر کوچه

مادر روی سکویی مینشیند

مادر: من نمیام خونه

دختر: چرا؟

مادر: تو برام خوراکی نخریدی!

دختر: پا شو بریم خونه!

مادر: تا نخری نمیام

دختر: دیگه با خودم نمیارمت بیرون

و از صحنه خارج میشود

چند دقیقه بعد دختر با پلاستیکی در دست وارد صحنه میشود.

مادر: خریدی؟

دختر: بله

و هر دو از صحنه خارج میشوند


+ این داستان واقعی است.



بی ربط به پست: هیچوقت به حرف گارسون مبنی بر تعریف یکی از موارد منو اعتماد نکنید!

یه لیوان شیر آورده توش پر کرده از تیکه های یخ! یه پر قهوه ریخته روش و تهش هم سس شکلات چسبیده. اسمشم گذاشته "آیس موکا" ! آخه اون یخا اگه آب بشن که اون شیر شده آب زیپو!


بی ربط نوشت 2: بعضیام هستن وقتی یه امانت ازشون میگیری باید به زور بهشون پس بدی! یه کتاب تو دوران دانشجوییم از یکی گرفته بودم، بعد از اینکه کارم باهاش تموم شد چند بار به صاحبش گفتم کتابتو برات بیارم؟ هر بار میگفت الان نه من کیفم سنگین میشه! تا اینکه درسمون تموم شد و دیگه ندیدمش.

چند سال از اون جریان میگذره. دیروز تو یه مراسمی، از اونجا که میدونستم اون دوستم هم میاد، کتاب رو با خودم بردم. دیدمش و گفتم کتابتو آوردم. گفت: نه من اصلا نمیتونم الآن ازت بگیرمش! گفتم خب من چیکار کنم؟ گفت آخر مراسم صدام بزن ازت بگیرم. رفت و دیگه پیداش نشد. منم به دخترخالش که دوستمه گفتم این کتابو میتونی بدی به دخترخالت؟ گفت اره. گرفت و رفت.

بساطی داریم از دست ملت :|

۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۴ ارديبهشت ۹۸ ، ۲۳:۳۰
اَسی ...

یه بازی گروهی اندروید هست به اسم "دور"

تو این بازی دو نفر دو نفر یه تیم میشین. کلماتی بهت داده میشه که باید هم گروهیت رو راهنمایی کنی تا بتونه کلمه رو حدس بزنه

حالا تجربه راهنمایی ها و جواب های ما تو بازی:


کلمه "استکان"

راهنمایی: چایی رو با چی میخوری؟

جوابها: دهن، لب، دست!


کلمه "سلول"

راهنمایی: بدنت از چی تشکیل شده که خیلی ریزه؟

جواب: مو! (و از آنجا که فرد بدنسازی میره) جواب بعدی: عضله!


کلمه "کباب"

راهنمایی: گوشت وقتی خیلی میپزه چی میشه؟

جواب: سوخته، جزغاله!


کلمه "عصای جادویی"

راهنمایی: موسی چی رو مینداخت روی زمین؟

جواب: وزنه! (از آنجا که علاقمند به بدنسازی هستن، اون موسی اسماعیل پور که بدنسازه رو گفتن)


کلمه "آهو بره"

راهنمایی: امام رضا ضامن چی شد؟

جواب: آهو

راهنمایی: وقتی کوچیکه بهش چی میگن؟

جواب: آهوی کودک!


کلمه "پریز تلفن"

راهنمایی: اون سوراخی که مال تلفنه

جواب: سوراخ تلفن!!


کلمه "پیپ"

راهنمایی: پدر پسر شجاع چی میکشید؟

جواب: شجاعت!


کلمه "ناقوس"

راهنمایی: وقتی یه فحش بد میدن میگن بی چی؟

جواب: بی ناموس

راهنمایی: کلیسا شبیه اینو داره

جواب: بی ناموس کلیسا!


کلمه "پوشک بزرگسال"

راهنمایی: مای لیدی!

جواب: خانم من!!!!


۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۳ ارديبهشت ۹۸ ، ۱۴:۳۰
اَسی ...

وقتی مطمئن بشی یه نفر هیچوقت تنهات نمیذاره، سنگدل تر میشی

موافقین ۷ مخالفین ۱ ۱۲ ارديبهشت ۹۸ ، ۲۱:۱۸
اَسی ...

بچه که بودم (احتمالا سه یا چهار ساله) پسرعموم که اون موقع سرباز بود، اومد خونه ما. این درواقع اولین باری بود که میدیدمش. چون خانواده عموم تو یه شهر دیگه بودن. و حالا سربازی پسرعموم افتاده بود تو شهر ما.

من خیلی از حضور این مهمون جدید خوشحال بودم.

تا اینکه موقع رفتنش رسید.

من طبق رسم همه بچه ها، ناراحت بودم و بهش گفتم نرو!

اون هم برای اینکه من به رفتنش رضایت بدم گفت فردا برمیگرده.

فردای اون روز من برای استقبال از پسرعمو، عینک دودی پلاستیکی آبیم رو که شیشه های مشکیش شبیه چراغ فولکس بود، به چشمم زدم و رفتم رو پله ی جلوی در خونه مون منتظر نشستم! و فلسفه ی عینک این بود که پسرعمو وقتی اومد من رو نشناسه و با برداشتن عینکم غافلگیرش کنم!

ولی افسوس که انتظارم هرگز به سر نرسید...


۹ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۹ ارديبهشت ۹۸ ، ۰۱:۵۵
اَسی ...

امروز ناهار رفتیم پیک نیک

بگید کجا؟

تو خونمون!

بله درسته :دی

تو حیاطمون زیرانداز پهن کردیم و ناهار که همانا مرغ ترش جان دل بود رو تو نسیم خنک بهاری و در برابر آفتاب گرم و مطبوع و زیر آسمون آبی، نوش جان کردیم :)

و چقدر چسبید ^_^

ای کسانی که از نعمت داشتن حیاط برخوردارید! قدر بدانید و حالشو ببرید :)))

۱۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۷ ارديبهشت ۹۸ ، ۲۲:۵۰
اَسی ...

1_شده از دیدن خنده ی یه نفر، گریه ات بگیره؟

2_شده یه بزرگتر، تو یه جمع، بهت بگه "شما چشم مایی"؟

3_شده کسی بستنی گاز زده ات رو با بستنی گاز نزده ی خودش عوض کنه؟

4_شده تلگرامت رو از گوشیت دزدیده باشن؟

5_شده تو یه روز در کمتر از دو ساعت، هفت نفر از دوستات رو تو نقاط مختلف شهر ببینی؟

6_شده یه جایی که آب کمه، یه نفر آب معدنی دهنیش رو بهت بده و وقتی بگی نمیخوام، به زور بگه باید جلوی چشمم بنوشی؟

7_شده کارهایی که قبل از خواب انجام میدی از کارهای زمان بیداریت بیشتر باشه؟

۱۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۷ ارديبهشت ۹۸ ، ۱۳:۲۶
اَسی ...