طلوع من

کلبه کوچولوی من

نوشته ها و خاطرات زندگی من
اینجا از copy paste خبری نیست، پس شما هم کپی نکنید، اگر هم خواستید متنی رو لینک کنید اطلاع بدید
ممنون از همراهیتون

پیام های کوتاه
  • ۱۵ بهمن ۹۴ , ۱۴:۲۸
    آه ...
  • ۲۷ آذر ۹۴ , ۱۷:۱۰
    ...
بایگانی
آخرین نظرات
  • ۱۵ خرداد ۰۱، ۱۱:۵۷ - مترسک ‌‌‌‌‌
    چه خفن :)

۵ مطلب در آبان ۱۴۰۰ ثبت شده است

جواب منفی را همراه با داشتن آرزوی خوشبختی، برایش فرستادم. نت را خاموش کردم و از خانه خارج شدم.

آژانس جلوی در منتظرم بود. سوار شدم و سلام کردم.

همان راننده همیشگی بود. بوی عطر دیوانه کننده‌اش در مشامم پر شد و مرا غرق در افکارم کرد.

آخر یک عطر ناقابل چه بود که آن را هم نداشتی؟ نه که نداشتی، داشتی! اما چه عطری که نگویم بهتر است!

و ماشینی که همیشه بوی گاز می‌داد!

به کجای دنیا برمی‌خورد اگر...

موافقین ۵ مخالفین ۰ ۳۰ آبان ۰۰ ، ۱۱:۲۸
اَسی ...

در سالهایی نه چندان دور، به گمانم همین دوازده سال پیش بود، دختر شماره یک در جایی مشغول به کار شد. طولی نکشید که دختر شماره دو که از نزدیکان دختر شماره یک بود نیز در همانجا مشغول به کار شد. گذشت و گذشت تا سر و کله آقای شماره یک در محل کار دخترها پیدا شد. کم کم دختر شماره دو از آقای شماره یک خوشش آمد و این قضیه را با دختر شماره یک درمیان گذاشت. از آن طرف، دخترها یک همکار داشتند به نام آقای شماره دو. این آقای شماره دو هم به مرور زمان به دختر شماره یک علاقمند شد. دختر شماره دو هم از این علاقه مطلع بود.

در بهترین حالت میتوان پایان قصه را اینطور متصور شد که دختر شماره دو با آقای شماره یک و دختر شماره یک با آقای شماره دو ازدواج کنند.

اما داستان اینگونه پیش نرفت!

آقای شماره یک که از علاقه دختر شماره دو به خودش آگاه نبود، از دختر شماره یک خواستگاری کرد. دختر شماره یک هم با علم به اینکه دختر شماره دو به آقای شماره یک علاقمند است، به درخواستش جواب مثبت داد. و این میان، آقای شماره دو و دختر شماره دو در عشقشان ناکام ماندند.

سالها از این جریان گذشت و رفته رفته دختر شماره دو و آقای شماره دو به هم علاقمند شدند و ازدواج کردند.

سوالی که پیش می‌آید این است که زین پس چطور قرار است این دو زوج با چنین عقبه ای، به خوبی و خوشی در کنار هم زندگی کنند؟ چرا که همانطور که گفته شد، دختر شماره یک از نزدیکان دختر شماره دو بود.

پایان

۷ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۸ آبان ۰۰ ، ۱۹:۵۴
اَسی ...

از اتاق فرمان اشاره می‌کنن امروز مورخ ۱۱/۱۱ (عدد یک، چهار بار تکرار شده) روز جهانی یکی ها و تکی ها و درواقع مجردهاست.

مجردهای عزیز به همه‌تون افتخار می‌کنم. آفرین به این اراده! احسنت به این استقامت! ماشاءالله به این صبوری!

روزمون مبارک :))

 

+ الهی سال بعد این روز شامل حالتون نشه صلوات بفرست 😉

۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۱ ۲۰ آبان ۰۰ ، ۱۴:۳۱
اَسی ...

توی «ولمون کن بابا جون عزیزت» ترین حالت ممکنم!

موافقین ۸ مخالفین ۰ ۱۷ آبان ۰۰ ، ۲۰:۰۳
اَسی ...

به تازگی باخبر شدم که یکی از اقوام ازدواج کرده است. از صمیم قلب برایش خوشحال شدم. پدر و مادرش را از دست داده و تنها فرزند مجرد خانواده شان بود.

پیرو این اتفاق، امروز در این فکر بودم که از شنیدن خبر ازدواج چه افراد دیگری عمیقا شاد می‌شوم، و در ذهنم دانه دانه می‌شمردمشان. یکی از آنها دوست صمیمی کودکی ام بود. با خود گفتم او از من بزرگتر است و چه خوب می‌شود اگر زودتر از من ازدواج کند.

به یک ربع نکشید که خبر ازدواجش را برایم آوردند! آن هم چه ازدواجی!

نه تنها خوشحال نشدم بلکه از شدت ناراحتی گریستم. هرچقدر سعی کردم جلوی ریزش اشکهایم را بگیرم نشد.

حالا مانده ام چگونه به او تبریک بگویم. نمی‌دانم وقتی با او روبرو شوم چه عکس العملی نشان دهم.

دعا می‌کنم خوشبخت شود...

۹ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۶ آبان ۰۰ ، ۰۰:۱۸
اَسی ...