طلوع من

کلبه کوچولوی من

نوشته ها و خاطرات زندگی من
اینجا از copy paste خبری نیست، پس شما هم کپی نکنید، اگرم خواستید متنی رو لینک کنید اطلاع بدید
ممنون از همراهیتون

پیام های کوتاه
  • ۱۵ بهمن ۹۴ , ۱۴:۲۸
    آه ...
  • ۲۷ آذر ۹۴ , ۱۷:۱۰
    ...
آخرین نظرات

۱۰ مطلب در آذر ۱۳۹۷ ثبت شده است

بدین وسیله مامور شدیم به برگزاری بازی سفره های یلدایی!

پس یادتون نره امشب از سفره هاتون عکس بگیرین :)

دو روز فرصت دارید که عکس هاتون رو برام بفرستید یعنی تا ساعت 24 یکشنبه شب.

بعدش هم رای گیریه

منتظرم ها ^_^


یلداتون مبارک

خوش بگذره :)

۸ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۳۰ آذر ۹۷ ، ۱۰:۱۱
اَسی ...



به خیالت جای خالی ات در کنارم به چشم می آید؟

به بی اهمیتی ظرف خالی آیس پکی است که تا چند دقیقه دیگر به خاطره ها سپرده میشود!

این که همیشه نیستی به ضرر خودت است! چون اگر امروز هر کسی همراهم بود، یک آیس معجون ترش مهمانم میشد.

نه اشتباه نکن! حال خوبم بخاطر قبولی در شغل دلخواهم نیست. زمان مصاحبه و گزینش فرداست. ولی هر چه که بشود من خوشحال خواهم بود. چرا که خودم را سپرده ام به دست کسی که همیشه برایم بهترین ها را رقم زده.

۱۱ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۶ آذر ۹۷ ، ۱۴:۵۰
اَسی ...



یادمه یه بار یکی از بلاگرا از سه ساله شدن وبلاگش نوشته بود. اون موقع به نظرم سه سال خیلی زیاد بود! پیش خودم گفتم چقدر وبلاگش قدمت داره! ولی حالا میبینم چه زود گذشت...

حالا وبلاگ منم سه ساله شده :)

تولدت مبارک کوچولوی من ^_^

مرسی که پا به پای لحظه هام با منی :*

۱۸ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۳ آذر ۹۷ ، ۰۱:۱۰
اَسی ...

بالآخره یه جا پیدا شد که رشته ما رو بخوان!

امروز رفتم فرم پر کردم و اگه تو مصاحبه هم قبول بشم و گوی سبقت رو از رقبا بربایم، اونوقت مدرکم به یه دردی خورده و میتونم بگم از درس خوندن پشیمون نیستم! بعد از تحمل چند سال بیکاری به آرامش میرسم و از این کاری که صرفا جهت سرگرمیه بیرون میام.

دعا کنید پذیرفته بشم...



+ مارشمالو تا همین دو سه ماه پیش 2 تومن بود، امروز رفتم بخرم میگه 7500!! O_O



عنوان: جمله ای که تو مسیر هی با خودم تکرار میکردم.

۱۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۱ آذر ۹۷ ، ۱۸:۱۳
اَسی ...

حدود یک سال و نیم پیش یه کلاس میرفتم. تو اون کلاس با اکثر بچه ها دوست شده بودم. صمیمی نه ولی دوست شدم.

یکی از اون بچه ها تو مناسبتای مختلف به من پیام میده. تقریبا هر روز هم پیامای صبح بخیر و انرژی مثبت برام میفرسته.

خیلی حس خوبیه که یه نفر که ازش توقعی هم نداری، هر روز به یادت باشه و بخواد خوشحالت کنه و حالتو خوب کنه.

شاید تو کانالا و گروهای مختلف از این پیاما زیاد باشه، ولی اینکه یه نفر اختصاصی برای تو بفرستدشون تاثیرش خیلی بیشتره.

همین الآن که دارم این پست رو مینویسم هم پیام داد.


تو همون کلاس، یه دوست دیگه ای هم بود که همچنان درحال پیگیری اخبار جدیده :|

یعنی نه سلام میگه نه حالمو میپرسه! با "چه خبر" شروع میکنه و با "چه خبر" تموم میکنم -_-



+ پ.ن: این همون پستی بود که پرید. قبول دارید دوباره نوشتن مطالب هیچوقت به کیفیت اولیه اش نمیرسه؟ :/

۷ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۷ آذر ۹۷ ، ۱۴:۱۸
اَسی ...

+صبح

باید میرفتم به یکی از ادارات برای رسیدگی به کارای رئیسم.

اولین بار که قرار بود برم اونجا، رئیسم گفته بود برو به اون خانم آیکیو حسابی بتوپ و حالیش کن کارشو درست انجام بده! با چنین پیش زمینه ای وارد اداره مذکور شدم و با یه خانم مظلوم و آروم مواجه شدم. یه کم گارد گرفتم و گفتم چرا اطلاع رسانی نمیکنید که این همه ما رو به زحمت نندازید؟ بنده خدا عذرخواهی کرد و کارم رو راه انداخت.

امروز که دوباره رفتم پیشش داشت با تلفن صحبت میکرد. منو که دید با لبخند دستشو به سمتم دراز کرد. یک دقیقه ای تلفنش طول کشید و همچنان دستمو تو دستش نگهداشته بود. وقتی گوشی رو گذاشت گفت: چقدر دستت سرده کجا بودی؟ گفتم: بیرون بودم. گفت: چایی برات بیارم گرم شی؟ گفتم: نه ممنون.

که دیدم رفت و با این فنجون چای گرم برگشت:


صبحانه نخورده بودم و اون چایی خیلی به موقع بود.

شاید از نظر بقیه اون یه خانم آیکیو با چشمای منحرف و شدیدا ضعیف باشه، ولی من جز زیبایی درش ندیدم. کسی که مهربون ترین قلب دنیا رو داره.



+ظهر

پست قبل چه زود نتیجه داد:


بعضی گلا بوی خوبی نمیدن...



+شب

تو تاکسی که نشستم، گرمای مطبوع بود و بوی خوش عطر و موسیقی آرامش بخش و عطر بیسکوییت نارگیلی که تو فضا موج میزد و حس امنیتی که بهم دست داد، سرمو تکیه دادم به صندلی و ناخودآگاه اشکام سرازیر شدن. تازه فهمیدم چقدر تحت فشار بودم و حالا یه نفس راحت کشیدم.



+ پ.ن: "تو عزیز؟؟ دلمی! بگو"

چند بار شنیده باشم خوبه؟

موافقین ۶ مخالفین ۱ ۱۵ آذر ۹۷ ، ۲۲:۰۰
اَسی ...

شدیدا دلم کادو میخواد

از اونا که اصلا انتظارشو نداری و یهو میارن جلو خونه بهت تحویل میدن! و تو حتی نمیدونی از طرف کیه! و از لحظه تحویل تا باز کردن بسته همینطور حس های خوبه که سراسر وجودت رو در بر میگیره



+ پ.ن: تو یکی از این کانالای ارزونسرا عضو شدم و چه لباسها که انتخاب نکردم! اونقدر واسه سفارششون شوق و ذوق داشتم که شب و روز نداشتم!

سرکاری بود...

ذوقم جوان مرگ شد...

۱۳ آذر ۹۷ ، ۱۳:۵۴
اَسی ...

یه همچین مخاطبای آن تایمی داریم ما:


اگه میگید لابد تو این مدت آنلاین نبوده، باید بهتون بگم سخت در اشتباهید :|

۱۴ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۹ آذر ۹۷ ، ۱۲:۵۲
اَسی ...

همیشه اوضاع طوری پیش نمیره که ما انتظارشو داریم...



زمان که بگذره همه چی عادی میشه! نه؟

موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۸ آذر ۹۷ ، ۱۳:۵۹
اَسی ...

سلام

خوندن داستان های عاشقی دیگران خیلی برام جالبه. همیشه وقتی یه زوج رو میبینم دلم میخواد بدونم چطور باهم آشنا شدن و چی شد که به هم رسیدن.

شاید فیلم ها و کتابهایی با موضوع عشق خیلی پرطرفدار باشن، ولی عاشقانه های دنیای واقعی برای من جذاب تر هستن.

اینا رو نوشتم که بگم تصمیم گرفتم تو این پست ازتون بخوام برام قصه های عشقیتون رو تعریف کنید. عاشقانه هایی که تجربه کردید، چگونگی به وجود اومدنش و اینکه بعدش به کجا رسید.

نظردهی به صورت ناشناس هم فعاله برای دوستانی که ناشناس راحت تر مینویسن. خواستم کلا نظرات رو ناشناس کنم ولی ظاهرا نمیشه. خصوصی هم میتونید برام بنویسید.

مشتاق شنیدن قصه های واقعیتون هستم :)

۱۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۳ آذر ۹۷ ، ۱۲:۴۳
اَسی ...