طلوع من

کلبه کوچولوی من

نوشته ها و خاطرات زندگی من
اینجا از copy paste خبری نیست، پس شما هم کپی نکنید، اگرم خواستید متنی رو لینک کنید اطلاع بدید
ممنون از همراهیتون

پیام های کوتاه
  • ۱۵ بهمن ۹۴ , ۱۴:۲۸
    آه ...
  • ۲۷ آذر ۹۴ , ۱۷:۱۰
    ...
آخرین نظرات

۶ مطلب در آبان ۱۳۹۷ ثبت شده است

نوشتم پرید :/

۱۵ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۹ آبان ۹۷ ، ۱۴:۱۸
اَسی ...

+ یادمه شبی که اومدی خواستگاری، یه کاپشن سفید شبیه همینی که الآن پوشیدی تنت بود!

- این همونه :)

+ واقعا؟! من اون موقع خیلی کوچیک بودم ولی قشنگ یادمه! چه سالی بود؟

- 75 :)



+ من

- آقای داماد

۱۷ نظر موافقین ۳ مخالفین ۱ ۲۵ آبان ۹۷ ، ۱۰:۵۷
اَسی ...

تا حالا شده اشک چشم راستتون بچکه تو چشم چپتون؟

۲۴ آبان ۹۷ ، ۰۱:۵۰
اَسی ...

مراسمی سنتی در خانه ما رواج دارد که مختص خانواده ماست و هر از گاهی توسط من یا برادرم اجرا میشود.

نام این مراسم "جوراب شوری" است!



+ یه یادی هم بکنیم از قدیما :دی

۱۷ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۹ آبان ۹۷ ، ۱۵:۲۴
اَسی ...

زنگ زده میگه "یه آمپول بدون نسخه دارم جایی برام نمیزنن، واسه همین مزاحم تو شدم زحمتشو بکشی"

تعجب کردم! آخه من اصلا راجع به اون قضیه به کسی چیزی نگفتم! لابد منو با کسی اشتباه گرفته بود!

گفت "میتونی دیگه؟" نمیدونم با چه اعتماد به نفسی گفتم آره آره!

گفت "یادمه گفته بودی با فلانی تو هلال احمر آموزش دیدی"

حالا من اصلا هلال احمر نرفتم! گفتم من آموزش ندیدما فقط یه بار به یکی همینجوری آمپول زدم! گفت "خب دیگه پس بلدی. آمپول عضلانی که کاری نداره! من چون واسم سخته به خودم بزنم میخوام تو بزنی"

هیچی دیگه الکی الکی مشتری پیدا شد!

خلاصه رفتم و همه چیزا رو آماده کردم. دفعه قبل سرنگ پر شده و آماده رو فقط به مریض تزریق کردم ولی این بار کارای آماده سازیشم خودم انجام دادم البته منهای شکستن آمپول! چون نتونستم و خود مریض شکوند، بماند که سر آمپول تو دستش خرد شد!

هی میپرسید "سرنگش خوبه؟ تو خونه داشتم آوردم! اگه خوب نیست یه سرنگ دیگه بگیریم" گفتم نه خوبه همینو میزنم! دیگه اینکه خوب بود یا نه رو خدا عالمه!!

برخلاف اون دفعه که خیلی راحت و روان و سریع عمل کردم، این بار سوزن رو با کمی مشقت فرو کردم و گفتم درد داشت؟ گفت "نه! اونقدر خوب زدی که اصلا متوجه نشدم"

موقع خداحافظی گفتم اگه مشکلی پیش اومد منو بیخبر نذاری ها! گفت نه خوبم بابا :)

واقعا از من بعید بود چنین حرکتی! نه اونقدر جسارت دارم که کاری رو بدون مهارت انجام بدم، نه اصولا آدم اهل ریسکی ام که دست به چنین اعمالی بدون نظارت یه کاربلد بزنم!

وقتی برگشتم خونه به مامانم گفتم اصلا نمیتونی حدس بزنی کجا بودم! باورش نمیشد که چیکار کردم! گفت واسه چی قبول کردی اگه اتفاقی بیفته چطور میخوای پاسخگو باشی؟ گفتم خودمم نمیدونم o_O

:)))


+ الآن یادم افتاد که وقتی بچه بودم دوست داشتم در آینده دکتر بشم که آمپول بزنم! مثل اینکه آرزوی بچگیم برآورده شد :|

:دی

۱۸ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۰ آبان ۹۷ ، ۱۳:۱۵
اَسی ...

ما یه همچین دوستای پایه ای داریم:



و یه همچین دوستای با محبتی:



و یه چنین دوستای بامعرفتی:



بعله! :دی


کور از خدا چی میخواد؟


+ صاحبش کامنت بذاره خودشو معرفی کنه ;)

۱۵ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۱ آبان ۹۷ ، ۱۳:۳۲
اَسی ...