طلوع من

کلبه کوچولوی من

نوشته ها و خاطرات زندگی من
اینجا از copy paste خبری نیست، پس شما هم کپی نکنید، اگرم خواستید متنی رو لینک کنید اطلاع بدید
ممنون از همراهیتون

پیام های کوتاه
  • ۱۵ بهمن ۹۴ , ۱۴:۲۸
    آه ...
  • ۲۷ آذر ۹۴ , ۱۷:۱۰
    ...
آخرین نظرات

۸ مطلب در تیر ۱۳۹۸ ثبت شده است

سلام دوستانم

به درخواست واران جان، بر آن شدیم که یک بازی وبلاگی راه بندازیم. به یمن ولادت امام رضا علیه السلام، میخوایم یه مجموعه از خاطرات زیارت حرم رضوی داشته باشیم.

شما دوستان، بهترین خاطره سفرتون به مشهد رو در قالب یک پست توی وبلاگتون منتشر کنید و آدرسش رو تو همین پست بفرستید تا بتونیم کلی خاطره خوب رو با هم به اشتراک بذاریم :)

میتونید دوستانتون رو هم دعوت کنید.

لینک پست های شما در ادامه درج میشه

بسم الله :)


خاطرات شما:

1. دردانه (پست شماره یک)

2. دردانه (پست شماره دو)

3. واران

4. هلما

5. یسنا سادات

6. اسی (پست شماره یک)

7. اسی (پست شماره دو)

8. اسی (پست شماره سه)

9. اسی (پست شماره چهار)

10. اسی (پست شماره پنج)

11. اسی (پست شماره شش)

12. اسی (پست شماره هفت)

13. ستاره ی آبی

14. اسی (پست شماره هشت)

15. اسی (پست شماره نه)


۸ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۳۰ تیر ۹۸ ، ۱۳:۱۴
اَسی ...

الآن چشمم خورد به ماه، دیدم نصفه است. درصورتی که سر شب کاملا گرد بود! طوری که دخترخالم داشت براش میخوند: "یه ماه داریم قل قلیه"

یهو گفتم: عه ماه گرفته!


جایی هم اعلام شده یا من اولین کسی هستم که متوجه شده؟! :دی


ب.ن: وای الآن یکی از همکلاسیامو که ده ساله گمش کردم و دنبالش میگردم، تو یه گروه تلگرامی پیدا کردم! خیلی اتفاقی پیامشو دیدم و از پروفایلش شناساییش کردم. اسمش رو یه چیز دیگه نوشته بود، چهره اش هم عوض شده، از رو عکس مادر و پدرش شناختمش! چقدر هیجان انگیزه پیدا شدن گمشده ها! :)


*عنوان: ماه و دوست

۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۶ تیر ۹۸ ، ۰۱:۵۲
اَسی ...

در راستای ابهام زدایی این پست و کامنتم در این پست (از آخر هفتمی) باید بگم امروز تولدمه. که مقارن شده با تولد امام رضا. پارسال تولدشون مشهد بودم.

امسال قصد داشتم برخلاف سالهای قبل، برای تولدم جشن بگیرم و دوستامو دعوت کنم بریم کافی شاپ. که با رفتن مادربزرگم کنسل شد. دیگه رو پروفایل تلگرامم هم نذاشتم و اینجا هم چیزی نگفتم.

بعد دیدم خیلی گناه دارم. تصمیم گرفتم تنهایی برم واسه خودم تولد بگیرم. عصر رفتم کافی شاپ. به آقایی که اومد سفارش بگیره گفتم کیک مناسب تولد دارید؟ گفت تولدتونه؟ گفتم بله. گفت واسه تولد که نه اما کیک معمولی تزئین نشده داریم اگه میخواین یه دونه برش نزده اش رو براتون بیارم فقط مهموناتون چند نفرن؟ گفتم تنهام. گفت کیکامون برای یه نفر بزرگن، مشکلی نیست؟ گفتم پس همون یه برش کیک برام بیارید. سفارش رو گرفت و رفت. منم منتظر نشستم. یه مدت گذشت و نیومد. گوشیم زنگ خورد. مشغول حرف زدن بودم و همچنان منتظر یه برش کیکم. مکالمه تلفنیم تموم شد و هنوز سفارشم رو نیاورده بودن. کلافه شدم و خواستم برم ببینم چی شد پس. که یهو صدای موزیک به تولد تولد تغییر کرد و دیدم چند نفر دست و جیغ و سوت زنان دارن میان و تولدت مبارک میخونن. کنجکاو شدم ببینم کیه که روز تولدش با من یکیه! همه مشتریای کافی شاپ هیجان زده به این گروه نگاه میکردن و دست میزدن. یهو دیدم کیک شکلاتیشون رو گذاشتن رو میز من! با خودم گفتم نکنه یکی از دوستام ... هرچند خیلی بعیده! نه... هیچکدوم از اون افراد که داشتن با لبخند دست میزدن رو نمیشناختم! نمیدونستم باور کنم برای منه یا اینکه سوتفاهم شده! که چهره گارسون رو بینشون شناختم. با دهانی باز مانده از تعجب نگاهش کردم. اومد جلو و با لبخند گفت: بفرمایید خانم اینم سفارش شما :)


عنوان: توهمات یک تولد ندیده

(نویسنده روز تولدش را در قبرستان گذراند درحالی که همه خانواده گریه میکردند)


+ قسمت آخر این پست رو گذاشته بودم برای امروز

حدس زدم شش نفر تولدم رو یادشون باشه و منتظر تبریکشون بودم. پنج تا از دوستای واقعی و یک دوست مجازی. این عدد به پنج تقلیل پیدا کرد. یکی از دوستای دنیای واقعیم که همیشه یادش بود امسال یادش رفت. و دیگر هیچ کسی یادم نکرد...

ب.ن:البته اینم بگما! که همون پنج تا تبریک می ارزید به همه تبریکای دنیا! دونفرشون که علاوه بر تبریک امروز، به محض آغاز ماه تیر برام کلیپ تولد فرستادن! یه نفرشون دقیقا ساعت صفر روز 23 تیر تبریکش رو فرستاد. و اون دوست مجازی هم کلی ذوق زده ام کرد ^_^

۹ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۳ تیر ۹۸ ، ۲۱:۱۷
اَسی ...

این روز قشنگ و فرخنده مبارک من و شما باشه آقا

۴ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۳ تیر ۹۸ ، ۱۳:۴۸
اَسی ...

به نظرتون دوست داشتن قشنگ تره یا دوست داشته شدن؟

۸ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۲ تیر ۹۸ ، ۱۴:۳۰
اَسی ...

یک: از تو اتاق شنیدم که داشت به مامانم میگفت: بچه تر که بودم منتظر بودم اسی بزرگ بشه و غذاهای ایتالیایی و مدرن بپزه و من بخورم. آخه تو و مامان قدیمی هستین و غذاهاتون هم قدیمیه. ولی اسی بچه است و میتونه غذاهای جدید یاد بگیره. اما نمیدونستم وقتی اسی بزرگ شد خودش منتظره یکی دیگه براش غذا بپزه!



دو: برنامه شبام اینه که تو تاریکی، گوشی دستم بگیرم و بعد از یه مدت کوتاه با شنیدن یه صدای وحشتناک بیخ گوشم از جام بپرم و داییم بگه نترس نترس! و پاشم چراغ رو روشن کنم و داییم با مگس کش اون موجود رو که جذب نور گوشیم شده، از اتاق بیرون کنه


سه: رفته بودیم گلزار شهدا. تولد یکی از شهیدا بود.



 تو همه تولدها باید کادو بدی. ولی تو تولد این شهید، خانوادش اینا رو هدیه دادن:


اون جیب لباس درواقع یه جانماز حاوی مهره، داخل اون کیف گردنی آیه و ان یکاد هست، پیکسل و دعا و شکلات هم که مشخصه.

اون کاغذهای لوله ای هم سخن شهدا و زندگی نامه شهیده

+ نمیدونستم بعد از خوندن فاتحه، باید به خانواده شهید چی بگم! بگم خدابیامرزه؟ الهی بهشتی باشه؟ خب اینا که بدیهیه! تا اینکه از یه دانا شنیدم که گفت: ان شاءالله هم سفره ارباب بشه

۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۹ تیر ۹۸ ، ۱۱:۱۴
اَسی ...

(اشک)

دراز کشیده بودم. وارد اتاق شد. بلند شدم. گفت راحت باش. گفتم راحتم.

با بغض گفت: این همه درس بخون لیسانس بگیر فوق لیسانس بگیر حالا باید تو خونه بخوابی

دیدم که اشکاش چکیدن...



(لبخند)

کنارش نشسته بودم و قرآن تلاوت میشد. رسیدیم به آیه 15 سوره نباء: لِنُخْرِجَ بِهِ حَبًّا وَ نَباتاً

دست گذاشت رو زانوم و با لبخند گفت: یادت باشه قرآن که تموم شد یه چیزی برات تعریف کنم!

بعد از پایان تلاوت قرآن گفت: زمانی که بچه بودی با مادرت میرفتیم کلاس. یه روز سر کلاس، همین آیه تلاوت شد و تو یهو به مادرت گفتی "مامان من نبات میخوام" حالا هرچقدر میگفتیم بیخیال شو الآن نبات از کجا بیاریم کوتاه نمیومدی! از اون زمان به بعد هروقت این آیه رو میشنوم یاد تو می افتم :)



(مقابله به مثل)

به دنیا اومدن بچه اش رو تبریک نگفتم، بهم تسلیت نگفت

تولدش رو تبریک نمیگم، بهم تسلیت نگفت

با اینکه دلخور بود اما نامزدیش رو تبریک گفتم، بهم تسلیت گفت



(باشد برای بعد)

حدسم روی شش نفره

زمان همه چیز رو مشخص میکنه

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۷ تیر ۹۸ ، ۱۷:۳۰
اَسی ...

تو محله مون یه دختر نوزده ساله هست که از نظر ذهنی یه مقدار مشکل داره و الآن کلاس نهمه. تازگیا با من آشنا شده و من رو دوست خودش میدونه.

امروز که دیدمش یه نامه بهم داد. گفتم برام نامه نوشتی؟ خندید و از خجالت صورتش رو پوشوند.


این پاکتشه که کلی چسب کاریش کرده بود:


توی پاکت دو تا نامه گذاشته بود:

اون شکل دورش قلبه


اینم نامه دومش:

اون شکلات هم تو پاکت بود

۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۴ تیر ۹۸ ، ۲۱:۵۰
اَسی ...