طلوع من

کلبه کوچولوی من

نوشته ها و خاطرات زندگی من
اینجا از copy paste خبری نیست، پس شما هم کپی نکنید، اگرم خواستید متنی رو لینک کنید اطلاع بدید
ممنون از همراهیتون

پیام های کوتاه
  • ۱۵ بهمن ۹۴ , ۱۴:۲۸
    آه ...
  • ۲۷ آذر ۹۴ , ۱۷:۱۰
    ...
آخرین نظرات
  • ۳ بهمن ۹۸، ۱۵:۲۵ - دچارِ فیش‌نگار
    ایول :)
  • ۳ بهمن ۹۸، ۱۴:۵۳ - دچارِ فیش‌نگار
    یس :))

زدیم تو کار تذهیب!

چهارشنبه, ۹ مرداد ۱۳۹۸، ۰۳:۰۵ ق.ظ

امروز با محبوبه قرار داشتم. درواقع قرارمون دیروز بود ولی موکول شد به امروز. محبوبه کلاس تذهیب داشت و به من گفت میتونم تو کلاسشون شرکت کنم. منم از خدا خواسته قبول کردم ^_^

پرسون پرسون رواق حضرت زهرا رو پیدا کردم. یه بار با محبوبه رفته بودیم این رواق، ولی مسیر شیخ حرعاملی رو بسته بودن و از مسیری رفتم که تا به حال ندیده بودم اون قسمتا رو.

وارد رواق شدم و رفتم سمت بچه های تذهیب. همه رو صندلی نشسته بودن و فقط یه دختر روسری زرشکی ایستاده بود و داشت رو میز کار میکرد. فهمیدم خودشه! رفتم از پشت سر گرفتمش. با لبخند برگشت سمتم و بالآخره سومین دیدارمون حاصل شد ^_^

هر سه دیدار، طی سه سال متوالی، توی مرداد اتفاق افتاد. مثل اینکه مرداد، ماه دیدار من و محبوبه است :)

محبوبه سخت مشغول کار سفارشیش بود. منم سر خودمو با گشتن تو رواق و دیدن کلاسای مختلف گرم کردم. هر گوشه یه عده دور هم جمع شده و به کاری مشغول بودن. تذهیب، خوشنویسی، کارگاه قرآن، کتاب خوانی و مسابقه، قسمت کودکان و...

جالبه که همه کلاسا هم رایگان بودن.

تا اینکه محبوبه ندا داد بیا. رفتم و دیدم یه میز کار برام آماده کرده! ^_^



و اینگونه بود که ما نیز با تذهیب از نزدیک آشنا شدیم :)

یعنی هر چی تا الآن محبوبه تو وبلاگش درباره تذهیب گفته بود من برام روشن نشده بود؛ تا اینکه خودم وارد صحنه شدم و فهمیدم چی به چیه.

این هم نتیجه کار من طی یک جلسه (البته با کمک محبوبه :دی):



طرحش از قبل آماده بود و من رنگ آمیزیش رو انجام دادم. خوشنویسیش هم توسط کارگاه خوشنویسی انجام شد. اولین شعری که اون لحظه به ذهنم اومد این بیت بود.

+ با اختلاف، جذاب ترین کارگاه تو اون جمع، تذهیب و به ویژه رنگ آمیزی کار بود. یعنی میز من 😎

همه میومدن سوال میپرسیدن که کارتون چه جوریه و رنگش چیه و فلان وسیله اسمش چیه و چطوری ثبت نام کنیم و شما آموزش میدین؟ شما مربی هستین؟ خلاصه اونجا استادی بودم واسه خودم و به کسایی که دورم جمع شده بودن مشاوره میدادم :)))

در حین رنگ آمیزی، با محبوبه گپ زدیم و گرم صحبت و کار بودیم که صدای مربی کلاس دراومد مبنی بر تموم شدن وقت کلاس! ولی کار ما تموم نشده بود. منم نمیتونستم بذارمش واسه فردا چون فرصت دوباره ای نداشتم برای اومدن به کلاس. آخرش همه رفتن و ما موندیم و بالآخره تونستیم کار رو عجله ای تموم کنیم. منم که درجریانید! استاد سرعت عملم! ;)

بردن کارم به خونه مسئله بود برام و نمیدونستم چطوری ببرمش. اما به محض خروج از رواق با این نوع پلاستیکای مخصوص کفش مواجه شدم و کلی خوشحال شدم و خیالم از بابت حمل کارم راحت شد. آخه اون پلاستیک دسته دارا که تو حرم واسه کفش میدن مناسب نبود و موقع گرفتن دسته هاش کارم رو خم میکرد :|



خادمی که پلاستیکا رو میداد، بعد از دیدن ذوقم برای قرار گرفتن کارم توی پلاستیک، رو به محبوبه گفت: لابد خوشنویسیش کار خودشه که اینقدر تحویلش میگیره :))


و به این صورت یه روز دیگه رو با محبوبه گذروندم و بعدم خداحافظی کردیم. :)


پ.ن: فحشای پست رو پاک کردم محبوبه حالا میتونی بخونیش :دی

(محبوبه گفت امشب ننویس چون نمیتونم بخونم، گفتم میرم کلی فحش مینویسم و بعد از دریافت کامنت ها پست رو پیشنویس میکنم😅)

موافقین ۴ مخالفین ۰ ۹۸/۰۵/۰۹
اَسی ...

نظرات  (۳)

۰۹ مرداد ۹۸ ، ۰۵:۳۲ عاشق بارون ...
پس تو هم رفتی دست به قلمو شدی! :)))
آفرین آفرین! :)) زیارتت هم قبول! :)

+ کلمه تذهیب رو دیدم گفتم محبوبه که دیدم اِ زیرش نوشته طلوع من!‌ :دی
پاسخ:
بلی :دی
ممنوون ^_^
+
;)
تو روحت 😄
پاسخ:
همچنین 😉
خیلی هم عالی
پاسخ:
بعد از مدتها قدم رنجه کردین :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">