طلوع من

کلبه کوچولوی من

نوشته ها و خاطرات زندگی من
اینجا از copy paste خبری نیست، پس شما هم کپی نکنید، اگرم خواستید متنی رو لینک کنید اطلاع بدید
ممنون از همراهیتون

پیام های کوتاه
  • ۱۵ بهمن ۹۴ , ۱۴:۲۸
    آه ...
  • ۲۷ آذر ۹۴ , ۱۷:۱۰
    ...
آخرین نظرات
  • ۲۹ آبان ۹۷، ۱۴:۵۹ - ابوالفضل ...
    ...

۲۳ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۵ ثبت شده است

اول از همه میلاد حضرت علی اکبر (ع) رو تبریک میگم :)

جوانها روزتون مبارک ^_^


امروز غروب به مامانم گفتم: فردا روز جوانه، بهم کادو بده!!

مامانم گفت: اون واسه پسراست!!

گفتم: چیییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مگه دختر و پسر داره؟؟؟ مگه وقتی به یکی میگی پیر فرقی داره زن باشه یا مرد؟؟ یا به یکی بگی بچه مگه جنسیتش مطرحه؟؟ جوان هم به یه رده ی سنی خاص اطلاق میشه، ربطی هم به جنسیت نداره، تا کی تبعیض جنسیتی؟؟؟؟ آخه چقدر شما پسر پرستین؟؟؟ باید بریم برام کادو بگیری :/

خلاصه مامانم و بردم بازار و ازش یه تی شرت هدیه گرفتم :دی

۲۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۹ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۰:۱۰
اَسی ...

دوستان!!

ورود دومین مهمونمون رو اعلام میکنم :)



منتظر مهمونای بعدی باشید :)

۸ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۶ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۳:۳۱
اَسی ...

سلام دوستان

من برگشتم!

کلی عکس از سفرم براتون آوردم :)

سفرنامه ی تصویریم و تو ادامه مطلب گذاشتم

۱۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱ ۲۶ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۳:۲۶
اَسی ...

اگه خدا بخواد دارم میرم قم :)

واسه همه دعا میکنم

امیدوارم خدا قبول کنه

۹ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۳ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۵:۰۸
اَسی ...

امشب اینقدر خسته بودم که داشتم بیهوش میشدم! اصلا حوصله ی دسشویی و مسواک و نداشتم، مامانم هی میگفت پاشو اینجا نخواب سرما میخوری ولی من گوش نمیدادم

یهو دیدم یه ملخ از رو مهتابی پر زد و اومد پایین!! مثل برق از جا پریدم!! ملخه واسه خودش داشت قدم میزد! منم سریعا اتاق و ترک کردم! همش جیغ جیغ میکردم! مامانم به داداشم گفت ملخه رو بگیر!

داداشم گفت: نه بذار ملخه باشه بلکه دخترت به کاراش برسه! حقشه!


و ملخه همچنان تو خونه ست! و من همچنان بیدار :(

۱۴ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۱ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۱:۴۱
اَسی ...
تو شهر ما یه طلافروشی هست که مدت مدیدیه پستونک طلا آورده!!!
ملاحظه بفرمایید:


همونی که یه در پلاستیکی داره! سر پستونکه هم مثل همه ی پستونکا پلاستیکیه، کاملا واقعیه!!
موندم رو چه حسابی اینا پستونک طلا زدن :|
اگه واسه بچه زدن که بچه ها پستونک و میل میکنن! واسه شون یه وسیله ی کاربردیه، نه این که به عنوان زیورآلات گردنشون بندازن :/ اونم پستونک به این بزرگی!!
اگه هم واسه آدم بزرگ ساختن که...!!! آخه پستونک؟ یه آدم بزرگ پستونک بندازه گردنش؟؟ :)))
هیشکی هم نمیاد اینو بخره!!! خیلی وقته تو مغازه داره خاک میخوره

خالم میگه اینو ساختن که مادر بندازه گردنش، وقتی هم بچه ش گریه کرد بذاره دهن بچه! :دی

+میبینید چه عکس داغونی انداختم؟؟ :)))
نور فلاش افتاده رو شیشه ی ویترین!!
مثلا خواستم یواشکی عکس بگیرم نمیدونستم فلاش دوربینم روشنه! همین که فلاش زد ترسیدم فروشنده و مشتریا بیان دعوا کنن که چرا بی اجازه عکس میگیری! سریع دوربین و آوردم پایین! ولی خوشبختانه عکس و گرفت!! خانم مشتری هم تو عکس افتاده خخخخ
۱۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۹ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۲:۳۸
اَسی ...

زمستون رفته بودیم پیست، برف بازی!

همه ی خانمایی که اونجا حضور داشتن، از نوجوان ها گرفته تا خانمای خیلی مسن، کاپشن کوتاه و کلاه و ساپورت داشتن

من و دخترخالم تنها افراد با حجاب پیست بودیم!

وقتی دخترخالم دو تا دختر و دید که موهاشون و باز کردن و هی تکاپو دارن که موهاشون و تکون بدن تا همه ببینن، با حرص گفت:

- فکر کردی موهات خیلی قشنگه؟؟ من کلاس دوم بودم موهام از تو بلندتر بود :/

به گمونم دختره رو نابود کرد با این حرفش O_o :| :))))))))

۹ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۸ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۳:۲۵
اَسی ...

دقت کردین همه خودشون و نسل سوخته میدونن؟؟

دهه چهلی ها میگن ما نسل سوخته ایم، دهه پنجاهی ها میگن نخیر ما نسل سوخته ایم، دهه شصتی ها میگن نسل سوخته ماییم!!

اما به نظر من نسل سوخته دهه هفتاد به بعده

چرا؟؟

شاید از نظر رفاه و امکانات خیلی بالاتر از نسل های قبلشون باشن، اما خیلی چیزای دیگه رو ندارن

مثلا وقتی درس خوندن، آینده ی شغلی ندارن

اگه ازدواج کنن هیچ تضمینی نیست که ازدواجشون پایدار باشه

اگه بچه دار بشن معلوم نیست بچه هاشون تو چه جور محیطی رشد میکنن و آیا میتونن امنیت لازم رو داشته باشن؟


در کل خیلی دنیا بد شده و هرچند راحتی بیشتر شده، مشکلات هم بیشتر شده

۱۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۸ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۱:۴۵
اَسی ...

همونطور که مستحضرید، بنده یه دخترخاله جان 14 ساله دارم که از خصوصیات منفیش چند باری تو وبلاگم گفتم!!

دیدم طفلی گناه داره، اونقدرا هم بی هنر نیست :دی

این شد که خواستم این بار از هنراش بگم :)

ایشون با وجود سن کمشون، نقاش قابلی هستن! از همون سنین خردسالی استعداد زیادی در زمینه ی نقاشی داشتن

باور ندارید؟؟


اینم سندش:





اینها دو نمونه از کارهاشونه

لازم به ذکره که بگم ایشون این دو اثر رو بدون کپی برداری و کاملا ذهنی خلق کردن!!


پ ن: آخیش وجدانم راحت شد ^_^

۱۴ نظر موافقین ۷ مخالفین ۱ ۱۷ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۰:۴۳
اَسی ...

شب بود

دخترک در خانه تنها بود

اهل خانه به میهمانی رفته بودند

دزدی در کوچه کشیک میداد و دید که اهالی خانه خارج شدند، با احتیاط وارد حیاط خانه شد، دید یکی از چراغهای خانه روشن است، چشم تیز کرد ولی جنبنده ای ندید

وارد اتاق شد، ناگهان از حرکت ایستاد!!!

دختر را دید!! خواست فرار کند، اما دید دختر درحال نماز است و متوجه حضورش نشده، خواست از فرصت استفاده کند و خانه را برای یافتن شیئی قیمتی بگردد، اما منصرف شد!

با خود گفت: چه چیزی قیمتی تر از این دختر؟! خانه خالی ست و بهترین فرصت است!!

کمی به خود جرات داد و به سمت دختر رفت! دختر ناگهان دزد را دید!! اما همچنان به نمازش ادامه داد

دزد خواست به دختر نزدیک شود که متوجه شد دختر مانند بید میلرزد! اما نمازش را نمیشکند

دیدن این حالت دختر، مانع از ادامه ی مقصود دزد شد! با خود گفت: صبر میکنم نمازش تمام شود!

دختر به رکعت آخر نماز رسید

سجده ی اول

همچنان میلرزید

سجده ی دوم

طولانی بود، بیشتر از حد معمول

دختر میلرزید و سر از سجده برنمیداشت

صبر دزد به سرآمد، به سمت دختر رفت

ناگهان به طرز دلهره آوری لرزش دختر پایان یافت!!

دزد مکث کرد...

دختر آرام شده بود

خیلی آرام و بی حرکت

آرامشی ابدی...

۱۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۶ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۷:۳۸
اَسی ...