طلوع من

کلبه کوچولوی من

نوشته ها و خاطرات زندگی من
اینجا از copy paste خبری نیست، پس شما هم کپی نکنید، اگرم خواستید متنی رو لینک کنید اطلاع بدید
ممنون از همراهیتون

پیام های کوتاه
  • ۱۵ بهمن ۹۴ , ۱۴:۲۸
    آه ...
  • ۲۷ آذر ۹۴ , ۱۷:۱۰
    ...
آخرین نظرات

نمیدونم میبینید یا نه؛ سری پنجگانه سریال پایتخت از شبکه آی فیلم درحال پخشه و به قسمت دوم از سری دومش رسیده.

به چند مورد تناقض برخوردم که حالا که دارم دوباره از اول میبینم، بهشون پی بردم.

اولی: دیشب بهبود به رحمت میگفت برو که فهیمه منو با تو نبینه چون باهام دعوا میکنه! این یعنی فهمیمه اصلا شخصیت رحمت رو نمیپسنده، حال اینکه تو سری پنجم فهیمه از خداشه که با رحمت ازدواج کنه! هما هم به نقی میگفت چرا رحمت رو تو خونه راه دادی؟ این یعنی کلا شخصیت منفوری داره برای همه، اما تو سری پنج همه متفق القول میگن رحمت آدم خوب و موقریه و چه خوبه که با فهیمه ازدواج کنه!

مورد دوم: فهیمه میگه اگه بهبود با رحمت بگرده منم از فردا باید مثل زن رحمت دنبال آقا تو کوچه ها بگردم. درصورتی که تو پایتخت پنج، وقتی فهیمه با هما درباره رحمت حرف میزنه میگه زن کجا بود؟ طرف مجرده!!

سوم: امشب نقی رفته بود یه خونه ای واسه کار، اونجا یه خانمی به نام سیمین کار میکرد که تو سری سه یا چهار پایتخت، همون خانم میشه "عسل خاله" مادر ارسطو!

چهارم: تو پایتخت سه یه خانمی خریدار خونه ارسطو بود، همون خانم تو سری پنج شده بود خواهر خواستگار فهیمه! آخه مگه بازیگر قحطه؟

و این قصه احتمالا سر دراز دارد!

اگه قرار باشه یه قصه ای رو ادامه بدیم بد نیست یه نگاهی هم به پیشینه اش داشته باشیم -_-

:|

۸ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۵ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۰:۴۱
اَسی ...

تا چشمام بسته نشده بگم براتون که امروز را چگونه گذراندم! :دی

صبح رفتم آخرین جلسه ی کلاس سوخت نگار، و نمونه سوالا و کارت ورود به جلسه ی امتحانم رو گرفتم. بعد از اتمام کلاس رفتم محل کارم و یه سر و گوشی آب دادم. با اینکه تعطیل بودیم ولی رفتم یه سری دفاتر رو چک کردم. بعدش رفتم عابربانک! کارم که تموم شد به قصد رفتن به کتابخونه راه افتادم. تو مسیر، یکی از دوستامو دیدم و کلی خوش و بش کردیم. بعد از اینکه ازش جدا شدم رسیدم به محل کار یکی دیگه از دوستام. با اون هم چند دقیقه ای صحبت کردم و به راهم ادامه دادم. رفتم کتابخونه و کتابی رو که قرار بود بعدازظهر نقد کنیم گرفتم. خواستم برم خونه که صدای اذان بلند شد. با خودم گفتم چه بهتره که نمازم رو برم مسجد و جماعت بخونم. خلاصه ریا نباشه! رفتم مسجد و نماز خوندم. و دیگه بعدش رفتم خونه! کسی خونه نبود. ناهارم رو گرم کردم و رفتم سراغ کتاب مذکور. چند تا عکس از صفحاتش گرفتم و فرستادم برای یکی از اعضای انجمن. ناهارمو خوردم و عازم کلاس بسیج شدم. رفتم حلقه و بعد از تموم شدنش، به سمت مزار پدرم رهسپار شدم. بعد از اینکه دیداری تازه کردم برگشتم خونه. کتاب مورد نظر رو مطالعه کردم و نکاتی درمورد نقدش یادداشت کردم. وقت رفتن به انجمن رسید. رفتم کتابخونه چون این بار جلسه نقد کتاب داشتیم که با حضور نویسنده کتاب بود و تو کتابخونه برگزار میشد. وقتی وارد شدم اولین چیزی که دیدم دوربینی بود که رو سه پایش قرار داشت! دیدم نه! ظاهرا جلسه خیلی رسمیه! بیخیال نقد کتاب شدم و تصمیم گرفتم صحبت نکنم. مجری بحث رو شروع کرد و از یکی از حضار خواست که نقد رو آغاز کنه. حرفهای اون شخص که تموم شد، مجری همه حاضرین رو رد کرد و یهو زوم کرد رو من! گفت اگه صحبتی دارید بفرمایید. منم درمقابل عمل انجام شده قرار گرفتم و به اجبار سخنرانی کردم!! :دی بعد از من هم دو سه نفر حرف زدن فقط.

خلاصه جلسه تموم شد و برگشتم خونه. نشستم نمونه سوالای امتحان سوخت نگارم رو خوندم. بعد خاله اینا زنگ زدن و گفتن داریم میایم خونه تون. پاشدم خونه رو مرتب کردم. مهمونا رسیدن و شام خوردیم و بعد همه باهم خونه رو به قصد منزل داییم ترک کردیم. همین که پامون رو از خونه بیرون گذاشتیم یهو آنچنان بارونی گرفت که به دوش حمام میگفت زکی! یه چیزی میگم یه چیزی میشنوید! تمام مسیر رو درحال دویدن و جیغ زدن و خندیدن بودم! به محض اینکه رسیدیم خونه دایی، بارون قطع شد! انگار یه نفر فقط منتظر بود ما از خونه بریم بیرون تا با شیلنگ ما رو خیس خالی کنه و همین که دوباره به یه سرپناه رسیدیم شیر آب رو بست :|

سالگرد تولد زنداییم بود و اونجا کلی جشن گرفتیم و شادی کردیم. این هم کیک تولد:


رزهای سیاهش بسیووووور بدمزه بود :/

بعدش...


تموم شد دیگه! نکنه توقع دارید همینطور ادامه داشته باشه؟! :|


و همه ی اینها فقط مربوط به یک روز از روزهای زندگی من بود :)


خدایا شکرت...


پ ن: کلا آدم کم تحرکی ام ها! طوری که به زور باید منو از خونه ببرن بیرون! ولی خب گاهی پیش میاد دیگه :دی

۸ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۰ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۱:۵۰
اَسی ...

الآن این کدوم وریه؟! o_O



۱۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۴ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۶:۲۲
اَسی ...

دلم تنگ است برای روزهایی که .....

۱۷ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۲ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۴:۴۱
اَسی ...

الآن پا شدم برم ترشی بیارم، یهو چشمم به حیاط افتاد و با صدای بلند:

+ برف میاد!! برف میاد!!!! وای!!! O_O

خدای من! باورم نمیشه!!!

باورتون میشه؟؟؟؟ 27 روز از بهار میگذره و اینجا داره برف میباره!!!

یعنی من تو کل پاییز و زمستونی که گذشت اصلا لباس بافتنی هامو از کمد بیرون نیاوردم، بس که هوا خوب بود و چندان سرد نشد، اما حالا که نوبت لباس بهاره است من رفتم گرمترین لباسامو آوردم و پوشیدم! در حدی که جوراب پشمی میپوشم تو خونه!! همه بخاری ها رو هم جمع کردیم و موندیم تو سرمای یهویی این روزها o_O

هفته پیش که میخواستم برم بیرون از بس هوا گرم بود نمیدونستم کدوم مانتومو بپوشم که خنک تر باشه، همه نگران بودیم که بهارش که اینقدر گرم شده وای به حال تابستون! ولی حالا دارم به این فکر میکنم که کدوم پالتومو بپوشم و برم سرکار :|

۱۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۷ فروردين ۹۷ ، ۱۵:۰۹
اَسی ...

آدم شکمویی نیستم و به ندرت چیزی هوس میکنم؛

اما همین امروز که روزه ام و سحری هم خواب مانده ام، دلم همه ی خوراکی هایی که در دنیا وجود دارد و ندارد را میخواهد!

کاش مسلمان زاده ای پیدا میشد و همه ی خوشمزه جات دنیا را یکجا برایم می آورد :(


راستی عید مبعث مبارک :)


+ بعدا نوشت:

اگر دیدید دختری با زبان روزه، درست دو ساعت مانده به اذان مغرب، در حالی که از شدت گرسنگی رو به بیهوشی است، در سرمای بهاری که زمستان غلط بکند اینقدر سرد باشد، پالتو پوشیده و زده به کوچه و خیابان و در به در از این شیرینی فروشی به آن شیرینی فروشی میرود، بدانید شکمش بر او غلبه کرده و همانا سر به فدای شکم است! :|


دلبرم رو پیدا کردم:

ببینید تا چه حد فجیع بوده دوز هوسم!


این ها رو هم مامان جانم در پاسخ به "وای خوراکی میخوام" اینحانب برام خریدن:


فقط اینکه خدا برساند اذانش را...

۱۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۵ فروردين ۹۷ ، ۱۷:۵۶
اَسی ...

میگه: چرا به "خواهر" میگن "خار"؟

مثلا وقتی میخوان بگن "خواهر شتر" میگن "خارشتر" o_O

۱۹ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۸ فروردين ۹۷ ، ۱۷:۰۰
اَسی ...

پسردایی کوچیکه گفت: بیا بریم سبزه گره بزنیم بختمون باز شه :دی

گفتم: برو بچه! برووو <_<

خودش رفت یه سبزه گره زد، تا کمر خم شده بود هی از جهات مختلف ازش عکس میگرفت!

رفتم به پسردایی بزرگه گفتم: یا زودتر دست به کار شو یا اجازه این بچه رو صادر کن خودشو کشت! =)))

۱۳ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۴ فروردين ۹۷ ، ۱۳:۵۹
اَسی ...

میخواست خرید کنه گفت بیا با هم بریم

رفتیم بیرون، پرسیدم: حالا چی میخوای بخری؟

گفت: فعلا هیچی

گفتم: یعنی چی فعلا هیچی؟؟ خب بعدا چی میخوای بخری؟

گفت: بعدا کتاب

گفتم: خب این بعدا یعنی کی؟

گفت: پنج دقیقه دیگه


:|

۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۳ فروردين ۹۷ ، ۰۹:۴۸
اَسی ...

میگه: جوراب خریدی؟

میگم: نه! جوراب واسه چی؟

میگه: دو روز دیگه روز مرده :دی

میگم: آها :)))

میگه: البته من جوراب زیاد دارم! نقدی حساب کن :دی


+ خوبه خودشون هم هدیه شون رو قبول دارن :پی

۱۰ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۰۹ فروردين ۹۷ ، ۱۳:۱۳
اَسی ...