طلوع من

کلبه کوچولوی من

نوشته ها و خاطرات زندگی من
اینجا از copy paste خبری نیست، پس شما هم کپی نکنید، اگرم خواستید متنی رو لینک کنید اطلاع بدید
ممنون از همراهیتون

پیام های کوتاه
  • ۱۵ بهمن ۹۴ , ۱۴:۲۸
    آه ...
  • ۲۷ آذر ۹۴ , ۱۷:۱۰
    ...
آخرین نظرات

طلوع من دو ساله شد ^__^



دو سال پیش در چنین روزی من قدم به دنیای وبلاگنویسی گذاشتم.

از اون موقع تا حالا با دوستان زیادی آشنا شدم. خیلی هاشون وبلاگشون رو بستن و رفتن. خیلی ها فقط تو یه برهه زمانی خاص مهمان وبلاگم بودن. و بعضی ها هم از همون اول تا الآن خواننده ی قدیمی و همیشگی پست هام بودن و هستن.

از تک تک عزیزانی که به هر نحوی (خاموش یا روشن و یا حتی چشمک زن) همراهم بودن صمیمانه قدردانی میکنم.

حضورتون همیشه باعث خوشحالیمه و گرمابخش کلبه کوچولوم :)



پ.ن: امسال اونقدرا حواسم به تاریخ تولد وبلاگم نبود. همش میترسیدم فراموشش کنم! ولی بالآخره تو این چند روز آخر هی به خودم یادآوری کردم و یادم موند :دی


+ چطوره یه آمار بگیریم ببینیم کیا همچنان هستن؟

هر کی حاضره دستش بالا! :))

۳۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۳ آذر ۹۶ ، ۰۰:۰۰
اَسی ...

اگر آدمها به هر دلیلی نمیخواهندت، آویزانشان نشو! غرور و شخصیتت را حفظ کن.

بگذار بروند.

نبودشان سخت است، میدانم!

اما

بدان روزی برمیگردند

آن روز یادت باشد که با لبخند پذیرایشان باشی. چرا که مطمئنی دیگر به ارزش وجودی ات پی برده اند.

فراموش نکن آمدن های خودسرانه، با ارزش تر از ماندن های زورکی است...

موافقین ۱۴ مخالفین ۰ ۲۰ آذر ۹۶ ، ۱۹:۰۳
اَسی ...

همیشه وقتی خواستم برای کسی بسته شکلات هدیه بگیرم، توجهی به موزیکال بودنش نداشتم. چون معتقد بودم جعبه باید دور انداخته بشه و موزیکال بودنش فایده ای نداره و صرفا یه هزینه ی اضافه است.

این باری که چند تن از دوستان برای زیارت قبول اومدن به دیدنم و یه بسته شکلات هدیه آوردن، من خیلی عادی در جعبش رو باز کردم، اما یهو صدای موزیکش بلند شد! اونقدر ذوق زده و غافلگیر شدم که حد نداشت!! آخه اصلا انتظارشو نداشتم!

وای که چقدر ایده ی قشنگیه موزیکال بودن یه جعبه شکلات ^_^

اونقدر عاشقش شدم که حتی دلم نمیاد شکلاتاشو مصرف کنم! نمیخوام تموم شه :)

من کلا عاشق وسایل موزیکالم. هدیه های دوست داشتنی ای هستن ^__^

اینطور نیست؟


ب.ن: به درخواست شما عکس اضافه شد



۷ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۲ آذر ۹۶ ، ۲۲:۲۲
اَسی ...

اگر دیدید دختری این وقت شب تک و تنها در خانه قاه قاه میخندد، بدانید قبلش به تلویزیون فحش داده که: " ای مرض! چقدر آخه صدات زیاده! " و کنترل را بر زمین کوبیده تا شاید دکمه اش کار کند و حالا که صدا را کم نمیکند لااقل تلویزیون را خاموش کند! چون مادرش قهر کرده و او را تنها گذاشته و رفته به مهمانی و حالا برادرش تماس گرفته که: "آماده شو بیام دنبالت با هم بریم" و میخواهد سریعتر حاضر شود و حالا از رفتار خودش خنده اش گرفته :))

۷ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۱ آذر ۹۶ ، ۲۱:۲۱
اَسی ...

داشتم تو کوچه مون میرفتم، یکی از بچه های خوابگاه رو دیدم که با دوستش میومد. براش دست تکان دادم و گفتم سلام! بی توجه از کنارم رد شد. برگشتم گفتم نشناختی؟ نگام کرد. گفتم نشناختی؟؟ یه چیزی زیر لب گفت و روشو برگردوند و رفت. از شخصی که اونجا ایستاده بود پرسیدم: چی گفت؟؟ جواب داد: "گفت من چند نفر رو دیگه نمیشناسم، یه کلمه بد هم گفت بهتون" عصبانی شدم. یه نگاه به ته کوچه انداختم. داشت سرک میکشید. گفتم صبر کن ببینم! با دوستش از خم کوچه گذشتن. قدمهام رو تند کردم و بهشون رسیدم. گفتم: تو اون حرفا رو زدی؟؟!! دوستش گفت: الآن هر سه تامون خوابیم! با خودم گفتم آره! یقه اش رو گرفتم و چسبوندمش به دیوار! گفتم: اگه بیدار بودیم تو جرئت گفتن چنین حرفایی رو نداشتی!

یه صدایی اومد. فهمیدم از دنیای بیداریه! گفتم: نه! من تا نفهمم تو چرا تو خواب ازم ناراحتی بیدار نمیشم!

دوباره صدا اومد. صدای یه آهنگ. آهنگ زنگ موبایلم!

همونجا رهاش کردم و چشمامو باز کردم. با عجله دویدم سمت موبایلم که تا قطع نشده جواب بدم. یه شماره ناشناس بود. جواب دادم. قطع کرد. دوباره و دوباره. این بار که جواب دادم صدای یه بچه اومد. گفت: الو من امیرعلی ام، امیرعلی! و قطع کرد. و همچنان زنگ پشت زنگ...

این هم از مزاحم جدید ما :|


پ.ن: شاید مرگ هم اینگونه باشد که ندا دهنده ای از دنیایی دیگر ندا میدهد، ولی ما نمیخواهیم دنیای کنونی مان را ترک کنیم. و شاید تولد نیز!


+ اشخاص درون خوابم، در دنیای واقعی وجود خارجی ندارند و من اصلا افرادی با آن چهره ها ندیده ام و نمیشناسم. و مهمتر اینکه من اصلا خوابگاهی نبوده ام!

۸ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۰ آذر ۹۶ ، ۱۹:۳۰
اَسی ...

فکر میکردم نسل مزاحما منقرض شده!

یکی هست که چند ساله زنگ میزنه خونه مون. حرف هم نمیزنه! نمیدونم هدفش چیه و چرا خسته نمیشه! امروز هم زنگ زد.

چند روز پیش تلفن خونه مادربزرگم هم مزاحم پیدا کرده بود!

پریروز یه شماره ناشناس تو تلگرام بهم یه پیام عجیب داد. از آنجا که اسمم رو گفت، فکر کردم آشناست. اما وقتی پیام دومش رو دیدم فهمیدم مزاحمه:


ولی فقط پیام آخرش!! بسی خندیدیم =)))))

تا حالا نشنیده بودم :)))


+ همین الآن دوباره یه مزاحم زنگ زد به موبایلم :|

۲۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۸ آذر ۹۶ ، ۱۵:۲۰
اَسی ...

1) امروز تو یه مجلسی نشسته بودم، خانم کناریم گفت: تو حافظ قرآنی؟ گفتم نه! گفت الکی! گفتم نه واقعا! گفت پس حافظ چند جزء هستی. گفتم حتی یک جزء هم حفظ نیستم! گفت: مردم چقدر شایعه درست میکنن! گفتم: مگه کسی چیزی گفته؟ گفت: آره از یکی شنیدم حافظی o_O


2) چند وقت پیش یکی از همسایه های قدیممون مادرم رو دیده بود و پرسیده بود: دخترتون استاد دانشگاهه؟ مادرم گفتن: نه! اون خانم گفته: دخترم دانشجوی فلان دانشگاهه میگه یه استاد دارن فامیلیش مثل دخترتونه، مشخصات ظاهریش هم به دخترتون میخوره، من فکر کردم دختر شماست :|


3) بعد از اینکه نتایج کنکور کارشناسیم اومد، یکی از همکلاسی های قدیمم رو دیدم. گفت: میبینم که کولاک کردی تو کنکور! گفتم: نه بابا رتبم زیادم تعریفی نیست. گفت: من که شنیدم دو رقمی شدی! گفتم: چی؟؟ دو رقمی؟؟!! حالا درسته بالاترین رتبه ی کلاسمون رو آوردم ولی نه تا این حد!! O_O


4) مادر یکی از دوستام منو دید، گفت: تو استخدامی؟ گفتم: جان؟؟ من اصلا سر کار نمیرم! چه برسه که استخدام هم باشم! -_-


5) یکی از دوستان قدیمم یه بار منو دید و پرسید: نامزد کردی؟ گفتم نه! گفت من فلان جا دیدمت یه جوان با چنین مشخصاتی باهات بود! گفتم اون داداشم بود :/

بیخود نیست هر چند سال یک بار!! که با داداشم میریم بیرون میگه: از فردا همه بهم تبریک میگن! نه که هیچوقت ما رو با هم ندیدن!


میگما! مردم چه شایعاتی پشت سرشونه، ما چه شایعاتی داریم! ماشاءالله هزار الله اکبر همه در حد اعلی :دی

شایدم چون خوبن به گوشم رسیدن!

۱۲ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۰۶ آذر ۹۶ ، ۱۶:۲۸
اَسی ...

سه تا مشکل بزرگ، یا بهتر بگم گره کور زندگیم، در عرض ده روز به طرز باورنکردنی ای حل شدن! سه تا مسئله ای که سالها غصشونو خوردم. جوری که هرگز به حل شدنشون ایمان نداشتم.

اما...

معجزه!

واقعا اتفاق افتاد! اون هم درست در زمانی که دیگه کورسو امیدی نبود.

و چقدر هم چسبید! مخصوصا این آخریه که امروز به طرز معجزه آسا و شیرینی اتفاق افتاد و عجیب به دل نشست! ^_^ :)))

خدایا ممنوووووونتم ^__^


هیچوقت نباید ناامید شد

راسته که میگن "دیر و زود داره ولی سوخت و سوز نداره"

پس

بسیار صبر باید کرد...

گشایش در راه است :)

۱۷ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۴ آذر ۹۶ ، ۱۸:۲۰
اَسی ...

پسردایی بزرگه سرباز شده، میگه تا دیروز اور کت پوشیدن ممنوع بود.

گفتم اگه یکی سردش بود چی؟

گفت نه اجازه نداره بپوشه، ولی از امروز پوشیدن اور کت اجباری شده.

گفتم اگه یکی گرمش باشه چی؟

گفت نه دیگه ابلاغیه اش اومده!


عجب بساطی دارن سربازها :|


اکنون توجه شما را به مکالمه بعدی جلب میکنم:



۲۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ آذر ۹۶ ، ۱۱:۵۷
اَسی ...

همین حالا که چسبیدم به بخاری و دارم نوشیدنی گرم عسل و آبلیمو برای بهبود سرماخوردگیم میخورم، به این فکر میکنم که مردم کرمانشاه الآن تو خیابونن.

به باقلوایی که از کرمانشاه خریدم خیره میشم و تو ذهنم مرور میکنم تنها جایی که تو سفرم کاپشنم رو پوشیدم همون دو باری بود که تو مسیر رفت و برگشتمون تو کرمانشاه توقف داشتیم.

یادم میاد دو روز پیش همونجایی بودم که الآن زیر و رو شده.

وقتی همه جا گرم بود کرمانشاه سرد بود، حالا که همه جا سرد شده لابد کرمانشاه یخ زده!

خدایا خودت مردمش رو دریاب...

۱۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۲ آبان ۹۶ ، ۲۲:۰۹
اَسی ...