طلوع من

کلبه کوچولوی من

نوشته ها و خاطرات زندگی من
اینجا از copy paste خبری نیست، پس شما هم کپی نکنید، اگرم خواستید متنی رو لینک کنید اطلاع بدید
ممنون از همراهیتون

پیام های کوتاه
  • ۱۵ بهمن ۹۴ , ۱۴:۲۸
    آه ...
  • ۲۷ آذر ۹۴ , ۱۷:۱۰
    ...
آخرین نظرات

حالا که ماه رمضون تموم شده و دیگه کسی روزه نیست که بخواد بر ما خرده بگیره، بر آن شدیم تا پست های خوشمزه بنگاریم :دی


گفتیم یه غذایی هم بپزیم که فکر نکنن هیچی بلد نیستیم!


این شما و این املت سبزیجات ^__^



از تلویزیون یاد گرفتم!

آقاهه گفت باید تخم مرغ، کامل روی مواد رو بپوشونه و مواد داخل قرار بگیرن، بعد که خودش خواست همین کار و انجام بده، نشد و تخم مرغ تا نصفه مواد اومد و بیشتر نیومد! یهو دید خیلی ضایع شده گفت: من خواستم یه مقدار از موادم بیرون باشن تا ترکیب رنگیشو ببینید!

بعد یهو تصویر قطع شد، بعد که برگشتن دیدیم تخم مرغ رو از سمت مقابل دوباره تا زده تا مواد جمع و جور بشن :|

بابا بلد نیستی چرا میای تو تلویزیون خودتو ضایع میکنی؟؟ :/


خلاصه ما هم از یه ور تا زدیم، کامل مواد و نگرفت، از یه ور دیگه اقدام کردیم، با شکست مواجه شدیم -_-

این شد که این شد o_O


پ.ن: من اینجوری گفتم که یه وقت دلتون نخواد و ایضا چشم نخورم! اگه نه بسیووور هم عالی بود ^_^

:)))

۱۸ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۵ تیر ۹۶ ، ۲۳:۰۰
اَسی ...

تو و خرداد و بهار و رمضان و هفته

                                                  همه اتمام شدید...

من و تیر و شوال،

                      هفته و تابستان

                                                  همگی در آغاز!




*عباداتتون قبول*

"عید همه مبارک"



+ شعر از خودم

۹ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۴ تیر ۹۶ ، ۲۲:۳۷
اَسی ...

کی می دونه اسم این گیاه چیه؟



۱۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۳ تیر ۹۶ ، ۱۲:۱۹
اَسی ...

رهایی

گاهی

چون سقوط است...

تازه میفهمی

اسارت هم

برای خودش

لذتی داشت!

موافقین ۹ مخالفین ۳ ۰۲ تیر ۹۶ ، ۰۰:۰۰
اَسی ...

امروز که دستش رو گرفته بودم، تو ذهنم یهو خواستم ببوسمش

اما روم نشد

گفتم حالا وقت زیاده!

شاید وقتی عروس شدم، بعد از خوندن خطبه عقد این کار رو کردم

اما شاید یه کم کلیشه ای باشه

شاید هم غرورم اجازه نده

...


امشب که روی صندلی نشسته بود، رفتم پایین پاش نشستم

دستم رو گذاشتم رو پاش

دستش رو گذاشت رو دستم

گفت:

"دستم خیلی درد میکنه"

سرم رو بردم پایین

دستش رو بوسیدم

برای اولین بار!


منتظر بودم ببینم عکس العملش چیه!

اما اصلا به روم نیاورد

خوشحال بودم

بالآخره موفق شدم

تونستم :)


اما

درمورد پدرم

این آرزو به گور رفت...



پ.ن: این حسن رو از خودتون دریغ نکنید!

۱۶ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۰۱ تیر ۹۶ ، ۰۰:۵۷
اَسی ...

از آنجا که به ما گفته اند تغییر کرده ایم و دیگر مثل سابق نیستیم، بر آن شدیم تا پستی به سبک گذشته بنگاریم تا اثباتی باشد بر اصالت وجودی اسی :دی

باشد که مورد پسند افتد ^_^


چند وقته مهمون نداشتیم؟؟ اووووو هشت ماه!!!

اصلا مهمونامون رو یادتون میاد؟ :))



خب خدمتتون عارضم که ایشون دهمین مهمون ما هستن:



که منت به سرمون نهادن و برای دومین سال پیاپی به گل نشستن ^_^


اگه میبینید گلدونش اینطور خاصه!!! واسه اینه که به عقیده برادر جان خیلی هم فانتزی و زیباست! و کاملا عامدانه به این شکل در اومده o_O

۹ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۳۱ خرداد ۹۶ ، ۱۳:۳۰
اَسی ...

من آن مترسکم

که آغوش همیشه بازش

تو را می خواند...

۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۹ خرداد ۹۶ ، ۱۹:۰۰
اَسی ...

من آدم رفتن نیستم

هستم؟

برای من، دل کندن و دل بریدن واژه هایی بیگانه اند


نتوانستم...

حتی یک روز!

موافقین ۵ مخالفین ۲ ۲۹ خرداد ۹۶ ، ۰۱:۵۷
اَسی ...

یکی از لذت های دنیا لباس شستن است! آری لباس شستن :)

اگر تا به حال تجربه نکرده اید کلاه بزرگی بر سرتان رفته است!

من در تمام عمرم از زیر کار در رو بودم، ولی مدتی است گاهی لباسهایم را میشویم، البته با ماشین لباسشویی. اما آبکشی اش را با دست انجام میدهم.

اصلا روح انسان تازه میشود! راست است که میگویند آب مایه حیات است! وقتی با آب سر و کار داری حس زندگی در شریان هایت موج میزند!

لباس شستن

آب دادن به گلدان و باغچه

آب پاشی حیاط

شستن فرش

...

البته ظرف شستن اینگونه نیست :/


امروز در حیاط خانه مان لباس هایم را آبکشی کردم، بعد برای گرفتن آب اضافی شان، آنها را چلاندم، و بعد محکم تکاندم! وای که چقدر قطره ی ریز و سرد به سر و صورتم پاشیده شد!! آن هم در این ظهر گرم و آفتابی که روزه هم داشتم! خیلی چسبید!!

چندین بار دیگر شاتالاق شترق مانتو ام را تکان دادم، آنقدر که صدای مادرم بلند شد: چه خبر است؟؟

یکی دو بار دیگر هم تکاندم و با خود گفتم: خب دیگر بس است، این را پهن کنم و بروم سراغ تی شرتم :دی

مانتو را روی بند رخت پهن کردم، تی شرتم را آب کشیدم و چلاندم، خیلی چلاندم، با خوشحالی تکانش دادم، ولی حتی یک قطره هم نداشت :|

باز هم به معرفت مانتو -_-

۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۷ خرداد ۹۶ ، ۱۶:۰۸
اَسی ...

چرا میگن اگه میخوای کسی رو از دست بدی، بهش بگو دوسش داری؟؟

مگه غیر از اینه که ابراز احساسات باعث نزدیکتر شدن دلها میشه؟

پس چطور عامل دافعه معرفی میشه؟!

۱۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ خرداد ۹۶ ، ۱۶:۰۰
اَسی ...