طلوع من

کلبه کوچولوی من

نوشته ها و خاطرات زندگی من
اینجا از copy paste خبری نیست، پس شما هم کپی نکنید، اگرم خواستید متنی رو لینک کنید اطلاع بدید
ممنون از همراهیتون

پیام های کوتاه
  • ۱۵ بهمن ۹۴ , ۱۴:۲۸
    آه ...
  • ۲۷ آذر ۹۴ , ۱۷:۱۰
    ...
آخرین نظرات
  • ۴ خرداد ۹۶، ۱۸:۱۷ - علیـ ــر ضــا
    \=

چند هفته پیش رفته بودیم عروسی داداش دوستم.

یه نکته ی جالبی که مراسمشون داشت این بود که همه ی مهمونا بدون استثنا لباسای پوشیده داشتن! با این که جشنشون مختلط نبود اما همگی با روسری و شال بودن! خیلی برای من عجیب بود! از بس مراسمایی که رفتیم همه لباسای آنچنانی داشتن و از بس همه تجملاتی شدن، اصلا من فکر نمیکردم هنوز هم باشن کسانی که پوشیده لباس بپوشن.

نکته ی قابل توجه دیگه ای که وجود داشت این بود که حتی خواهرهای داماد هم روسری داشتن! یکیشون لباسش آستین کوتاه بود و ساق دست هم داشت! با اینکه مانتویی هم هستن اما نمیدونم چرا تو عروسی داداششون که هیچ مردی جز داماد حضور نداشت، اینقدر خودشون رو پوشونده بودن! آرایشگاه هم نرفته بودن! الآن دیگه هر کی نره آرایشگاه، خانواده درجه 1 میرن! لباس دوستم هم خیلی ساده بود، یعنی اصلا در حد لباس عروسی نبود! چه برسه به خواهر داماد! منی که هفت پشت غریبه بودم، با اینکه یه لباس ساده پوشیده بودم و همش هم فکر میکردم لباسم زیادی ساده است، وقتی لباس دوستمو دیدم از لباس خودم خجالت کشیدم! چرا که درمقابل خواهر داماد زیادی مجلل بودم :|

امروز دوستم زنگ زده بود و بحث به عروسی داداشش کشیده شد، درمورد لباسش پرسیدم، گفت: قشنگ بود؟ گفتم: خوب بود

چی باید میگفتم؟ اگه قبل از مراسم نظرمو میپرسید شاید میگفتم یه انتخاب بهتر داشته باشه، ولی وقتی مراسم تموم شده دیگه گفتنش فایده ای نداره و فقط باعث ناراحتیش میشه

البته اینم بگم که هر کسی سلیقه ی خودشو داره

۹ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۳ خرداد ۹۶ ، ۲۱:۱۹
اَسی ...

یک اخلاق بدی که من دارم این است که تا حدودی وسواسی هستم، درواقع سوسول تشریف دارم :|

مثلا امشب که داشتم از شدت مریضی رو به قبله میشدم، مادرم نگران و مشوش مدام میگفت:

پاشو ببریمت دکتر

شیر میخوری برات بیارم؟

آبمیوه چطور؟

بستنی میخوای؟

و من در جواب همه ی اینها با حرکت دست میگفتم: نه

دوباره مادر همه را از سر میگرفت و بی وقفه به من پیشنهاد میداد

این بار وقتی به آبمیوه رسید، با حرکت سر اوکی دادم و مادر ذوق زده سریع رفت به آشپزخانه و با یک لیوان پر آبمیوه برگشت.

با دیدن لیوان گفتم: این که لیوان من نیست!

مادر که یکباره تمام شادی اش از چهره رخت بربست و غصه جایش را گرفت گفت: حالا اشکالی نداره بخور

خندیدم و گفتم: نه نمیخوام

رفت و اینبار با لیوان خودم برگشت و با کلی ریسک، یک کیک هم آورده بود که اگر غر نزنم، لااقل یک چیزی ته دلم را بگیرد.


به راستی چه پرستاری مهربان تر و دلسوز تر از مادر وجود دارد؟

خدایا من مریضی را بدون مادرم نمی خواهم

اصلا دنیا را نمی خواهم

خدایا مادرم را برایم حفظ کن دیگر هیچ نمی خواهم


همین حالا هم که دارم گریه می کنم مادرم میگوید: خب چرا نمیای بریم دکتر؟ :(

نمی داند گریه ی الآنم از روی مریضی نیست

بخاطر خودش است...

۱۷ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۰۲ خرداد ۹۶ ، ۰۰:۰۱
اَسی ...



دریافت

۰۱ خرداد ۹۶ ، ۱۲:۳۴
اَسی ...

ست کردن میوه های خود را به ما بسپارید!



شماره تماس: دو تا شیش o_O

۱۷ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۳۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۳:۰۷
اَسی ...

بنده سه بار رای اولی بودم!

میپرسید چطور؟

الآن میگم:


اولین بار وقتی 15 سالم شده بود، برای مجلس خبرگان و شورا رای دادم. بعدش قانون عوض شد و سن رای گیری به 18 ارتقا پیدا کرد!

دومین بار وقتی 18 سالم شد، واسه نماینده مجلس رای دادم.

و سومیش هم اولین باری بود که میتونستم تو انتخابات ریاست جمهوری شرکت کنم :دی


بعله اینجوریاست! ^_^


+ ضمنا در مصرف جوهر صرفه جویی کنیم :))

۱۷ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۹ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۰:۳۰
اَسی ...

اومده بود کنتور گاز رو ببینه

گفت: میتونم آب بخورم؟

در جواب شنید: الآن میارم

گفت: نه همین خوبه!

شیر آب حیاط رو باز کرد و شیلنگ رو آورد بالا

نوشید

نوشید

نوشید

سیر نمیشد انگار!

شیلنگ رو گرفت سمت صورتش

تمام صورتش رو تر کرد

کافی نبود براش!

سرش رو برد زیر آب

خیس شد

خنک شد

رفت...



+ اینا هم نون میخورن، بعضیا هم نون میخورن!! :/

۱۶ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۲۷ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۶:۱۸
اَسی ...

از همه ی شرکت کننده ها و رای دهنده های عزیز کمال تشکر رو دارم :)


بدین وسیله نتایج به دست آمده رو اعلام میکنم:


هایکوی شماره 16= 38 امتیاز

هایکوی شماره 12= 35 امتیاز

هایکوی شماره 3 و 4= 34 امتیاز

هایکوی شماره 25= 33 امتیاز

هایکوی شماره 15= 32 امتیاز

هایکوی شماره 9= 31 امتیاز

هایکوی شماره 11 و 28 و 31 و 36 و 38= 30 امتیاز

هایکوی شماره 6 و 32 و 35= 29 امتیاز

هایکوی شماره 5 و 17 و 24 و 29= 28 امتیاز

هایکوی شماره 13 و 21 و 23 و 27= 26 امتیاز

هایکوی شماره 7 و 10 و 14 و 18 و 37= 25 امتیاز

هایکوی شماره 1 و 2 و 33= 24 امتیاز

هایکوی شماره 8 و 19 و 30 و 34= 23 امتیاز

هایکوی شماره 26= 21 امتیاز

هایکوی شماره 20 و 22= 20 امتیاز


و حالا صاحبان هایکوها:


شماره 12 ام اسی خوشبخت

شماره 11 و 24 من

شماره 18 و 28 مهربآنو

شماره 31 هانس شنیر

شماره 38 عاشق بارون

شماره 29 فرشته

شماره 13 روزها

شماره 37 مرتضی

بقیه اسی :|

:)))

:دی


بدین ترتیب:

نفر اول (اسی)

نفر دوم (ام اسی خوشبخت)

نفر سوم مشترکا (من - مهربآنو - هانس شنیر - عاشق بارون)

و نفرات بعدی به ترتیب:

فرشته

روزها

و مرتضی هستند :)

به همه ی عزیزان تبریک میگم و از همه بخاطر هایکوهای زیبایی که فرستادن صمیمانه تشکر میکنم :)


+ از آنجا که 28 هایکو متعلق به خودم بود و فقط 10 تاشون از دیگر دوستان بود، ترجیح دادم خودم تو رای گیری شرکت نکنم o_O


++ بنده علاوه بر کسب رتبه ی اول بازی، موفق شدم مقام آخر رو هم به دست بیارم!! =)))


+++ برای دیدن هایکوها به این پست مراجعه کنید.

۱۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۷:۳۲
اَسی ...

گاهی چقدر انسان ها سنگدل می شوند

بد می شوند

به همه بد می کنند...

به خودشان هم!

موافقین ۱۵ مخالفین ۱ ۲۰ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۴:۵۲
اَسی ...

تو یه مجلسی نشستیم:


+ میخواین برین شما؟

- شمال بریم؟

+ نه میگم شما الآن میرین؟

- الآن کیا میبرن شمال؟

+ نه منظورم اینه که شما "خودتون" دارین میرین دیگه؟

- آها یعنی میگی با خانوادم برم شمال؟

+ :|

- (پس از چند بار شنیدن کلمه ی "شما" و مورد اشاره ی مخاطب قرار گرفتن) عه تو میگی شما؟؟ فکر کردم میگی شمال!!! :)))))))



نمیتونم هم بهشون بگم "تو" o_O


+ من

- ایشون


پ.ن: تنبل هاش نمره نمیدن :/

اینجا

۱۲ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۰ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۰:۱۱
اَسی ...

خب دیگه وقتشه از هایکوها رونمایی بشه!

شما دوستان به هر هایکو از 1 تا 5 نمره بدید تا هایکوی برتر انتخاب بشه.

نمره ی بیشتر از 5 و کمتر از 1 لحاظ نمیشه.


از شرکت کننده های عزیز تشکر میکنم :)

برای دیدن هایکوها به ادامه ی مطلب برید!


۲۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۷ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۰:۰۷
اَسی ...