طلوع من

کلبه کوچولوی من

نوشته ها و خاطرات زندگی من
اینجا از copy paste خبری نیست، پس شما هم کپی نکنید، اگرم خواستید متنی رو لینک کنید اطلاع بدید
ممنون از همراهیتون

پیام های کوتاه
  • ۱۵ بهمن ۹۴ , ۱۴:۲۸
    آه ...
  • ۲۷ آذر ۹۴ , ۱۷:۱۰
    ...
آخرین نظرات

حدود سه چهار ماهی میشه که میرم کلاسای مختلف. تو این کلاسها احساس میکنم همه ی چهره ها برام آشناست! بدون استثنا همه ی چهره ها! میدونم که خیلی عجیبه و نمیشه اون همه آدم غریبه رو قبلا یه جایی دیده باشم اما خب همه برام آشنان :|

ازقضا یه سری ها رو شناسایی کردم!

یکیشون همسایه فعلیمون هست، یکیشون همسایه سابقمون بود، یکی دیگه هم قبلا همسایه مون بود، اون یکی دختردایی همون همسایه قبلیه بود، یکی به تازگی عروس یکی از همسایه هامون شده، یکی عروس پسر همسایه قبلیمون شده، یکی دوست عروس همسایه فعلیمونه!! :)))

یکی هم دانشگاهیم بوده، یکی هم مدرسه ایم بوده، یکی دخترعمه ی همکلاسیم بود، یکی خواهرش هم مدرسه ایم بود، یکی تو کلاس شنا با من بود!!

عجیبه نه؟؟ :دی

البته همه ی اینا رو همون اول کشف نکردم! بلکه بعد از مدتی که بیشتر سرصحبت رو باهاشون باز کردم فهمیدم.

یکی از بچه ها به من میگه تو همه رو میشناسی!! گفتم ای بابا من که کسی رو نمیشناسم -_-

امروز دوباره یکی از بچه ها رو شناسایی کردم! این دوستم سی سالشه و چند ماهه که نامزد کرده، وقتی فهمیدم نامزدش تو شرکت نفت کار میکنه باخودم فکر کردم پس تو سی سالگی هم میشه به گزینه های خوب فکر کرد!

امروز که عکس نامزدشو دیدم گفتم: عهههه من که اینو میشناسم!!! مادربزرگش همسایمونه!!! اینا که بچه بودن! کی بزرگ شدن؟؟ مگه متولد چنده؟؟

دوستم گفت همسن منه، گفتم داداش کوچیکش چندیه؟ گفت اون 69، بعد دوباره گفت نمیدونم برادر شوهرم متولد چنده

خلاصه کلی ذوق کردم که شناختمش و اینا

آخر کلاس دوستم صدام زد و گفت باید یه چیزی رو بهت بگم

گفتم چی؟

گفت نامزد من همسنم نیست، متولد 69 هست، و چون من 4 سال ازش بزرگترم به همه گفتیم همسن هستیم، الآن اگه فامیلای شوهرم این قضیه رو بفهمن خیلی بد میشه و از این حرفا...

بهش گفتم نگران نباشه و بین خودمون میمونه

وقتی رفتم خونه دوباره پیام داد که یه وقت به کسی نگی که اگه لو بره دو تا خانواده از هم میپاشه!!

گفتم چرا اینقدر خودتو اذیت میکنی؟ اگه خودتون با این قضیه مشکل ندارین پس برات مهم نباشه، گفت نه خییییلی مهمه و اصلا نباید فامیلای شوهرم بدونن

گفتم حالا چون تازه نامزد کردین شاید برای بقیه سوال باشه، یه مدت که بگذره عادی میشه، گفت نههههه تا آخر عمر باید مخفی بمونه...


خیلی ناراحت شدم از اینکه آشنا دراومدن من با خانواده شوهرش اینقدر نگرانش کرده بود و منو تهدیدی دیده بود برای زندگیش و مجبور شده بود حرفایی بزنه که دلش نمیخواد

چرا ما آدمها باید اونقدر تو زندگی دیگران دخالت کنیم که عده ای مجبور باشن برای رضایت ما، مدام دروغ بگن و حقیقت رو پنهان کنن؟ چرا وقتی دونفر همدیگه رو پسندیدن و باهم مشکلی ندارن، ما کاسه ی داغتر از آش بشیم و مانع خوشبختیشون بشیم؟ البته خود من با بزرگتر بودن دختر موافق نیستم، اما زندگی دیگران چه ارتباطی به من داره؟ خوشبخت بودن یا نبودن کسی مگه به زندگی من مربوطه که بخوام نظر بدم؟ هرچند چهره ی دوستم کمتر از سنش نشون میده، اما وقتی دونفر باهم مشکلی ندارن چرا ما داشته باشیم؟؟

خیلی وقتا خیلی از تصمیم هامون تحت تاثیر حرف مردمه، چرا باید اینجوری باشه؟ مگه دیگران تو غم و شادی ما شریکن؟ تو زندگیمون شریکن که تصمیمامون مطابق نظر اونها باشه؟؟

۹ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۰ بهمن ۹۵ ، ۲۲:۰۳
اَسی ...

بعضی وبلاگا هستن که مطالب سیاسی میذارن و کامنت هاشون هم بدون تایید ثبت میشه، مخاطبینشون هم با خیال راحت هر چی از دهنشون درمیاد مینویسن!!! یعنی افتضاحه ها افتضاااح!!! O_O

بعضی از وبلاگها هم هستن که مطالبشون اونقدر عصبی کننده ست که آدم میخواد بزنه نابود کنه اون وبلاگ رو @_@

بعضی از وبلاگا هم مطلب خاصی ندارن اما کامنت دونیشون شده مجلس غیبت و تخریب دیگران، از هیچ لطفی هم فروگذار نمیکنن ://

خدایا خودت فرجی برسون :|


+ آدم با خوندن یا دیدن بعضی وبلاگها و سایتها واقعا روحش خراشیده میشه...

چه خوبه که میتونیم انتخاب کنیم تو چه فضاهایی باشیم، اما کاش همون چند لحظه ی کوتاه هم پیش نیاد که تصادفی درجایی حاضر بشیم که برامون آزاردهنده ست :(


زندگی خیلی قشنگی ها داره! حیف نیست خودمون رو از حال خوش این زیبایی ها محروم کنیم؟ خوب باشیم و با رفتارمون باعث انتقال این حال خوش به دیگران بشیم ^_^


مثل وقتی که از دیدن یه کامنت، یه لبخند عمیق بشینه رو لبهات :)


درگوشی نوشت: بعضی از مخاطبای خاموش با این که همیشه ساکتن اما اونقدر دقیق دنبال میکنن که میتونن از روی مطالبت، اطلاعات شخصی مثل سن دقیق یا حتی رشته تحصیلیتو بگن! بدون این که کمترین اشاره ای بهشون داشته باشی!! این مخاطبا درسته که خاموشن، اما واقعا پیگیرن :)


آخر نوشت: چه اتفاق خوشایندیه وقتی تو یه گروه شلوغ، یه آشنا پیدا میکنی و وقتی بهش میگی حدس بزن کی ام، در جواب، اولین اسمی که بگه تو باشی ^__^



۱۲ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۹ بهمن ۹۵ ، ۲۳:۳۱
اَسی ...

بعضی از دوستا هستن که فقط اسم دوست رو یدک میکشن، هیچوقت دلشون برات تنگ نمیشه، اگه هم بشه به بهونه ی کار و زندگی ازت خبری نمیگیرن، اصلا نمیدونن زنده ای یا نه! به عبارت دیگه بود و نبودت براشون فرقی نداره

یه عده هم هستن از همون مثلا دوست ها! که فقط در مواقع نیاز میان سراغت، درواقع براشون حکم کار راه انداز رو داری

اما این وسط یه گروه سومی هم وجود داره که همیشه حواسشون بهت هست، بودنت براشون مهمه، پیگیر احوالت هستن، اگه غصه دار باشی حس میکنن، اگه نباشی میفهمن، دنبالت میگردن، میخوان خوشحالت کنن، همیشه مراقب رفتاراشون هستن که یه وقت ازشون دلگیر نشده باشی

داشتن چنین دوستایی یعنی خود خوشبختی...

ممنونم آقا میثم بامرام

ممنونم آقا محمد رضای مهربون

ممنونم یلدای عزیزم

ممنونم آقا پیمان خوب

ممنونم پرتقال جان دیوانه

و ممنونم محبوبه جانم که اصلا از وجود این وبلاگ خبر نداری


پ ن: چرا همه مجازی شدن؟ انگار دوستای مجازی بامعرفت ترن! شایدم حضورشون پررنگ تره، چرا که حضور خود ما تو دنیای مجازی بیشتر از دنیای واقعی شده o_O

۲۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۷ بهمن ۹۵ ، ۲۲:۵۸
اَسی ...

چند تا متن طنز در دست چاپ دارم ولی...

هم ایام فاطمیه ست

و هم ...


خدا جون

خودت میدونی

همین که هستی برام بسه

:)

۱۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۴ بهمن ۹۵ ، ۰۲:۳۶
اَسی ...


یه گاز کوچولو
کارگردان: داداش بزرگه
تهیه کننده: اسی

برنامه امشب سینماهای وبلاگی :|
۱۹ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۱ بهمن ۹۵ ، ۱۹:۱۴
اَسی ...

بنده به عنوان یه دختر، در زمینه ی آشپزی و سفره آرایی و دیزاین غذا، کمترین هنری ندارم، یعنی هیچی ها! از آنجا که دیدم خیلی اوضاع بی ریخته تصمیم گرفتم برم کلاس آشپزی، اونم از نوع بین المللش! :دی

خلاصه رفتم و دیدم و جزوه نوشتم و دوره هم تموم شد، اما دریغ از یه بار دست به کار شدن! انگار فقط رفته بودم تماشا :|

امتحان تئوری دادیم و قبول شدیم و نوبت رسید به امتحان عملی! (همون که تو این پست بهش اشاره کردم :دی) گروه بندی شدیم، کل کلاس به سه گروه چهار پنج نفره تقسیم شد، سرتونو درد نیارم! غذا رو درست کردیم و گذاشتیم تو فر تا آماده بشه، تو تایمی که منتظر آماده شدن غذا بودیم یهو دیدیم یکی از گروهها شروع کرد به چیدن میز و آماده کردن بشقاب و چنگال و کارد و دستمال سفره و از این حرفا! ما اولش زیاد توجه نکردیم و واسه دلگرمی خودمون گفتیم: کلاس سفره آرایی که نبوده! آشپزی بوده :/

اما اون گروه ول کن نبودن، رو میز سلفون کشیدن و رسیدن به مرحله ای که زیتون و گوجه گیلاسی میذاشتن رو خلال دندون و تو بشقاب میچیدن، لیمو برش زدن و کام کوات روش گذاشتن

کم کم اون یکی گروه هم دست به کار شد و دو تا بشقاب گذاشت رو میز و قاشق و چنگال و دستمال کاغذی!!

من یه کم به این گروه نگاه کردم و یه کم به اون گروه نگاه کردم و دیدم داریم کم میاریم پیششون!! یهو یادم اومد که دو تا دستمال تو کیفم داشتم! خوشبختانه همون کیف همرام بود، رفتم سراغ کیفم و دیدم درسته! دستمالا رو باز کردم، یه مقدار چروک و تا خورده بودن ولی از هیچی بهتر بود، یه قسمت از میز رو انتخاب کردم و با موادی که اضافه اومده بود میز سرو غذا رو چیدم :)



از کمترین امکاناتی که در دسترس داشتیم و بدون اینکه از قبل آمادگی داشته باشیم و برنامه ای ریخته باشیم، چنین میزی چیدم :)

و بسیوووور ذوق زده شدم که اینقدر توانا و هنرمندم ^_^

۱۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۰ بهمن ۹۵ ، ۱۰:۵۰
اَسی ...

وقتی از شدت فکر و خیال خوابت نبره و اونقدر عصبانی باشی که دلت بخواد به زمین و زمان فحش بدی، به جایی میرسی که تصمیم میگیری بیخیال همه ی خط قرمزات بشی و بیای تو وبلاگت داد بزنی تا شاید صدات به گوش باعث و بانیش برسه و غیرتش به جوش بیاد (هرچند از این بی رگها اثری از غیرت دیده نمیشه)

چرا یه جوان فوق لیسانسه باید سرخورده باشه؟ چرا باید عارش بیاد از بیان مدرکش به دیگران؟ چرا باید همیشه از همه پنهان کنه تحصیلاتشو؟ چرا باید اونقدر این مدرک و درس خوندن براش بی ارزش بشه که بخاطر فرار از نگاههای تمسخرآمیز اطرافیان و طعنه و کنایه شون، تنهایی رو برگزینه؟ چرا به هیچ عنوان به جوانها بها داده نمیشه؟

آخه اون بازنشسته ها تا کی باید کار کنن؟ کسی که بازنشست میشه یعنی ازکارافتادست، کی میتونه ذره ای با انرژی و توان یه جوان رقابت کنه؟ اگه اینطوره پس اصلا بازنشستگی واسه چیه؟ چه معنایی داره؟

اگه جوان بی تجربست فقط یه ماه لازمه تا بتونه خودشو ثابت کنه، اونوقت خواهید دید تا چند برابر اون بازنشسته ها بازدهی داره

ای مسئولین بی فکر! لطفا بفهمید که دارید ما جوانها رو نابود میکنید

ما ازتون نمیگذریم، حق یه نسل به گردن شماست

اگه جوانها کار نداشته باشن به سمت خلاف میرن، وقتی جیبشون خالی باشه بزهکار میشن، نداشتن مشغولیت اونا رو میکشونه به سمت اعتیاد و هزار جور سرگرمی منفی و پوچ دیگه

یعنی خاااک بر سر کشوری که جوانهای نازنینش رو اینطور به قهقرا میبره که بسیار ملتها آرزوی داشتن چنین برومندانی رو دارن

منی که هرگز نمیتونم به جایی جز ایران برای زندگی فکر کنم، کم کم دارم به این نتیجه میرسم که رفتن از ایران خیلی بهتره، که کاش اصلا تو ایران به دنیا نیومده بودم

ایییین همه دم از ایران و ایرانی بودن میزنیم و دلمون خوشه بهترین هوش دنیا رو داریم! اما وقتی این هوش به کار گرفته نشه به چه دردی میخوره؟ فقط پای بازی های کامپیوتری و چگونه مخ زدن و انواع کارای ناشایست صرف میشه

بعد توقع دارن ما جذب علم بشیم و میان میگن: "اگه دختر خانمی شهره ی شهر میشه، به چی شهره میشه؟ آیا برای دانششه؟ کم داریم فلان خانم تو المپیاد و ورزش و ..." همش شعار!! بله کم داریم! اما چه بسیار دخترایی که شاخ اینستا شدن و هزار جور عمل جراحی انجام دادن و شدن الگوی بقیه ی دخترا

همه هم براشون به به و چهچه میکنن

ولی اون دختری که همیشه تو مراحل تحصیلش، تو نوجوانیش، به مناسبات مختلف تشویق شده، چه بسیار جایزه گرفته، چه موفقیت هایی که نداشته، حالا نشسته گوشه خونه و از ارتباط با دوستان و اقوام گریزانه، چرا که باید برای همه همون حرفای همیشگی رو توضیح بده مبنی بر علت بیکار بودنش

که حالا دوست لیسانس ردیش!! بیاد بگه: مدرکت تو حلقم!

هرچقدرم خودشو به بی خیالی بزنه و بگه من هیچ مشکلی ندارم و همه چی گل و بلبله اما بازم عده ای باشن که گاهی روحش رو بیازارن

دلم خیلی پره خیلی

۱۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۸ بهمن ۹۵ ، ۰۳:۰۳
اَسی ...

برای حذف تلگرام اولش خواستم فقط شمارمو تغییر بدم تا کانالا و گروهها برام بمونن، به محض این که شمارم عوض شد دو نفر اومدن پیام دادن! یکیشون که آشنا بود و از پروفایلش شناختمش، هرچند میخواست مثلا ناشناس باشه! اما نفر دوم آشنا نبود و شمارش یه عدد با من فرق داشت! میگفت چقدر جالبه شماره هامون یه جوره ^_^

من :|

از چند تا مخاطبم پرسیدم وضعیت تلگرامم براشون چطور نمایش داده میشه، گفتن شمارت عوض شده! یعنی واسه همه قابل نمایش بود درصورتی که حتی این شماره رو قبلا نداشتن!

وقتی وضعیت رو اینطور دیدم تصمیم گرفتم بیخیال کانالا و گروها بشم و تلگرامم رو کلا حذف کردم، اما متوجه شدم اکانتم همچنان پابرجاست! دوباره نصبش کردم و این بار اکانتم رو حذف کردم

بعدترش یادم افتاد که یه سیم کارت داشتم که اصلا ازش استفاده نکردم، گفتم چطوره با اون اکانت بسازم! اینطوری دیگه راحتم و احساس نا امنی نمیکنم!

خلاصه رفتم پیداش کردم و یه اکانت جدید ساختم

به محض ورودم دو نفر پیام دادن!!! که البته هیچکدوم شمارشون مثل من نبود و آشنا هم که قطعا نبودن چون هیچکس این شماره رو نداشت

یکیشون شکلک تعجب فرستاد و اون یکی هم گفت همه دارن میرن شما تازه اومدی؟

و من همچنان پوکرفیس :|

عجب ملت بیکاری داریما! الکی شماره های تصادفی سیو میکنن و منتظرن ببینن کی میری تلگرام تا بیان بهت پیام بدن o_O

۱۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۶ بهمن ۹۵ ، ۲۳:۳۵
اَسی ...

چقدر بده که با شنیدن خبر ازدواج یکی، چند نفر ناراحت بشن :(

خب اگه به کسی علاقه دارین چرا ابراز نمیکنین؟ چرا اونقدر دست دست میکنین تا دیر بشه؟

عجیبه واقعا :|


البته روی سخنم با آقایونه ها! خانما پا نشن برن خواستگاری!! چون من با پیشقدم شدن خانما مخالفم :/

+

عنوان:

 این ترانه ی معروف "پارسال بهار دسته جمعی" هست!! :دی

اونجا که میگه:

به دست و پام افتاده بود این دل بی مروت

میگفت برو بهش بگو

دوست دارم بی گفت و گو

هر چی میخواد بگه بگه

هر چی میخواد بشه بشه


تا حالا به معنیش دقت کردین؟

نکتش اینه: هر چی میخواد بگه، بذار بگه

و هر چی میخواد اتفاق بیفته خب اتفاق بیفته

یعنی اون "بگه بگه" و "بشه بشه" صرفا یه تکرار نیست!

نگید میدونستید که باور نمیکنم o_O

:/


۱۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۵ بهمن ۹۵ ، ۲۰:۰۸
اَسی ...

این چه وضعشه؟؟ دیگه کسی هم مونده تو بیان؟؟ هر روز میای میبینی یکی در وبلاگشو تخته کرده رفته :/

کجایی خشایار "زیر آسمان شهر" که بزنی تو مخشون؟؟

کجایی غلام شیش لول بند که قاطی کنی و با فن کاراته نصفشون کنی؟

این قوم هیچیشون نیست، فقط کتک لازم دارن :/


+آقاگل چرا وبلاگتو بستی؟ گفتی یه مدت نیستی فقط :|

امروز هر چی وبشو باز کردم هیچ نتیجه ای نمیومد، فکر کردم نتم ضعیفه، اما الآن دیدم فقط یک حرف "ا" نوشته و بس :|

بلاگفان هم که میخواست این فضای غمگین بلاگ رو عوض کنه و شادمون کنه، حالا خودش با رفتنش داره به این جو دامن میزنه :(

۱۷ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۵ بهمن ۹۵ ، ۰۰:۴۳
اَسی ...