طلوع من

کلبه کوچولوی من

نوشته ها و خاطرات زندگی من
اینجا از copy paste خبری نیست، پس شما هم کپی نکنید، اگرم خواستید متنی رو لینک کنید اطلاع بدید
ممنون از همراهیتون

پیام های کوتاه
  • ۱۵ بهمن ۹۴ , ۱۴:۲۸
    آه ...
  • ۲۷ آذر ۹۴ , ۱۷:۱۰
    ...
بایگانی
آخرین نظرات
  • ۲۴ فروردين ۰۰، ۱۹:۳۶ - پیمان کرامتی
    خخخ

عرض سلام و تبریک سال نو خدمت همه دوستان (شبیه مهمان‌های برنامه‌های تلویزیونی شد!)

الهی ۱۴۰۰ سال تحقق آرزوهاتون باشه.

 

سال تحویل شده، ولی تقویم هنوز توی ۱۳۹۹ گیر کرده.

فردا ۱ فروردینه ولی دومین روز عید به حساب میاد.

فرداشب ساعت جلو میره و از ۱۲ شب تا ۱ بامداد انگار گم میشه توی زمان.

نوروز توی شنبه افتاده و میگن شگون داره.

ما از اون دسته آدمهای خاصی هستیم که دو قرن رو به چشم می‌بینیم. (البته آغاز قرن ۱۵ از ۱۴۰۱ هست). در هر صورت هر دو تاریخ ۱۳۰۰ و ۱۴۰۰ رو تجربه کردیم.

من به امسال امیدوارم. خیلی امیدوار! دارم می‌بینم اتفاقات درخشان امسال رو که دونه دونه رخ میدن. شک ندارم وقتی اسفند برسه، موقع نوشتن پست پایانی سال، بعد از لیست کردن اتفاقات قشنگ، این پست رو اونجا لینک می‌کنم.

 

سالتون عسل ;-)

۷ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۳۰ اسفند ۹۹ ، ۲۳:۲۹
اَسی ...

همیشه غیب می‌شد. عادتش بود. تا اینکه دیروز سر و کلش پیدا شد. درست زمانی که با خونه قهر کرده بودم و تو محل کارم هم جنجال به پا شده بود و از یه طرف دیگه هم تحت فشار بودم، همون موقع اومد و موند. ‌اگه نبود نمی‌دونستم چیکار کنم. مطمئنا کم می‌آوردم. هرچند خودش میگه از خدا کمک بخواه. اما اگه امروز نبود ممکن بود تصمیمات اشتباهی بگیرم. قدر خودشو نمی‌دونه. واقعا امروز آبی بود روی آتیش.

اینا رو نوشتم شاید ادای دِینی باشه بهش...

موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۷ اسفند ۹۹ ، ۰۴:۳۰
اَسی ...

یه عده هستن که وقتی به محل کارم مراجعه می‌کنن، بدون ماسکن. یا موقع صحبت، ماسکشون رو برمی‌دارن. نکته جالب توجه در این گروه خاص، اینه که برداشتن یا نداشتن ماسک کاملا عمدی هست. و علت اصلیش خودنمائیه! چرا که این عزیزان، مفتخرن به عمل زیبایی بینی، یا لمینت دندان. خب طرف کلی هزینه کرده که در نظر دیگران زیباتر دیده بشه. بعد چطور اون همه هزینه رو زیر ماسک پنهان کنه؟ :|

یه عده دیگه هم هستن که زیر ماسک آرایش میکنن و به محض اینکه به یه فرد آشنا میرسن، ماسک رو برمی‌دارن و احوالپرسی می‌کنن! چه کاریه خب؟ بکش و خوشگلم کن؟ :/

این وسط یه کوچولویی هم هست که وقتی به محل کارم اومد، ماسکش پایین بود. بهش گفتم ماسکت رو بزن. زد و بعد از اینکه یه ذره همینطوری الکی تو سالن چرخید، دوید بیرون. وقتی برگشت دیدم ماسکش پایینه دوباره. بهش گفتم کجا رفتی؟

درحالیکه داشت ماسکش رو می‌زد گفت: رفتم نفس بکشم o_O

:)))

۱ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۶ اسفند ۹۹ ، ۰۱:۵۸
اَسی ...

آقا من همیشه:

قطاب رو با باقلوا

مسقطی رو با باسلوق

برگ رو با کوبیده

شیشلیک رو با چنجه

بی آر تی رو با وی آی پی

ICDL رو با ADSL

اشتباه می‌گیرم :|

 

شما چه اشتباهات این‌چنینی دارین؟

۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۹ اسفند ۹۹ ، ۰۲:۰۹
اَسی ...

امروز در خیابان

برای جوانیِ از دست رفته ام

گریستم

۰۷ اسفند ۹۹ ، ۰۱:۳۷
اَسی ...

هم‌اینک توجه شما را به پیامکی که به دستم رسید جلب می‌نمایم:

 

 

آقای گلممد خان پسرعموی عبدلا! من خودم خریدارم و پولم هم نقده! فقط مشکل اینجاست که من نمی‌تونم زنگ بزنم چون شارژ ندارم! یک کارت شارژ مرحمت بفرمایید بقیش حله :))))

 

+ مال‌خر و دلال نبودیم که به لطف ایشون شدیم :دی

۱۵ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۱۹ بهمن ۹۹ ، ۲۳:۵۷
اَسی ...

یکی از دوستان که چند سال پیش توی یه اردوی دانشجویی باهاش آشنا شدم، امروز بهم پیام داد. تعجب کردم که چی شده بعد از این همه مدت یاد من افتاده و چه کار مهمی داره!

پیامش این بود:

سلام خوبی چه خبر ازدواج کردی؟

گفتم سلام نه ازدواج نکردم.

گفت خوشبخت باشی

و تمام!

 

یعنی یهو یاد من افتاده و براش سوال شده آیا ازدواج کردم یا نه. بعد که جوابشو گرفت خیالش راحت شد و رفت.

 

۱۳ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۱۰ بهمن ۹۹ ، ۱۸:۰۳
اَسی ...

نشستم توی تاکسی. بقیه مسافرها و راننده هم سوار شدن و حرکت کردیم.

به محض بسته شدن درهای تاکسی، یه عطر مردونه آمیخته به بوی سیگار تو فضای ماشین پیچید. با استشمامش پرت شدم به دوران کودکیم. به روزهای پر تب و تاب و هیجان‌انگیز گذشته. اون عطر برام یادآور خاطرات سالیان درازی بود. عطر مردونه ای که اسمش رو نمی‌دونم، مخلوط با بوی سیگاری که مارکش رو نمی‌دونم. عطری که سالها بود به مشامم نرسیده بود و با این وجود به خوبی تو ذهنم مونده بود. به راستی که ذهن ما چه قدرت خارق‌العاده و ناشناخته ای داره! و اتاق بایگانیش چه اطلاعاتی رو که در خودش ذخیره نکرده! حتی اگه سالها خاک بخورن و به یاد آورده نشن اما مثل روز اول سالم و دست نخورده می‌مونن.

نمی‌دونم کدوم یکی از چهار آقایی که تو تاکسی بودن اون عطر خاص رو زده بود و کدومشون اون سیگار مخصوص رو کشیده بود. اما دقیقا همون بو بود. خود خودش بود. همون ترکیب دوست‌داشتنی و منحصر به فرد که باعث شد من غرق در گذشته‌ها بشم.

در تمام طول مسیر، عمیقا اون عطر رو نفس کشیدم

با بغض...

با اشک...

موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۸ بهمن ۹۹ ، ۰۲:۳۹
اَسی ...

پریشب از ذوقِ شبی که گذروندم، تا صبح خوابم نمی‌برد.

دیشب از شدت ناراحتی، با گریه خوابیدم و تصمیم گرفتم برنامه روز بعد رو بهم بزنم و توی خواب دیدم با فریاد و دعوا دارم برنامه‌ رو بهم می‌زنم.

امشب‌ خوشحال‌ترینم. نه تنها برنامه رو بهم نزدم، بلکه از اون چیزی که توقعش رو داشتم هم بهتر پیش رفت.

و زندگی همینقدر بالا و پایین داره

گاهی به همین سرعت تغییر می‌کنه

گاهی باید بیشتر صبر کرد

گاهی فکر می‌کنیم هیچ امیدی به بهبود شرایط نیست اما آینده غافلگیرمون می کنه!

سختی‌ها می‌گذرن و شادی‌ها ناپایدارن

در سختی امیدوار باشیم و در شادی شکرگزار :)

۱۰ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۵ بهمن ۹۹ ، ۰۱:۲۸
اَسی ...

۱.

رفتم رستوران، از توی منو، گزینه «تست پنیر» رو انتخاب کردم. موقع سفارش، اولش گفتم «تِست» و سریع اصلاح کردم که «تُست پنیر» می‌خوام.

انتظار و برداشتی که از اسم این غذا داشتم، چنین تصویری بود:

 

فکر کردم طبیعتا نون تستیه که داخلش یا روش پنیر هست.

 

اما چیزی که تحویل گرفتم رو مشاهده کنید:

 

به گارسون گفتم من تست پنیر سفارش دادم! گفت بله تست پنیر.

گفتم اینه؟! گفت بله عزیزم.

چی فکر می‌کردیم و چی شد!

حدس بزنید چی بود؟

تخم مرغ! و شیوید، و یه نوع پنیر به قول خودشون مخصوص!!!! :|

خب بگید املت سبز! حتی نیمرو هم نبود چون انگار فقط سفیده تخم مرغ داخلش بود :/

 

درس اول: بدون آگاهی انتخاب نکنید! اول تحقیق، سپس تصمیم.

 

(من توی اینترنت هم سرچ کردم تست پنیر، نتیجه تو مایه های عکس اولی بود)

-_-

 

............................................

 

۲.

خواستم باطری ساعت رو عوض کنم. چهار تا باطری پیدا کردم:

 

باطری شماره ۴ رو همون اول خواستم بندازم دور. با این وجود همه رو امتحان کردم. نتیجه این شد که یکیشون سالم و یکی ضعیف و دو تا خالی بودن.

حدس شما چیه؟

.

.

.

اشتباه گفتید!

باطری شماره ۴ سالم!!! شماره ۳ ضعیف و بقیه خالی O_o

شماره ۴ رو که داخل ساعت گذاشتم، ساعت عین ساعت کار می‌کرد!!! :)))

 

درس دوم: از روی ظاهر قضاوت نکنید!

۱۰ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۵ دی ۹۹ ، ۱۴:۱۹
اَسی ...