طلوع من

کلبه کوچولوی من

نوشته ها و خاطرات زندگی من
اینجا از copy paste خبری نیست، پس شما هم کپی نکنید، اگرم خواستید متنی رو لینک کنید اطلاع بدید
ممنون از همراهیتون

پیام های کوتاه
  • ۱۵ بهمن ۹۴ , ۱۴:۲۸
    آه ...
  • ۲۷ آذر ۹۴ , ۱۷:۱۰
    ...
آخرین نظرات

همیشه اینجا این من هستم که از خودم برایتان میگویم. اما اینبار مرا از زاویه دید بلاگری بشناسید که مرا دیده!

اینجا :)


+ از دیروز بعدازظهر هی منتظر بودم ببینم کی پستش رو مینویسه! با خودم گفتم نکنه فکر کرده من موافق نیستم! خواستم بهش بگم بابا بنویس، من مشکلی ندارم :دی

تا اینکه امروز ظهر وقتی از حرم برگشتم دیدم نوشته ^_^

ایشالا منم بعد از پایان سفرم مینویسم براتون ;)

۷ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۶ مرداد ۹۶ ، ۱۶:۴۵
اَسی ...

دوباره...

دوباره چی؟

فکر کردین میخوام بگم دوباره ایران؟! :/

نخیر -_-


دوباره مشهد ^__^



بله دوباره دارم میرم مشهد! به فاصله 20 روز ^_^

دقیقا همین الآن قطارمون حرکت کرد.

دعا میکنم قسمت همه بشه :)


دراصل قرار بود ما تو همین تاریخ بریم، ولی سفر قبلی خیلی یهویی پیش اومد و رفتیم؛ تاریخ فعلی هم به قوت خودش باقی موند :)


+ محبوبه جان! خوشم میاد به هیچ وجه هم لو نمیدی ;)

ببینید چه کرده!!

اینجا

به این میگن یه میزبان درجه یک! آدم لحظه شماری میکنه که زودتر برسه ^_^


ب.ن: لازم به ذکره قطار 20 دقیقه تاخیر داشت o_O

۲۱ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۴ مرداد ۹۶ ، ۱۱:۰۷
اَسی ...

پریروز خونه مادربزرگم بودیم. قرار شد من و دخترخالم ناهار رو بپزیم (چه آشپزایی!!). تصمیم گرفتیم مرغ و قارچ سوخاری درست کنیم. خلاصه همه کاراشو انجام دادیم و نوبت به سرخ کردنشون رسید.

داشتم دونه دونه سرخشون میکردم. مامان از این طرف صدا میزد که: اسی! مراقب باش اون دیس رو نسوزونی یه وقت!

من تو دلم میگفتم: یعنی خودم نمیدونم؟ :/

خاله از اون طرف میگفت که: اسی! سرخ کردی؟؟

من: خب دارم سرخ میکنم دیگه :/

شعله خیلی زیاد بود و حرارتش دستمو میسوزوند. داشتم خیلی ناشیانه تیکه های مرغ و قارچ سرخ شده رو با چنگال شوت میکردم تو دیس؛ برای اینکه یه وقت بین راه ماهیتابه تا دیس نیفتن روی گاز، دیس رو به ماهیتابه نزدیک کرده بودم. آخرای کارم بود و بوی بد روغن سوخته بلند شده بود! آخرین تیکه رو که شوت کردم تو دیس یهو دیدم لبه ی دیس قهوه ای شده!!! و معلوم شد اون بوی سوختگی از جانب دیس فلک زده بوده نه روغن!!

داد زدم: وای دیس رو سوزوندم!!!!

مامانم گفت: مگه من بهت نگفتم مراقب باش؟؟ :/


این هم عکس دسته گل بنده:


جنس دیس ملامین بود، واسه همین سوخت.



امروز مامانم واسم یه تیکه مرغ گذاشته بود سرخ بشه، گفت: برو ببین اگه سرخ شده برش گردون

رفتم و برگردوندمش

یه مدت گذشت یهو بوی سوختگی بلند شد! گفتم: وای سوخت که!!

رفتم دیدم مرغ بیچاره سیاه و کبود شده! کل خونه رو بوی جزغاله شدن برداشت!

این هم ناهار امروز بنده:



خلاصه اینکه این چیزی از توانایی های من کم نمیکنه! همه آشپزای بزرگ یه روزی مثل من سوزان بودن -_-


تا یه برنامه دیگه و یه آشپزی سوزی دیگه شما رو به خدای بزرگ میسپارم :دی

۱۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۳ مرداد ۹۶ ، ۱۶:۰۸
اَسی ...

در این پست لینک شرکت کننده های بازی رو به ترتیب زمان درج پستهاشون مینویسم.

با کابوس دوستان آشنا بشید:


اینجانب (اسی)

یک بانو

شملیا

هاژ محمود

بیست و دو

saeede sa

بهار نارنج :)

مسافر

yasna sadat

روزها

آقای سر به هوا (کابوس در بیداری)

بیست و دو (پست شماره 2)

shahtot

آقاگل

پری


+ مگه من نگفتم آدرس پست هاتون رو برام بفرستید؟؟؟ همه موظفن اعلام کنن محل برگزاری بازی کجاست تا بقیه شرکت کننده ها بدونن کجا لینکهاشون رو بفرستن :/

++ لینک ها به ترتیب اضافه میشن :)

۸ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۸ مرداد ۹۶ ، ۱۵:۰۰
اَسی ...
کابوس های من تو چند تا موضوع خلاصه میشن:
یا خواب میبینم دندونام ریخته (یعنی مثلا چند تا از دندونام یهو می افتن! بسیار کابوس وحشتناکیه!!! )
یا اینکه خواب میبینم یکی دنبالمه و من هی فرار میکنم و وقتی به یه پناهگاه مثل خونه مون میرسم، هرررر کاری میکنم نمیتونم در رو ببندم! کلا قفل در هرز میشه انگار! به هیچ صراطی هم مستقیم نیست :/
و یا اینکه خواب میبینم (خیلی ببخشید) میخوام برم دستشویی ولی یه دستشویی درست درمون پیدا نمیشه! یا در ندارن یا دیوار ندارن یا درش قفل نمیشه یا یکی دیگه هم تو دسشویی هست! یا کلا در ملا عامه و خلاصه مکافاتیه o_O
همیشه کابوس هام تو همین چند موضوع تکرار میشن.

چند روز پیش خواب دیدم دخترخالم لباسامو قیچی کرده بود و مثلا دامن اینو چسبونده بود به پیرهن اون یکی و پیرهن اون رو چسبونده بود به دامن یکی دیگه! اصلا یه وضعی!! به خیال خودش لباسامو خوشگل کرده بود! چند تا از لباسامم برداشته بود واسه خودش! به قدری عصبانی شده بودم که داشتم منفجر میشدم!! وقتی بیدار شدم اونقدر خدا رو شکر کردم از اینکه خواب بوده که مپرس! نمیدونستم تا این حد رو لباسام حساسم!! o_O


شما چه کابوسی میبینید؟
تو وبلاگتون دربارش بنویسید و لینک پستتون رو برام بفرستید.
نظرتون چیه دوباره یه بازی وبلاگی داشته باشیم؟ :)

برای شروع دعوت میکنم از جناب روزها، آقاگل، آقای لانتوری، واران، محبوبه شب، و به طور ویژه از یک بانوی عزیز :)
منتظر شنیدن کابوس هاتون هستم! :))
برای جذابتر شدن بازی، هر شرکت کننده چند نفر از دوستاش رو دعوت کنه تا کابوس های بیشتری رو بشنویم :)
از هر کسی که علاقمند به شرکت تو این بازیه دعوت میکنم به ما بپیونده :)
۲۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۶ مرداد ۹۶ ، ۰۲:۵۳
اَسی ...

میخوام عکس آپلود کنم نمیشه :/

مجبورم بدون عکس، پست رو منتشر کنم -_-


میلاد امام عزیزمون رو به همه دوستدارانش تبریک میگم :)

عیدتون مبارک ^_^

الهی چشم همه عاشقان، به ضریحش روشن بشه ...

ان شاءالله همیشه هوامون رو داشته باشه و زیر سایه لطفش بهمون پناه بده.


+ اصلا امام رضا (ع) مال ما ایرونیاست ;)

۹ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۳ مرداد ۹۶ ، ۱۴:۵۸
اَسی ...

یه زمانی حرف از عشق و عاشقی جیز بود، تابو بود، و اگه کسی عاشق میشد همه چپ چپ نگاش میکردن انگار معتاد شده! کلا آبروش رفته بود دیگه! آشنایی قبل از ازدواج که اصلا حرفشو نزن! رسوایی بالاتر از این که عشق قبل از ازدواج به وجود اومده باشه؟؟ o_O

ولی الآن از بس جوانها بی میل به ازدواجن و عشقای آتیشی فقط تو قصه ها پیدا میشه، مدتیه که دارن رو عشق مانور میدن! مثلا مهران مدیری تو برنامه دورهمی از همه مهموناش میپرسه "عاشق شدین؟" و دقیقا منظورش عشق به جنس مخالفه!

جدیدا هم که از همون شبکه نسیم یه برنامه شروع شده به اسم "وقتشه" با موضوع عشق و با هدف وصال! کلا داره تبلیغ و تشویق میکنه که آقا برید عاشق بشید!

الکی نمیگن دوره و زمونه عوض شده که! بفرما -__-


در آخر، پست رو با شعری به پایان میرسونم:

نه بسته ام به کس دل

نه بسته کس به من دل

چو تخته پاره بر موج

رها رها رها من...


جا داره اون رهاها* ده بیست باری تکرار بشه! اصلا آزادی ایه مجردی ها! بی هیچ دغدغه ای میچرخیم واسه خودمون :دی


* اینقدر ملت زوم میکنن که جمع "اژدها" چی میشه، یکی بیاد به من بگه جمع "رها" چی میشه؟ :/

۱۴ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۲ مرداد ۹۶ ، ۱۰:۳۹
اَسی ...

نمیدونم جدیدا چی شده که اداره پست، پستچی هاش رو فرستاده مرخصی! آخه همه بسته ها دیر به دستم میرسه o_O

اون از نقاشی پست قبل که با دو هفته تاخیر به دستم رسید، این هم از بنر بازگشتم از مشهد که چند روز بعد از تشریف فرماییم اومده:


ولی عااالی بودها!! :))))

مررررسی واقعا :)))

یه حرکت بی سابقه بود! :)

اینجانب مفتخرم که اولین بنر بازگشت از مشهد اون هم از نوع مجازیش رو دریافت کردم ^__^ (گینس کجایی؟)

مرسی از دچار بخاطر این کار قشنگ :)

کلا مخاطبای خوبی دارم، فقط اگه یه کم سرعت عملشون رو ببرن بالا دیگه نور علی نور میشه :دی

مرسی که هستین :)


لطفا اون "سایر دوستان بلاگر" هم خودشون رو معرفی کنن ببینیم کیان :-d



+ مشهد که بودم هر کسی رو میدیدم حس میکردم بلاگره! حتی یه بار نزدیک بود از یه نفر بپرسم! نمیدونم چرا اینطور فکر میکردم o_O

خلاصه بگم که امروز داریم میریم فیروزکوه و فردا هم تنگه واشی؛ اگه کسی از دوستان تو این دو روز میخواد بره اونطرفا اعلام کنه که دیگه نخوام از همه ملت بپرسم :دی

یه پلاکارد هم بگیرید دستتون که گم نشید :)))

۲۵ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۹ مرداد ۹۶ ، ۱۵:۲۱
اَسی ...

1) ام اسی خوشبخت قرار بود برای چالش "اسی^_^" یه نقاشی بکشه که الآن به دستم رسیده :)

ببینید:


این نقاشی مربوط به این پست هست.

خیلی ازت ممنونم "ام اسی" عزیز ^_^

دقیقا همینطوری بودم که تو کشیدی :)))

باز هم ممنون :*


2) کی گفته من بلد نیستم غذا بپزم؟! :/


در عجبم این حجم از هنر چطور تو وجود یه آدم جمع شده! o_O


از بس دور از آشپزی هستم، اطرافیانم باورشون نمیشه این غذا کار من باشه! اهالی خونه که خودشون بودن و دیدن، ولی وقتی پسردایی بزرگه عکس غذامو دید، بعد از کلی دقت و تامل گفت: از کجا یاد گرفتی؟ گفتم از خودم؛ گفت: از خودت که عمرا باشه! راستشو بگو از کی یاد گرفتی؟

بابا خودم ابتکار به خرج دادم! چرا به خرجشون نمیره؟ :|


قصه اینطوری بود که رفته بودیم خونه همسایه مون، دوستم که دختر خانواده باشه داشت غذا درست میکرد. بعد که اومدیم خونه مامانم طی مشاهداتی که در خانه همسایه داشت، گفت امشب خودت غذا درست کن! ما هم جوگیر شدیم و نتیجه همینی شد که در تصویر می بینید :)

این هم محتویات داخل شکمش:


از آنجا که میدونم همه مشتاقن بدونن چطور و با چه موادی درست شده، نمیگم تا خودتون تشخیص بدین :دی

۱۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۷ مرداد ۹۶ ، ۱۸:۰۰
اَسی ...

خوشحال و خندان سوار قطار شدیم. قطارش اتوبوسی بود. صندلی هامون رو پیدا کردم. یه خانم رو یکی از صندلی های ما نشسته بود. بهش گفتم اینجا جای ماست؛ گفت آخه جای من اون آقا نشسته من رو فرستادن اینجا! گفتم ما چهار نفریم و به هرحال اینجا جای ماست. گفت صندلی عقب خالیه من برم بشینم؟ گفتم آره

خلاصه بلند شد و رفت.

دیدم جلوی همه صندلی ها غذا و خوراکی هست؛ بعضی هاشون نیم خورده و بعضی ها دست نخورده! خیلی تعجب کردم از اینکه چرا پذیرایی رو زودتر از مستقر شدن ما آوردن و مسافرایی که قبل از ما سوار شدن اینطوری بهشون دستبرد زدن :/

اون خانمی که جای ما نشسته بود، یکی از غذاها رو باز کرده و نصفش رو خورده بود. رفتم پیشش و گفتم اون غذا رو شما خوردی؟ گفت آره ولی پلاستیک نبود! (فکر کرد منظورم اینه که چرا خوردی و جمع نکردی، گفت پلاستیک زباله نبود که بریزمشون دور)

به غذایی که جلوش بود اشاره کردم و گفتم: پس حالا که شما اون غذا رو خوردین من این غذا رو میبرم. گفت باشه.

غذا رو بردم واسه خودمون و جایگزین غذای نیم خورده ی قبل کردم. اما بازهم خوراکی ها ناقص بودن! مثلا کیک و آبمیوه فقط دو تا بود، دوغ یکی، غذا دو تا، سالاد سه تا، ژله دو تا.

خیلی عصبانی شدم! این چه وضعش بود دیگه؟ چه معنی داره هر کی هر جا میخواد بره بشینه و خوراکی های دیگران رو بخوره :/

مسئول قطار اومد. بهش گفتم ببخشید، خوراکی های ما رو خوردن! گفت شما الآن سوار شدین؟ گفتم بله، گفت اینا مال مسافرای قبلی بوده که الآن پیاده شدن. گفتم پس پذیرایی ما رو میارین؟ گفت بله میارن براتون.

خیالم راحت شد و دیدم الکی اون همه حرص خورده بودم -_-

بین خوراکی های نفرات قبل، یه هندزفری هم روی هر میز (همون تخته که به پشت صندلی نفر جلویی وصله) بود که توی پلاستیک دربسته قرار داشت. یه آقایی اومده بود و داشت پذیرایی مسافرای قبل رو میریخت تو زباله؛ ازش پرسیدم این هندزفری ها برای چیه؟ گفت برای دیدن فیلمه، پرسیدم بعد باید همینجا بذاریمشون؟ گفت میتونید با خودتون ببرید.

کلی ذوق کردم که عجب قطار باکلاسیه که علاوه بر اون همه خوراکی، هندزفری هم میده!! :))

نوبت پذیرایی ما رسید! یه خانم و آقا با لباس فرم اومدن و برامون یه بطری آب و یه هندزفری آوردن. منتظر ادامه ماجرا بودیم، ولی هیچ خبری نشد! یعنی فقط یه آب و یه هندزفری؟ همین؟! اونوقت نفرات قبل از ما اون همه خوراکی و غذا داشتن؟ خب کوفت بخورین! چرا این همه تبعیض؟؟ :/

چند تا فیلم دیدیم: دختر، بازگشت لوک خوش شانس، ملبورن، سر به مهر

برگشتنی هم با اینکه تو یه قطار دیگه بودیم ولی باز هم فیلم دختر و بازگشت لوک خوش شانس و ملبورن رو به همون ترتیب قطار قبلی پخش کردن o_O

به اضافه ی "شانس عشق تصادف" و "شب واقعه"

"دختر" رو با اینکه دو بار دیدم ولی هیچی ازش نفهمیدم. "بازگشت لوک خوش شانس" هم یه طنز نه چندان جالب بود. "ملبورن" رو دوست داشتم، قشنگ بود؛ هرچند یکی از مسافرا معتقد بود مسخره است! اما به نظر من موضوع و بازی خوبی داشت. "سر به مهر" رو تلویزیون هم پخش کرده، قصه ی یه دختر بلاگره! فقط از همین لحاظ برام جالب بود. اگه نه شخصیت رو مخی بود! آخه آدم اینقدر ماست؟ اینقدر ضعیف؟ :/

"شانس عشق تصادف" هم یه فیلم آبکی که از همون ب بسم الله تا تهش رو میخونی :|

"شب واقعه" هم برعکس تصوری که ازش میرفت، از بس بی هیجان بود، خواب رو به ادامه فیلم ترجیح دادم -_-

از فیلم بگذریم! برگردیم سراغ همون پذیرایی :دی

تو قطار برگشت، فقط بهمون یه بطری آب دادن بدون هندزفری :|

موقع ناهار، غذا سفارش دادیم. برامون غذا و سالاد و ژله و... آوردن. تازه متوجه شدم که تو قطار رفتمون هم اون غذاها سفارش داده شده بودن و جزء پذیرایی نبوده o_O

همین دیگه :))

۱۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۶ مرداد ۹۶ ، ۱۵:۰۰
اَسی ...