طلوع من

کلبه کوچولوی من

نوشته ها و خاطرات زندگی من
اینجا از copy paste خبری نیست، پس شما هم کپی نکنید، اگرم خواستید متنی رو لینک کنید اطلاع بدید
ممنون از همراهیتون

پیام های کوتاه
  • ۱۵ بهمن ۹۴ , ۱۴:۲۸
    آه ...
  • ۲۷ آذر ۹۴ , ۱۷:۱۰
    ...
آخرین نظرات
  • ۲۷ مهر ۹۶، ۲۲:۳۷ - علیـ ــر ضــا
    😐 دی

پسرخالم خیلی کوچولو موچولوعه، هم از نظر سنی و هم از نظر قدی.

اون و خواهرش خیلی به قد من حسادت میکنن! همیشه به من میگه قد کوتاه! :|


اومد پیشم ایستاد و گفت: من از تو بلندترم!

گفتم: تو که یه متر از من کوتاهتری!!! o_O

گفت: چون تو الآن جوراب داری! -_-

۸ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۷ مهر ۹۶ ، ۱۳:۴۲
اَسی ...

دیروز رفته بودم سر یه کلاسی، نفر پشت سریم یهو خیلی بی مقدمه سر صحبت رو باز کرد!

بشنوید مکالمه ی ما رو:


- شما فلان دانشگاه بودی؟

+ چطور مگه؟ منو تو دانشگاه دیدی؟

- آره! ارشد میخوندی!

+ پس چرا من ندیدمتون؟ شمام ارشد بودین؟

- نه من کارشناسی بودم

+ پس چطور منو میشناسی؟

- تو دانشگاه همه شما رو میشناختن!

+ واقعا؟؟!! یعنی اینقدر مشهور بودیم؟؟!! :))

- ما وقتی شما رو میدیدیم بهتون افتخار میکردیم که ارشدای دانشگاهین!

+ جدی میگی؟؟!! خداروشکر یه نفر به ما افتخار کرد :)))

- من همیشه به دوستام پز میدادم از اینکه شما تو مدرسه ی ما بودی!

+ مدرسه؟؟.... عه! تو دوست فلانی هستی؟؟؟ O_O

- آره :))

+ چقدر عوض شدی!!! اصلا نشناختمت!! قبلا خیلی کوچولو بودی!!

- الآن دیگه ازدواج کردم، یه بچه دارم!

+ باریکلا!! به سلامتی =)  برام جالبه چطور منو تو دانشگاه دیدی؟ ما که به زور دو روز در هفته کلاس میومدیم و فقط هم 2 ساعت میموندیم و میرفتیم! اصلا دانشجو بودنمون حس نمیشد!

- نه بابا همه میدونستن! :)


و اینگونه بود که ما شدیم افتخار ملت :دی

۲۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۴ مهر ۹۶ ، ۱۶:۰۰
اَسی ...

این روزا باید به گوشیم بگم:

اینترنت وصل کنم، جون کندن بلدی؟

:/

۸ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ مهر ۹۶ ، ۱۵:۰۰
اَسی ...

یکی از دوستان کامنت دادن که:


:|


اسمایی که دوستان انتخاب میکنن هم معضلیه ها! o_O


این از سوتی ما! :دی

بقیه ی دوستان هم به نوبت بیان سوتی هاشون رو بگن. میتونید به صورت یه پست هم تو وبلاگتون بنویسید و لینکش رو همینجا بفرستید :)


سوتی های شما:

محسن رحمانی

محبوبه شب

دیوانه

۱۹ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۰ مهر ۹۶ ، ۱۰:۳۳
اَسی ...

اخیرا یک آشنا پستی نوشته بود و از دوران دانشگاه رفتنش گفته بود و دو تن از دوستان هم به پیروی ازش چنین پستی نوشتن. من اگه بخوام کل دوران تحصیلم در دانشگاه رو بنویسم که یه طومار میشه! پس به همون اولین روز ورودم به دانشگاه بسنده میکنم که به خودی خود یه پست طولانیه!

وقتی تو کنکور قبول شدم، دانشگاه موردنظر برای جدیدالورودها یه برنامه ترتیب داده بود که شبیه جشن کلاس اولیها بود! با دوستان هم مدرسه ای که با هم تو یه دانشگاه قبول شده بودیم رفتیم دانشگاه و جلوی درب سالن موردنظر منتظر موندیم. درب بسته بود و خیل عظیمی از دانشجوهای تازه وارد جلوش صف کشیده بودن. یه مدت که گذشت و همچنان درب سالن باز نشد، دوستان گفتن بریم عقب تر بشینیم که لااقل تو سایه باشیم! رفتیم ته صف و منتظر موندیم. تا اینکه درب باز شد و بچه ها یکی یکی وارد شدن. ما تقریبا جزو آخرین نفراتی بودیم که به سالن قدم گذاشتیم. که همین امر باعث شد همه ی صندلی ها پر شده باشن و ما به اجبار روی پله های کنار سالن بشینیم. همینطور که رو پله ها نشسته بودیم دیدیم دست همه ی بچه ها یه ظرف یه بار مصرف حاوی موز و آبمیوه و کیک هست. به دلمون صابون زدیم که الآن واسه ما هم میارن! ولی هر چقدر صبر کردیم خبری از پذیرایی نشد! از بچه ها پرسیدیم خوراکیا رو از کجا گرفتین؟ گفتن دم در توزیع میکردن. این یعنی علاوه بر صندلی، خوراکی هم به ما نرسید! یه کم که گذشت دیدیم دست اکثر بچه ها یه کیف مشکی هست. از اینا که شبیه سامسونته ولی زیپ دارش. با خودم گفتم چقدر ملت تو سلیقه باهم تفاهم دارن! کم کم دیدیم نه! دختر و پسر بدون استثنا همه از این کیفا دارن! پرسیدیم جریان این کیفا چیه؟ گفتن جلوی در بهشون دادن. گفتیم حالا چی توشون هست؟ چند تا بروشور و سی دی درباره ی دانشگاه و یه دفتر کلاسوری و یه خودکار و ... داخل کیف ها بود. این یعنی علاوه بر صندلی و خوراکی، کیف و دفتر کلاسوری و خودکار هم به ما نرسید!

خلاصه گذشت و وقت ناهار شد. بچه های مدرسه مون گفتن ما بیشتر از این اینجا نمیمونیم و رفتن خونه هاشون! فقط من و دوستم موندیم. رفتیم سلف دانشگاه. داخل صف چندین متری غذا ایستادیم که از طبقه ی دوم سلف شروع میشد و تهش معلوم نبود به کجا میرسید! بعد از گذشت زمان زیادی بالآخره رسیدیم بالا و نفری یه سینی و یه قاشق و یه چنگال برداشتیم و جلوی باجه ی توزیع ایستادیم. ژتون خواستن. گفتیم ژتون دیگه چیه؟! گفتن ژتون غذا. گفتیم نداریم! از کجا باید میگرفتیم؟ بقیه ی بچه ها گفتن خب تو کیفایی که به همه دادن هست! و اونجا بود که معلوم شد علاوه بر صندلی و خوراکی و کیف و دفتر کلاسوری و خودکار، ژتون هم به ما نرسیده! گفتیم خب ما ژتون نداریم الآن باید چیکار کنیم؟ گفتن میتونین با کارت تغذیه تون غذا بگیرین. کارتامونو که موقع ثبت نام گرفته بودیم، گذاشتیم رو دستگاه، ولی چراغش سبز نشد. گفتن شما رزرو نکردین. گفتیم چطور باید رزرو کرد؟ گفتن باید از هفته ی قبل رزرو میکردین! امروز فقط میتونین روزفروش کنین. گفتیم خب روزفروش چطوریه؟ گفتن باید برید پایین از طریق دستگاه انجام میشه.

با کلی اعصاب خردی دوباره از اون صف طویل برگشتیم پایین و تو صف دستگاه ایستادیم. بعد از اینکه نوبت ما شد و دکمه ی روزفروش رو زدیم دستگاه ارور داد. بچه ها گفتن حتما کارتتون شارژ نداره. گفتیم ما تازه پول دادیم! یکی از بچه ها ما رو راهنمایی کرد به قسمتی که کارتها رو شارژ میکنن تا ببینیم چرا کارتمون شارژ نشده. رفتیم و گفتیم ما روز ثبت نام پول دادیم ولی کارتمون شارژ نداره. گفتن اون برای صدور کارت بوده و برای شارژ باید دوباره پول بدید. من و دوستم هم هیچکدوم به اندازه ی حداقل مقداری که واسه شارژ کارت نیاز بود، پول نداشتیم! اینجوری شد که ناهار کنسل شد. رفتیم از بوفه خوراکی خریدیم که یه ذره ته دلمونو بگیره تا بعدازظهر! آخه از ورودی های سال قبل شنیده بودم بعدازظهر بچه ها رو میبرن خارج شهر و اونجا بهشون ساندویچ میدن! به دوستم گفتم امروز که هیچی به ما نرسید لااقل بریم ساندویچه رو بگیریم!

برگشتیم به سالن و همگی سوار بر اتوبوس های دانشگاه رفتیم به خارج از شهر. به مکان مورد نظر رسیدیم که شبیه یه اردوگاه بود. اونجا هم با درب بسته مواجه شدیم! بعد از کلی انتظار و صحبت مسئولین، بالآخره درب رو باز کردن و رفتیم داخل. یه کم گشت و گذار کردیم و با بچه ها صحبت کردیم. تا اینکه از بلندگو صدا زدن: دانشجوهای عزیز بیان چای و شیرمال هاشون رو تحویل بگیرن!

چی؟؟!!!! چای و شیرمال؟؟؟!!!! O_O

اگه به من کارد میزدن خونم در نمیومد! من از چای و شیرمال متنفر بودم! به دوستم گفتم امروز عجب جشنی برامون گرفتن! چی فکر میکردیم و چی شد! آخه دانشگاه هم جا بود ما اومدیم؟! :/

تصمیم گرفتیم از اون اردوگاه فرار کنیم و بریم خونه! آخه اگه با بقیه برمیگشتیم دوباره ما رو میبردن دانشگاه، و ما باید دوباره اون مسیر رو تا خونه برمیگشتیم. مثل دزدا یواشکی رفتیم بیرون! ولی قبلش گفتیم بریم از راننده ها سوال کنیم ببینیم بین راه پیاده میکنن یا نه؟ گفتن آره نگهمیداریم. خیالمون راحت شد!

بالآخره زمان بازگشت فرارسید و ما بین راه پیاده شدیم. از اینکه بعد از اون همه ناکامی لااقل تونسته بودیم یه جا سود کنیم و بدون زحمت به خونه برسیم کلی خوشحال بودیم!

بماند که بعدا از بچه ها شنیدیم وقتی برگردوندنشون دانشگاه، بهشون ساندویچ دادن! :|

۲۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۱ ۱۷ مهر ۹۶ ، ۲۰:۱۵
اَسی ...

یکی از بچه ها داشت تعریف میکرد که:

- من اون موقعا که بچه بودم و کلاس ژیملاستیک میرفتم...

+کجا میرفتی؟! o_O

- ژیملاستیک :|


یکی دیگه از بچه ها:

- ما رفته بودیم یه جاده ای که خیلی شیب داشت بعد هی کمپوت ماشین باز میشد!

+ چی چی ماشین؟! =)))

- کمپوت :|

۱۷ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۵ مهر ۹۶ ، ۱۳:۵۱
اَسی ...

این هفته بسیج بودم. با بچه های حلقه نشسته بودیم. یه خانمی هم اونجا مسئول چایی بود. بعد از اینکه چند بار رفت و اومد، رو به ما کرد و گفت: معلمتون کیه؟

o_O

گفتم: منم -_-  معلوم نیست؟! :|

یه کم نگاه کرد و گفت: چرا! چرا! خیلی هم برازنده :)


+ این بیبی فیسی خیلی هم چیز خوبی نیستا :/

۲۰ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۴ مهر ۹۶ ، ۱۷:۲۴
اَسی ...

اندر سرا جلوس کرده بودندی و هوس مطعمه ای لذیذ در سر همی پروراندی.

به هوای یافتن بستنی، قصد یخچال کردندی و باب فریزر گشودندی.

اندر آن گودال یخ، با امری غریب روبرو گشتندی که از حیرت، خود نیز سراپا منجمد شدندی!

آن صحنه بدین شرح بودندی:


شما را با بهتی عظیم تنها گذاشتندی o_O


جالبه اون گوشت هم قربونی واسه امام حسینه!


باری همچنان دل در آرزوی خوراکی همی بودی که ناگاه این خوشگله را بهر ما آوردندی:


و سرانجام نوش جان کردندی :دی


+ آخرشب داداش بزرگه از هیئت برگشته میگه: "مامان برنج آوردم، یه کاریش بکن!"

از بس ماشاءالله نذری زیاده که مونده چیکارش کنه o_O

۲۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۲ مهر ۹۶ ، ۱۱:۳۴
اَسی ...

سلام

ایام عزای حسینی رو تسلیت میگم...

الهی خدا توفیق عزاداری توام با بصیرت رو به ما بده که تاثیراتش تو زندگیمون هم ادامه داشته باشه.


نمیدونم چه جوریه که وقتی محرم میشه، هر کی هر جای دنیا باشه خودشو میرسونه به وطنش تا موقع عزاداری، تو کشور خودش، تو شهر خودش، و یا حتی تو محله ی خودش باشه!

مثلا من امسال تمام همسایه های قدیمیمون رو دیدم که الآن سالهاست خونه شون رو فروختن و رفتن، یا خونه شون خراب شده و رفتن، یا خونه رو اجاره دادن و رفتن، یا ازدواج کردن و رفتن و بعد از اونا پدر و مادراشون مردن و خونه شون متروکه مونده. بچه هایی رو دیدم که بزرگ شده بودن و بعضیاشون به سختی قابل شناسایی بودن! و بزرگترهایی که دیگه پیر شده بودن. دقیقا هم همه شون اومده بودن محله ای که سالها پیش توش زندگی میکردن!

در مواقع عادی، هماهنگ کردن یه عده ی انگشت شمار برای یه مهمونی یا سفر یا یه گردش، از شکستن شاخ غول هم سخت تره! همیشه چند نفر هستن که موقعیتشون جور نشه

حالا اون همه آدمی که اصلا معلوم نیست تو کدوم نقطه از جهان دارن زندگی میکنن، واقعا چی باعث میشه که همگی باهم تو یه روز خاص، تو یه ساعت خاص، و تو یه مکان خاص جمع بشن برای عزاداری؟!

اتفاق عجیبیه!


+ عنوان: به درخواست واران جان پست جدید نوشتم، چون از خوندن عنوان قبلی خسته شده بود!

۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۱ مهر ۹۶ ، ۰۱:۲۱
اَسی ...

گفته بودم یکی از بچه های حلقم سر به هواست؛ دو شبه میرم هیئت، همش میبینم جلوی در وایستاده، پسرا هم که همه جلوی هیئت صف کشیدن! من نمیدونم مادرش کجاست، چرا بهش نمیگه بره داخل هیئت! دیشب یکی از بچه ها رو هم با خودش آورده بود بیرون.

امشب بچه ها صدام زدن و گفتن اون دختر، یکی از بچه ها (همونی که باهاش بیرون بود) رو از راه به در کرده و الآن هر دوشون bf دارن!

حالا من موندم چیکار کنم. بچه ها رو این حساب که من معلم بسیجشونم اومدن با من درمیون گذاشتن و طبیعتا توقع دارن اون دو تا رو هدایت کنم! من نمیدونم واقعا باید چیکار کنم! برم مثل مبصرای کلاس جلوی در وایسم و نذارم برن بیرون؟ یا مثلا بگم این کارا اشتباهه؟ یا برم به مادرشون بگم؟ چیکار کنم خب؟ :(

بچه ها تا خودشون به این باور نرسن که کارشون غلطه دست ازش برنمیدارن! اگه زور بالا سرشون باشه فایده نداره و میرن یواشکی انجام میدن. بعدم اصلا متوجه نیستن که! چطور میتونم هدایتشون کنم؟

وای که چقدر سخته بخوای یه نفر و از راهی که پیش گرفته منصرف کنی و قانعش کنی که داره اشتباه میکنه، مخصوصا اگه بچه باشه و هیچی هم حالیش نشه


+ یکی از نگرانی های همیشگیم درمورد آینده، تربیت فرزنده. واقعا وظیفه ی خطیریه!

۲۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۴ مهر ۹۶ ، ۲۲:۰۰
اَسی ...