{background: url("http://up.blogel.ir/view/684111/background1.jpg") repeat scroll 0% 0% #FFF;}

طلوع من

کلبه کوچولوی من

نوشته ها و خاطرات زندگی من
اینجا از copy paste خبری نیست، پس شما هم کپی نکنید، اگرم خواستید متنی رو لینک کنید اطلاع بدید
ممنون از همراهیتون

پیام های کوتاه
  • ۱۵ بهمن ۹۴ , ۱۴:۲۸
    آه ...
  • ۲۷ آذر ۹۴ , ۱۷:۱۰
    ...
آخرین نظرات

به پیشنهاد جولیک قرار بود یک روز کامل رو اختصاص بدیم به مادرامون

منم این روزها دارم بیشتر برای مادرم وقت میذارم، البته نه بخاطر این چالش!

اما حالا که دیدم چنین چالشی هست تصمیم گرفتم بنویسمش

یه مادر شهید که دوست مادرمه یه کتاب به مادرم داده، اون کتاب زندگینامه ی فرزند آزاده و جانبازشه به قلم خودشون، این آقا برادر شهید هم هستن، خاطرات جنگ و اسارتشون رو نوشتن

این شبها با مادرم میشینیم و من این کتاب رو براشون میخونم، خیلی حس خوبی داره! اینکه دارم مادرمو خوشحال میکنم، اینکه از لذت خوندن کتاب بهره میبرم، اینکه کتاب خوندن دو نفره رو تجربه میکنم! اینکه تمام شخصیت های کتاب رو از نزدیک میشناسیم! همیشه از شنیدن خاطرات قدیم افراد خوشحال میشم، خیلی برام جالبه که بدونم در گذشته مردم چطور زندگی میکردن


قرار هر شب من و مادرمه که بشینیم دوتایی کتاب بخونیم ^_^

تا دیر نشده برم به قرار امشبمون برسم :)


برسد به دست جولیک در آخرین لحظات مهلت شرکت در چالش :دی


۶ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۹ دی ۹۵ ، ۲۲:۰۸
اَسی ...

من اصولا اهل تقلب نیستم، همیشه از اون دسته افرادی بودم که برگه شونو میپوشونن که کسی از رو دستشون تقلب نکنه :دی

ولی در مقاطع بالاتر وقتایی که نزدیک بود نمرمون به حد نصاب نرسه، گهگاهی تقلب میکردیم ;)

یه بار تو یه امتحانی داشتیم با یکی از بچه ها پچ پچ میکردیم که مراقب ما رو دید! منم خیلی تابلوام! اصلا نمیتونم خودمو بزنم به اون راه و خندم میگیره!! :))

خلاصه مراقبه یه کم چپ چپ نگامون کرد و چیزی نگفت، اما تا پایان امتحان بدجوری نگامون میکرد!!

امتحان تموم شد و رفتم سوار سرویس شدم، به ایستگاه مورد نظر رسیدم و پیاده شدم، یه سرویس دیگه هم اومد و چند نفر پیاده شدن، یه خانم که از اون سرویس پیاده شده بود از اون دور هی به من اشاره میکرد و دستشو تکان میداد، یه کم رفتم نزدیکتر، دیدم همون مراقبه ست!!! قلبم افتاد!!! با استرس رفتم پیشش و خودمو آماده کردم تا حسابی بازخواستم کنه!

با خودم میگفتم این دیگه از کجا پیداش شد؟؟ یعنی این همه راه دنبال من اومده؟؟!!

دیگه بهش رسیده بودم، گفتم: بله؟

گفت: ببخشید خیابون فلان از کدوم سمته؟

آدرسو بهش گفتم و بعدش یه نفس راحت کشیدم o_o

۸ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۹ دی ۹۵ ، ۰۰:۰۷
اَسی ...

یه بار یه پیام برام اومده بود که شما برنده ی بن کالا شدید و با این شماره تماس بگیرید! (از اون پیامای تبلیغاتی)

تماس گرفتم گفتم قضیه چیه؟

خانمه گفت از کجا تماس میگیرید؟

گفتم فلان شهر

یه کم مکث کرد و گفت چند سالته؟

گفتم n سال

گفت بگو بزرگترت زنگ بزنه، و گوشی رو قطع کرد!!!! O_O

یعنی فکر کرد دروغ میگم؟؟ واقعا صدام اینقدر بچگونه ست؟؟!! o_O


+ ب ن: بخاطر درخواست دوستان این نمونه که مربوط به بازی وبلاگی یلدا جان بود رو به پست اضافه کردم

۲۴ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۸ دی ۹۵ ، ۰۰:۴۴
اَسی ...

امشب به یاد دوران کودکیمون تصمیم گرفتیم منچ بازی کنیم ^_^



دقیقا همون رنگهای بچگیمونو انتخاب کردیم! من رنگ قرمز رو میخواستم اما چون باید جامو با پسردایی کوچیکه عوض میکردم و از آنجا که روی کرسی مادربزرگ منچ رو گذاشته بودیم و جابجایی سخت بود به اجبار رنگ سبز رو بازی کردم.

نیازی هست بگم که اول شدم یا نه؟ ^_^

تازه بعدشم مار و پله بازی کردیم و من دوم شدم! :)

۱۰ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۷ دی ۹۵ ، ۰۱:۵۴
اَسی ...

با خوندن این پست یاد دو تا از جوابای امتحان خودم افتادم که دومی از اولی وحشتناک تره!!! :دی


یه امتحانی داشتم که یه متن از فارسی کهن رو باید معنی میکردم، یه جمله بود با این مضمون که: مردی که اینطور باشد باید برود مورد سوال بپوشد!

من معنی اون کلمه ی مورد سوال رو نمیدونستم، با توجه به جمله اینطور برداشت کردم که باید چیزی باشه که نشان از بی لیاقتی و خوار و خفیف شدن اون آدم باشه، بنابراین در جواب نوشتم: پالان خر!!!

چون اصولا وقتی یک انسان رو لایق انسان بودن ندونیم بهش القاب حیوانات رو میدیم که تحقیرآمیزترینشون هم الاغه!

حالا جواب چی میشد؟؟

شلوار زنانه :|

:))

=))))

منظور این بود که اون مرد براش بهتره شلوار زنونه بپوشه چون نمیشه بهش گفت مرد!! اما من فکر کردم انسان بودنش زیر سواله!!

حالا استادمون چی برداشت کرده و چه فکری دربارم کرده و چقدر خندیده خدا عالمه!! شاید حتی تو ذهنش به من گفته: پس اون شلوارایی که شما میپوشین اسمش اینه!!! :دی


یه بارم تو امتحان عربی باید یه جمله رو معنی میکردیم، مضمون جمله این بود: هنگامی که ندا دهنده ی مرگ میرسد من چنین و چنان میکنم...

من هرچقدر فکر کردم متوجه معنای کاملش نشدم و درنهایت اینطور پاسخ دادم:

من مانند زمانی که خر نعره میزند، نعره میزنم!!! O_O

یعنی دیگه بدتر از این ممکن نبود!! واقعا نمیدونم اون لحظه چی فکر کردم که چنین معنایی از جمله نوشتم!! فکر کنم استادم نابود شد با خوندنش!! وقتی دید چطور زحماتش به ثمر نشسته :||

بعدها هروقت یادش میفتادم از خنده میمردم! =))))

لااقل ننوشتم الاغ که یه کم ادبی تر بشه :دی

نمیدونم اون سال چه گیری داده بودم به کلمه ی خر :))))

۱۶ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۶ دی ۹۵ ، ۰۰:۵۷
اَسی ...

این هفته قرار بود اون دو جلسه از کلاسی که تو این پست دربارش گفته بودم برگزار بشه، روز دوشنبه رفتیم کلاس و از آنجا که سه شنبه تعطیل اعلام شد، مربیمون از خدا خواسته کلاس چهارشنبه رو هم کنسل کرد و این گونه شد که از زیر بار تشکیل یه کلاس دیگه هم شونه خالی کرد! (از اون دوره ی 90 ساعته کلا 33 ساعت کلاس برگزار شد)

امتحانمون جمعه بود و روز دوشنبه تو کلاس نمونه سوال کار کردیم و نکات مهم رو به ما گفتن (حالا بماند که تمام صفحات اون جزوه ی قطور حاوی نکته بود :/ )

بعدش دیگه چند روز تعطیلی بود و کلی خوش خوشانمون شده بود!

روز پنجشنبه دیگه اوج تنبلیم بود! دو روز تعطیلی به من ساخته بود و پنجشنبه تا ظهر خوابیدم! ظهر بیدار شدم و صبحانه خوردم! بعدش یه مقدار با گوشیم ور رفتم و دوباره بعدازظهر خوابیدم!! چه خوابهای آشفته ای هم دیدم :/

خواب دیدم دارم با دوستم تلفنی حرف میزنم، بعدش نمیدونم سر چی دعوام شد و بهش گفتم الآن گوشیمو خرد میکنم!! همون لحظه گوشیمو از وسط خم کردم! با کمال تعجب دیدم گوشی تا شده! هنوز خط باز بود، گفتم: عه راست راستی گوشیم کج شد!! O_O

بعدش تماس قطع شد و گوشیم خاموش شد، هر کاری کردم روشن نشد و نتونستم خمیدگیشو برگردونم به حالت اول! با خودم گفتم: این چه کاری بود؟ خب الآن خودم بی گوشی شدم، به اونور خط که ضرری نرسید :(

بیدار شدم و سریع گوشیمو نگاه کردم، خوشحال شدم از اینکه همه چی خواب بوده، به خودم تاکید کردم که هیچوقت تو عصبانیت به خودم ضرر نرسونم!

و چقدر ناراحت شدم وقتی دیدم شب شده و روز تعطیلمو به بدترین شکل ممکن سپری کردم :/

رفتم تو تلگرام ببینم چه خبره، تو گروه کلاسمون یکی نوشته بود: چه گروه ساکتی، همه دارن درس میخونن!!

یهو یادم افتاد که صبح امتحان دارم!!! نمیدونم چرا هی فکر میکردم امتحانمون شنبه ست و جمعه هم ادامه ی تعطیلیامونه :|

بلند شدم و رفتم تند تند کارای عقب مونده از دیروزمو انجام دادم! همین که کارم تموم شد دوستم زنگ زد که ما داریم با اهل و عیال میایم خونه تون!!

بدو بدو بساط پذیرایی از مهمون رو آماده کردیم و منم که ناهار نخورده بودم! جنگی غذامو خوردم و چند دقیقه بعد مهمونا اومدن، و چقدر من از اینجور رفت و آمدها خوشم میاد ^_^

خلاصه تا پاسی از شب نشستن و کلی گفتیم و خندیدیم و بعدم رفتن.

آخر شب شد و من تازه رفتم سراغ جزوه! از آنجا که تو این امتحان خیلی بهم خوش گذشته بود و به شیوه ی امتحانیشون پی برده بودم، اصلا جزوه رو نگاه نکردم و فقط به خوندن سه تا نمونه سوال بسنده کردم، که سرجمع 110 تا سوال تستی بود.

امروز صبح طبق معمول دیر به جلسه امتحان رسیدم، اما برخلاف همیشه که تا آخرین لحظه در حال جواب دادن هستم، خیلی زود از جلسه خارج شدم! این تنها امتحان عمرم بود که هر سوال رو میخوندم بلافاصله جواب میدادم، بدون اینکه به همه ی گزینه هاش نگاه کنم حتی!! دقیقا یکی از اون سه نمونه سوالی که خوندم اومده بود :)))

و من بدون شک نمره ی کامل رو میگیرم :دی

۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۴ دی ۹۵ ، ۱۷:۱۲
اَسی ...

در یک شب زمستانی، دخترک با خانواده اش درحال بازگشت از میهمانی بود، هوا سرد بود، دخترک در خودش جمع شده بود، دستهایش را روی سینه اش گره کرده بود تا گرم شود، با سرعت گام برمیداشت که زودتر به خانه برسد، در همان حال بود که متوجه شد بازوی خود را با دستش گرفته و می فشارد، احساس کرد که این اتفاق خیلی برایش آشناست، یک روزی یک جایی یک کسی همین گونه بازویش را فشرده است...

پرت شد به گذشته، به سالها قبل، به همان اتفاق!

آن شب هم زمستان بود، در کنار او و دیگران برای قدم زدن به خارج از خانه رفته بودند، هنگام بازگشت به خانه، دخترک و او عقب تر از دیگران و درکنار یکدیگر حرکت می کردند، در کسری از ثانیه او دستش را به دور دخترک انداخت و بازویش را فشرد...

با صدای مادرش از رویا بیرون آمد:

- عه! چرا سرعتت کم شد؟!

دخترک تازه فهمید با رفتن به خاطراتش، ناخودآگاه قدم هایش سست شده اند و مادرش که پشت سرش بود، داشت با او برخورد می کرد.

سعی کرد کمی تندتر برود، رسیدند جلوی خانه، دخترک ایستاد و هنوز از فکر آن اتفاق بیرون نیامده بود، مادرش گفت: خب در رو باز کن دیگه!

دخترک تازه یادش آمد که کلید دست اوست، دسته کلید را از جیبش بیرون آورد، اما نمی توانست کلید خانه را پیدا کند، بالآخره درب را باز کرد و همگی به خانه رفتند.

دخترک اما، هنوز در آن شب بود...

۱۱ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۳ دی ۹۵ ، ۰۱:۳۴
اَسی ...

من از اون دسته شنونده هایی هستم که خیلی به گوینده توجه میکنه، از همون مستمع هایی که صاحب سخن رو بر سر ذوق میاره :دی

همیشه تو کلاسا نظر معلم رو به سمت خودم جلب میکنم، تو کلاس کامپیوترم هم وضع به همین منوال بود

مربیمون موقع درس دادن همش به من نگاه میکرد، طوری که اگه من تو زاویه ی دیدش نبودم از روی صندلیش بلند میشد و ایستاده مباحث رو میگفت تا بتونه منو ببینه! یه وقتایی که ردیف های عقب تر کلاس مینشستم، موانع زیادی بین من و مربیمون بود، به عینه میدیدم از بین تمام سرهایی که جلو روم بود، مربی اونقدر گردن میکشید تا بالآخره یه راهی پیدا کنه که منو ببینه!! انگار فقط من مخاطبش بودم! وقتایی که از بین اون همه کله، از یه فضای کوچیک صورت مربی رو میدیدم که داره به من نگاه میکنه اینقدر خندم میگرفت که به زور میتونستم جلوی خندمو بگیرم :)) گاهی هم میرفتم پشت بچه ها قایم میشدم و میخندیدم :))))

خب آخه چه اصراریه؟ یعنی تا این حد بنده مستمع خوبی هستم!!! :دی


البته تو وبلاگ هم اینگونه ست که: خواننده وبلاگنویس را بر سر ذوق آورد! بعله :دی


۲۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۱ دی ۹۵ ، ۲۳:۱۹
اَسی ...

وقتایی که پست میذاری، طبیعتا کامنت میگیری، و شاید اون لحظه خیلی برات خوشحال کننده نباشه، چون انتظارشو داشتی، اما وقتایی که چند روز پست نمیذاری، با دیدن یک کامنت که انتظارشو نداری، چقدر خوشحال میشی و قدر میدونی :)

وقتایی که خواننده های جدید به وبت میان و برای پست های خیلی قدیمیت نظر میذارن، کلی خاطره برات زنده میشه و چقدر خوشحال میشی از این که میبینی مطالبت همچنان جریان داره و بازخورد میگیره

به نظرم ما نباید خاطرات خوبمون رو فراموش کنیم، باید یه جا ثبتشون کنیم که بعد از مدتها بتونیم دوباره مرورشون کنیم

شاید بعد از ما کسانی باشن که از خوندن خاطراتمون خوشحال بشن، شایدم نه و خاطرات فقط برای صاحبانشون دلنشینن

راستی تا به حال به این فکر کردین که بعد از ما چی میشه؟

اصلا به نبودن فکر کردین؟ به رفتن!


+ اومدم که بنویسم، نمیدونستم از چی، فقط خواستم بنویسم، و نتیجه پستی شد که خوندید، بدون کمترین تفکری ماقبلش...

۱۲ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۹ دی ۹۵ ، ۲۲:۱۶
اَسی ...

گمنام تا زمانی که بود، همیشه پست های انتقام گیرانه و حرص مخاطب درآور میذاشت! البته الآنم هست، کامنتهاش رو تو وبهای مختلف میبینم، چه خوبه دوستانی که به هر دلیلی نمینویسن، لااقل تو وبهای دیگه حاضر باشن تا ازشون باخبر باشیم

امشب که پیتزا داشتیم، یاد گمنام افتادم و تصمیم گرفتم منم یه پست مدل گمنامی بذارم :دی



به قول بعضیا: پیتزا داریم چه پیتزایی!!!

فکر میکنین چند؟؟

مفت 5 تومن =))))

از آنجا که همیشه باید نیمه ی پر لیوان رو دید، ما هم فرض رو بر این میذاریم که همه شام خوردن و کسی میل به پیتزا نداره :دی

تا برنامه ای دیگر بودورود :))

۱۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۵ دی ۹۵ ، ۲۰:۳۷
اَسی ...