طلوع من

کلبه کوچولوی من

نوشته ها و خاطرات زندگی من
اینجا از copy paste خبری نیست، پس شما هم کپی نکنید، اگرم خواستید متنی رو لینک کنید اطلاع بدید
ممنون از همراهیتون

پیام های کوتاه
  • ۱۵ بهمن ۹۴ , ۱۴:۲۸
    آه ...
  • ۲۷ آذر ۹۴ , ۱۷:۱۰
    ...
آخرین نظرات
  • ۲۷ آذر ۹۷، ۰۱:۵۰ - عاشق بارون ...
    :))
  • ۲۶ آذر ۹۷، ۱۵:۰۳ - حسن مجیدیان
    آفرین...

۱۸ مطلب در آذر ۱۳۹۵ ثبت شده است

همیشه پاییز رو دوست داشتم، اما نه بیشتر از فصل های دیگه!

این که همه میگن پاییز فصل عاشقاست و شاعرا در باب پاییز اون همه شعر گفتن و پاییز رو پادشاه فصل ها میدونن چیزایی بود که میشنیدم، اما زیاد درک نمیکردم.



من پاییز رو بخاطر خش خش برگها وقتی روشون راه میرفتم دوست داشتم!

اما امسال پاییز برام یه طور دیگه بود! خیلی تازه، خیلی جدید، و بینهایت زیبا!!

حس میکنم تا به حال هیچ پاییزی تا این حد زیبا نبوده، و اگه بوده لااقل من ندیده بودم.



پاییز امسال وقتی تو خیابون راه میرفتم برخلاف گذشته که هیچ برگ خشکی بی نصیب از قدم هام نمیموند، اصلا دلم نمیومد برگها رو لگد کنم! حیف میدیدم اون همه زیبایی خراب بشه، فقط نگاه میکردم، سیر نگاه میکردم...



چقدر طبیعت تو پاییز رنگ به رنگ میشه! دیدن اون همه رنگ قشنگ روی درختایی که همیشه سبز بودن شگفت انگیزه!



پاییز امسال من عاشق شدم

آره عاشق!

عاشق این پادشاه فصل ها

پاییز...



و حالا پاییز با همه ی زیبایی های دلفریبش تموم شده و ما یه فصل جدید رو آغاز میکنیم!

زمستونتون برفی

یلداتون مبارک :)

۱۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۳۰ آذر ۹۵ ، ۱۹:۲۰
اَسی ...

اگه نصفه شبی گرسنه شدین و نمیدونستین چی پیدا کنین، به یاد نخود کشمش های رنگی رنگی مشهد تابستون بیفتید! بسی غنیمته :)




+ من میگم ملت حوصله ی پست طولانی رو ندارن، باز شما بگید نه!

بفرما...

پست قبل فقط 4 تا کامنت گرفته :|

۱۶ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۸ آذر ۹۵ ، ۰۲:۱۰
اَسی ...

در تمام عمرم هیچوقت امتحان open book یا امتحانی که سوالاتش رو از قبل بدونم نداشتم، همیشه فقط از دیگران شنیدم که چنین امتحانایی هم وجود داره! و حسرتش برای ما مونده فقط...

اما امروز ما نیز تجربه کردیم که یه وقت خدای ناکرده آرزو به دل نمرده باشیم :دی


اون کلاس غیرمجازم که یادتونه؟ :))

امروز امتحان تئوریش بود!

مربیمون از قبل سه تا نمونه سوال بهمون داده بود و گفته بود دوتاشون عینا همون سوالای امتحانن! یه نمونه دیگه هم برای احتیاط گفت بخونیم چون یه بار اون سوالا تو امتحان اومده بوده.

بنده از آنجا که بسیار سرخوش تشریف دارم اون نمونه سوال احتیاطی رو که اصلا نخوندم! از بین دوتای دیگه، یکیشونو دوبار خوندم، یکی دیگه رو هم حوصله نداشتم بخونم و فقط یه نگاه سرسری انداختم!! لازمه بگم سوالا تستی بودن و حفظ کردن گزینه ی درست چندان زحمتی نداشت!!

مربیمون گفته بود امکان نداره سوالای امتحان خارج از این نمونه ها باشه، اما اگه احیانا فرق داشت به مراقبینتون بگید با من تماس بگیرن تا بیام و یه جوری باهم تستا رو بزنیم!! بعدم توصیه کرده بود که زود از جلسه بلند نشیم تا بهمون شک نکنن! و اینکه نمونه سوالا رو با خودمون نبریم چون قبلا از بچه ها گرفته بودن و قضیه لو رفته بوده! از تو نمونه سوالا هم چند تا سوالو حذف کرده بود که ما همه ی سوالا رو نداشته باشیم و نمره کامل نگیریم که تابلو نشه!!

من اما با کمال خونسردی نمونه سوالا رو گذاشتم تو کیفم، کیفمو با خودم بردم سر جلسه ی امتحان و گذاشتم رو پام، زیپ کیفم هم باز بود!!! تا این حد شجاعم من!!! :دی

از خصوصیات امتحانایی که تو فصل سرد برگزار میشه اینه که مثل بقیه امتحانا درش سکوت برقرار نیست، بلکه موزیک متن داره!! به طوری که از هر نقطه، افراد با رعایت نوبت، به بالا کشیدن آب بینیشون میپردازن =))))

و حالا سوالاتی که در امتحان اومده بود:

از اون نمونه ی 33 سوالی که من دوبار خونده بودمش 20 سوال اومد!! از اون یکی نمونه 33 سوالی که من سرسری نگاه کرده بودم 5 سوال اومد!! و از نمونه احتیاطی 40 سوالی هییچ سوالی نیومد! 5 تا سوال دیگه هم بود که ما نخونده بودیم، احتمالا جزو سوالاتی بودن که مربیمون از نمونه سوالا حذفشون کرده بود که آبروشون حفظ بشه :)))

تازه با چنین اوضاع خوش خوشانی، من و دوستم نفری یه سوال به هم رسوندیم حتی!! :دی

دیگه چه شود!!! :))))

از بس امتحانش مهم بود ازمون امضا و اثر انگشت هم گرفتن!! :دی

دوستم ازم پاک کن گرفت و به این بهونه خواست سوال بپرسه، پسر کناریش هم الکی گفت پاک کن میخواد که بتونه با پشت سریش حرف بزنه! و خلاصه پاک کن من هی دست به دست میشد و ابزاری شده بود برای تقلب!! (استغفرا...)


خلاصه امتحان به خوبی و خوشی تموم شد و حاصلش برای من، پاک کنی بود که اثر انگشت هایی آبی روش به جا موند...


امضاء: یک عدد خلافکار حرفه ای پر شانس شب دیرخوابیده ی صبح خواب مانده ی صبحانه نخورده ی دوان دوان یک سربالایی تند را به سمت امتحان رفته ی به نفس نفس افتاده ی هوای سرد مضاعف به ریه وارد کرده ی آب بینی راه افتاده ی دیر به جلسه رسیده ی مثل بچه تنبلا جلوی در نگه داشته شده ی مورد دید همه ی حاضرین در جلسه واقع شده :|||||

+ امضا طولانی کلاس داره! هر چه پیچیده تر، امکان جعل کمتر :-P

و ما باکلاسیم :دی


++ الآن شمردم دیدم 24 بار کلمه ی "سوال" و 14 بار کلمه ی "امتحان" رو نوشتم! که البته با این خط به هر کدومشون یکی اضافه شد o_O


+++ در آخر اوصیکم به روزه گرفتن در فردا، 17 ربیع الاول، چرا که بسیاااااار توصیه شده و ثواب یک سال روزه رو داره و یکی از اون چهار روزیه که درتمام سال به فضیلت روزه ممتازه! تعطیل هم که هست راحت میتونید بهره ببرید :)

تازه روزها هم الآن کوتاهه ;)

۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۶ آذر ۹۵ ، ۱۵:۰۱
اَسی ...

ماجرا از مسترنیما شروع شد!

شهریور پارسال بود که خیلی اتفاقی به وبلاگ ساحل افکار رسیدم و با پست مشاعره رو به رو شدم! خیلی استقبال کردم و هر روز پیگیر بودم، از همون موقع وب خوانی رو به صورت مستمر شروع کردم، شدم خواننده ی همیشگی وبلاگ ساحل افکار! از اونجا به وبلاگ زیزیگلو رسیدم، از طریق این دو وب با باران آشنا شدم! اون وقتا باران هم مثل من فقط خواننده ی وبلاگ بود

یادش بخیر اون موقع نظرات وبلاگ زیزیگلو بدون تایید باز بود و من و باران شبا عملا اونجا چت میکردیم :)))

کم کم با وبلاگهای دیگه ای آشنا شدم و دوستان دیگه ای پیدا کردم،

هیچوقت به داشتن وبلاگ فکر نمیکردم، چند باری دوستان گفته بودن که بنویسم، اما بلاگری رو در خودم نمیدیدم! فکر میکردم برای داشتن وب باید ایده های زیادی تو ذهن داشته باشی و حس میکردم اگه بخوام بنویسم با کمبود موضوع مواجه میشم! بعدم میدیدم که همه از کسادی بازار وبلاگ مینالن، و وب زدن تو چنین رکودی رو کاری عبث میپنداشتم!

تا این که یک روز خیلی یهویی با خودم گفتم برم تو سایت بیان ببینم وبلاگ ساختن چه جوریه! فکر میکردم کار خیلی شاقیه و فقط میخواستم با مراحل ساختش آشنا بشم

اما با کمال تعجب دیدم خیلی راحت یه وبلاگ ساختم! بدون این که حتی تصمیمش رو داشته باشم!! خیلی یهویی و ناخودآگاه! انگار درمقابل عمل انجام شده قرار گرفته باشم!!

خلاصه رفتم تو وب دوستان و آدرسم رو براشون گذاشتم!

و اینجوری بود که من بلاگر شدم :)


از اون موقع تا الآن یک سال میگذره

یه چنین روزی بود! دقیقا 23 آذر!

بله امروز اولین سالروز تولد وبلاگمه ^_^



****تولدش مباااارک ****


کلبه کوچولوم یک ساله شد ^_^



به افتخارش!!

هوراااااا :))))))



تو این یک سال خواننده های زیادی داشتم که حضورشون باعث خوشحالیم بوده و ازشون صمیمانه ممنونم

اما میخوام به طور ویژه از جناب روزها تشکر کنم

چون همیشه خواننده ی ثابت و فعال وبلاگم بودن ، واسه تک تک پستام کامنت گذاشتن و برای خط به خط پست هام نظر دادن! حتی اگه یه وقت نبودن، به محض سر زدن به وبلاگم برای تمام پست هایی که در زمان غیبتشون گذاشته بودم با حوصله کامنت میذاشتن

شاید از بین تمام پستهای وبلاگم شما 3 تا پست رو بتونید پیدا کنید که خالی از کامنت ایشون باشه!! که اونم احتمالا از زیر دستشون در رفته :))

من میخوام از همینجا تندیس بهترین اخلاق رو به ایشون اعطا کنم، واقعا اگه قرار باشه کسی آقای اخلاق بیان بشه، ایشون لایقشه

بسیار مودب و با شخصیت هستن، خیلی بزرگتر از سنشون رفتار میکنن، اخلاق شایسته ای دارن و درکل همه ی صفات خوب در ایشون هست، بدون اغراق میگم.

همیشه میخواستم یه جوری ازشون تشکر کنم، تولد وبلاگم فرصت خوبی بود و برای این منظور استفاده کردم :)


خب حالا میخوام از شما بپرسم تو این مدتی که خواننده ی من بودید، چه نظری راجع به وبلاگم دارید؟ چه برداشتی از شخصیتم داشتید؟ کلا هرچی که تا الآن دستگیرتون شده چیه؟ نکات مثبت و منفی رو بگید و هر آنچه که تا به حال فرصتی پیش نیومده که بیان کنید :)

همچنان ممنونم از همراهی گرمتون :)

۴۰ نظر موافقین ۹ مخالفین ۱ ۲۳ آذر ۹۵ ، ۰۱:۵۴
اَسی ...

من به تو .........


اگه بهتون بگن جای خالی بالا رو پر کنید، جمله رو چطور ادامه میدید؟؟

و مخاطب جمله تون چه کسی خواهد بود؟؟



+ پست قبل عکس دار شد!

۱۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۱ ۲۰ آذر ۹۵ ، ۲۳:۵۹
اَسی ...

امروز دوباره برفیه! البته شدید نیست

داداش بزرگه گفت: بریم برف نوردی؟! :)

تو دلم گفتم هنوز که برفی نیومده که بشه قد یه کوه تا نوردیدش :|

گفتم: برف نوردی؟؟ o_O

گفت: برف دیدنی!! :)

گفتم: دور دور؟؟!! ای ول بریم ^_^


اینقدر از این بیرون رفتنای یهویی خوشم میاد ^_^

طوری که اصلا براش برنامه ای نداری و با همون لباس خونگی میزنی بیرون! گردش و تفریح :))

(البته یه نصفه و نیمه لباسی باید پوشید :دی)

خلاصه رفتیم و دور زدیم و کیف کردیم و عکس گرفتیم و برگشتیم :دی


عکسام اینقدر جالب شدن!! انگار ستاره پاشیدن رو چادرم ^_^


چادر و برف=آسمان شب


عنوان میتونست این موارد هم باشه:

1- چادری که آسمان شد...

2- طرز تهیه ی آسمان پرستاره ^_^


ب ن: به درخواست دوستان، عکس چادر آسمونیم رو اضافه کردم :)



اون برف درشت کنار دستم دقیقا شکل ستاره ست ^_^

۱۷ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۱۹ آذر ۹۵ ، ۱۴:۱۲
اَسی ...

امروز حس خواننده های زیرزمینی رو داشتم! یا شایدم اغتشاش گران انتخاباتی!! کاملا درک کردم انسانها موقع ارتکاب جرم و یا پیگردهای قانونی چه حسی دارن O_O

خب بذارید از اول شروع کنم:

امروز طبق معمول سر کلاس بودیم و داشتیم تمرین میکردیم، مربیمون مدام با تلفن حرف میزد و معلوم بود خیلی استرس داره! تو فاصله های بین تلفناش که به ما درس میداد، افتاده بود رو دور تند!! مباحث رو مثل فرفره میگفت و دوباره میرفت سراغ گوشیش

به همین منوال گذشت و به زمان اتمام کلاس نزدیک شدیم

که باز گوشی مربی زنگ خورد:

الو؟

جدی میگی؟؟؟

الآن کجان؟؟؟!!!!

رسیدن اینجا؟؟؟؟؟؟!!!!!

وای خاک بر سرم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خدافظ.....


و از کلاس پرید بیرون!

ما که در بهتی بی پایان بسر میبردیم، با چشمانی گرد شده و پوکرفیس وار به هم نگاه میکردیم و نمیدونستیم چه اتفاقی افتاده!

بعد از چند لحظه مربی سراسیمه اومد تو کلاس و گفت: سریع سیستمها رو خاموش کنید که بازرس اومده!

ما با همون حالت حیرانیمون، کامپیوترامون رو خاموش کردیم

بعد مربی گفت: اگه سوالی ندارید کلاس تمومه و میتونید برید، وگرنه برید تو کلاس روبرویی و بگید ما بچه های همین کلاسیم!

همه رفتیم کلاس رو به رو! دیدیم بچه ها روپوش سفید دارن (مثل دکترا) و نشستن گل دوزی میکنن

مربیشون گفت روپوش داریم بهتون میدیم بپوشین

ما دیدیم هیچ تناسبی با بچه های این کلاس نداریم، حتی اگه روپوش میپوشیدیم باز هم باید دست خالی مینشستیم و بقیه رو نگاه میکردیم، چون نه گلدوزی داشتیم و نه بلد بودیم! این شد که تصمیم گرفتیم سوالامون رو بذاریم واسه جلسه ی بعد و بریم خونه

چند تا از بچه ها گفتن: اجازه نمیدن بریم، باید تو همین کلاس باشیم!

ما رفتیم به مربی خودمون گفتیم میشه بریم؟

گفت: اگه بچه های اون کلاس به حدنصاب رسیدن آره میتونید برید

گفتیم: اگه ما بمونیم که تعداد اون کلاس از حد نصاب بیشتر میشه که!

و اینجوری شد که بیخیال شدیم و رفتیم خونه!


حالا قضیه چی بود؟!

بر طبق اسناد به دست آمده، ما متوجه شدیم که کلاسمون به صورت غیرمجاز برگزار شده و قرار بوده تو یه مرکز دیگه تشکیل بشه!

و تا امروز هم نمیدونستیم!


دوستان!

به غیرمجازها با دید بد نگاه نکنید! غیرمجاز هم انسانه، منتها یک بیماره، یک بیمار که شاید خودش هیچ نقشی تو بیماریش نداشته باشه! شاید ناخودآگاه غیرمجاز شده باشه و خودش هم خبر نداشته باشه

با غیرمجازها مهربان باشیم و دیگران را به یک غیرمجاز تبدیل نکنیم...

:|


امضا: یک غیرمجاز بیخبر تازه باخبرشده o_O

۱۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۸ آذر ۹۵ ، ۰۰:۳۰
اَسی ...

اگه جزو خواننده های همیشگیم باشید حتما پی بردید که من از اون دسته آدمهایی هستم که شبا دیر میخوابن، و طبیعتا روزها تا لنگ ظهر خوابن :/

شاید کسانی که باید صبح زود بیدار بشن الآن بگن که خوش به حالت و ما آرزومونه که یه ربع بیشتر بخوابیم و کاش جای تو بودیم و از این حرفا...

اما باید بگم که اشتباه نکنید!! چون من به مرحله ای رسیدم که آرزوم شده بود مثل بچه ی آدم شبا زود بخوابم و صبح ها زود بیدار شم

گفتنش تلخه اما من مدتها (شاید یکی دو سال) بود که صبح رو نمیدیدم! باورتون میشه یه بار که تو تابستون واسه سفر مشهدمون صبح خیلی زود بیدار شدم ذوق زده بودم؟ احساس میکردم تو یه دنیای دیگه ام! همه چی برام متفاوت بود!!

تا مدتها از دیدن صبح محروم بودم و روزام از ظهر شروع میشد تا نیمه شب، و عین خیالم هم نبود! وقتی میشنیدم کسی مثلا ساعت 11 یا 12 شب میخوابه میگفتم چقدر زووود!! چون من تو اون ساعتها اصلا خوابم نمیومد! دلیلش هم تا لنگ ظهر خوابیدن بود! راستی لنگ ظهر یعنی چی؟ اصلا مگه ظهر لنگ داره؟ پس چرا صبح و شب ندارن؟؟!! o_O

خب بگذریم

دیگه به جایی رسیدم که از این روش زندگی خسته شدم، دلم میخواست یه تغییر اساسی به برنامه هام بدم اما نمیشد، نمیتونستم...

خب آدم (مخصوصا از نوع تنبلش) تا زور بالا سرش نباشه کاری نمیکنه! واسه همین بازم همون آش و همون کاسه...

تا وقتی که تو کلاس کامپیوتر ثبت نام کردم! کلاساش از صبح بود و من خوشحال بودم از این که باید صبح زود بیدار شم!

الآن یک ماهه که صبح ها زود بیدار میشم و شبها زودتر میخوابم، البته بعضی شبا همچنان بیدارم و به جاش بعدازظهر میخوابم :/

روزای اولی که میرفتم کلاس اینقدر هیجان داشتم! از دیدن صبح! از بیرون رفتن از خونه! از دیدن جریان داشتن زندگی! از دیدن فعالیت مردم! انگار زندگی روی خوشش رو بهم نشون داده باشه :)

دیگه از اون حالت خمودگی و کسالت دراومدم و به زندگی برگشتم! و چقدر زندگی قشنگ تر شده

آدم وقتی برنامه داره، انرژیش هم بیشتر میشه

من قبلا خیلی فعال بودم خیلی! اما دیگه به درجه ای از تنبلی رسیده بودم که خودمم باورم نمیشد بتونم فعال باشم حتی!


نمیدونم چی شد که اینقدر حرف زدم :|

اومده بودم اینو بگم که:

دیشب ساعت 9 شارژم تموم شد و دیگه نتونستم بیدار بمونم، و برخلاف سابق که همیشه آخرین فرد روی کره ی زمین بودم که میخوابه (میدونم نمیشه این مثال رو زد و همه ی مردم کره ی زمین ساعتهاشون یکی نیست که تو یه زمان بخوابن) دیشب زودتر از همه ی اهل خانه خوابیدم! تصمیم داشتم ساعت 6:30 بیدار شم

چند باری از خواب بیدار شدم و دیدم هوا تاریکه

بار آخر احساس کردم دیگه صبح شده، گوشیم تو شارژ و دور از دسترسم بود، دست بردم تو کیفم که نزدیکم بود و از بین خرت و پرتهام گوشی قدیمیمو پیدا کردم و دیدم ساعتش 5:41 دقیقه رو نشون میده

حساب کردم که چقدر خوابیدم! وقتی دیدم از 8 ساعت بیشتر شده خیالم راحت شد و گفتم چه بهتر که از الآن تا طلوع آفتاب بیدار باشم (توصیه شده قبل از اذان صبح بیدار شیم و تا طلوع آفتاب هم نخوابیم)

یه مدت که گذشت و منم مشغول وبگردی بودم یهو متوجه شدم که ساعت تازه پنج شده!! و اونجا بود که دو زاریم افتاد و متوجه شدم ساعت گوشی قدیمیم عقبه :|

(از آنجا که از اون گوشی استفاده نمیکنم و صرفا بخاطر اطلاعاتشه که روشنه، به تنظیم ساعتش توجهی نداشتم)

اصلا این موضوع ساعت قدیم و جدید کی میخواد حل بشه؟؟

خلاصه این که امروز روزم از ساعت 4 و 41 دقیقه شروع شد!

به افتخارم :دی


+ از طولانی شدن پست خوشم نمیاد و خودم حوصله ی خوندن پست های طولانی رو ندارم، ولی شما ببخشید! و ممنون از حوصله تون :)

++ یه کم دارم از حصارم فراتر میرم! باید بیشتر حواسم باشه o_O

۱۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۶ آذر ۹۵ ، ۰۷:۲۸
اَسی ...

امروز (درواقع دیروز میشه) پاورپوینت رو یاد گرفتم!

اینم اولین پاورپوینتی که در عمرم درست کردم ^_^

عمرا اگه متوجه بشید چی نوشتم :دی




دریافت
مدت زمان: 20 ثانیه 

۱۶ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۱۵ آذر ۹۵ ، ۰۱:۲۳
اَسی ...

من نمیدونم رو چه حسابیه که بعضیا عکس عزیزانشون رو میذارن رو پروفایلشون o_O

آیا واقعا کسی که برای شما عزیزه، برای دوستانتون هم عزیزه؟؟ صد البته که نیست!!

مثلا چرا من باید وقتی صفحه ی دوستمو باز میکنم هر دفعه عکس داداش و شوهرش رو ببینم؟؟ اصلا اونا چه صنمی با من دارن؟؟

خب اگه نمیخوای عکسای خودتو بذاری نذار! دیگه چه معنی داره عکسای برادر و شوهرت رو واسه مخاطبات به نمایش بذاری؟؟ من اگه نخوام جمال زیبای این دو عزیز شما رو ببینم باید چیکار کنم؟؟ چرا باید سوهان روحم بشی که من نتونم حتی یه بار بیام تو صفحت و بهت پیام بدم؟؟ حقت هست که کلا از لیست دوستانم حذفت کنم و تو و شوهر و برادرت رو به خدا بسپارم؟؟ :/

والا اه :/

۱۸ نظر موافقین ۹ مخالفین ۱ ۱۳ آذر ۹۵ ، ۱۵:۴۰
اَسی ...