طلوع من

کلبه کوچولوی من

نوشته ها و خاطرات زندگی من
اینجا از copy paste خبری نیست، پس شما هم کپی نکنید، اگرم خواستید متنی رو لینک کنید اطلاع بدید
ممنون از همراهیتون

پیام های کوتاه
  • ۱۵ بهمن ۹۴ , ۱۴:۲۸
    آه ...
  • ۲۷ آذر ۹۴ , ۱۷:۱۰
    ...
بایگانی
آخرین نظرات

۷ مطلب در شهریور ۱۳۹۹ ثبت شده است

توی این روزا که بعضیا حال دلشون خوش نیست، من سعی میکنم از اخبار به دور باشم و سرمو با اتفاقهای حال‌خوب‌کن گرم کنم. این روزا دلخوشم به:

خدا

مامانم

خونواده

خونمون و امنیتش

محل کارم

گیتارم

سریالی که میبینم

کتابایی که می‌خونم

موبایلم

وبلاگم

امیدم به اومدنش

آرامشی که دارم

بازی مافیا :دی

خوراکیام :d

حقوق سر ماه ;)

 

و شکر خدا حالم خیلی خوبه :)

 

+ چالش رادیو بلاگی ها

دعوت می‌کنم از عاشق بارون، واران، روزها

و کسایی که دوست دارن دلخوشی هاشون رو به اشتراک بذارن :)

۱۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ شهریور ۹۹ ، ۱۲:۲۰
اَسی ...

۲۹ مرداد که روز عکاس بود، واران جان من رو از یک مسابقه عکاسی مطلع کرد و گفت حتما شرکت کن چون می‌دونم برنده میشی. ( این که رو چه حسابی فکر کرد من عکاس خوبی هستم جای سوال داره! لابد از عکس های وبلاگم :دی )

خلاصه که من هم شرکت کردم و منتظر اعلام نتایج شدم. بالآخره برنده مشخص شد و ذوق ما کور شد و ظاهراً همه چی تموم شد.

این قضیه گذشت تا اینکه دقیقا ۱۶ روز بعد از اعلام نتایج، واران دوباره به من پیام داد و گفت «عکس شماره فلان احیانا مال تو نیست؟ اگه آره که برنده شده». دیدم بله عکس منه. تعجب کردم که چطور واران فهمیده اون عکس متعلق به منه. که چطور یه برنده دیگه اعلام شده. معلوم شد که برنده قبلی از دریافت جایزه انصراف داده و عکس ها مجددا داوری شدن و عکس من انتخاب شده. درست همون جایی که کلا قطع امید و فراموش کرده بودم مسابقه رو، خبر رسید که برنده شدم!

و دیروز جایزه مسابقه به دستم رسید:

 

بسیار با سلیقه بسته بندی شده بود و اون پیام سرشار از خوش ذوقی با خط بسیار زیبا نوشته شده بود.

از شما چه پنهون من از آقایون انتظار این میزان دقت و ظرافت رو نداشتم! واسه همین اینقدر درگیر جزئیات جایزم شدم :))

 

+ همون موقع که واران گفت تو برنده میشی واقعا اطمینان قلبی پیدا کردم که برنده میشم و با این دیدگاه تو مسابقه شرکت کردم. ولی عجیب بود که واران پیش بینی کرد. خودش که میگه حسگرش بهش گفت! ماشاءالله به حسگرش :دی

 

++ من توی مسابقه، شرکت کننده شماره سیزده بودم. قابل توجه کسایی که رو این عدد حساسن! لحظه ای که دیدم شماره سیزده هستم به خودم گفتم این نشونه خوبیه و خوشحال شدم. به نظر من سیزده هیچ فرقی با بقیه اعداد نداره و چه بسا خاص تر هم هست.

۱۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۳ شهریور ۹۹ ، ۱۳:۵۸
اَسی ...

قبل تر ها که بچه بودم و به خصوص در دوران نوجوانی، کشف راز دیگران و پی بردن به اسرار مگویشان برایم بسیار هیجان انگیز بود. هر وقت سرنخ هایی در این مورد به دست می‌آوردم شگفت زده می‌شدم و برای جمع‌آوری اطلاعات بیشتر ترقیب می‌شدم.

اکنون ولی دلم نمی‌خواهد درمورد دیگران چیزی بدانم. اگر نشانه هایی از پشت پرده شخصیتشان ببینم با خود می‌گویم لابد اشتباه است و نادیده می‌گیرم. دلم نمی‌خواهد باور کنم انسانها متفاوت از آنچه تظاهر می‌کنند هستند. حتی اگر یک درصد هم احتمال غلط بودن دیده ها و شنیده ها وجود داشته باشد من آن یک درصد را برمی‌گزینم تا قضاوت نکنم.

 

گوشی‌اش را داد تا عکس‌هایش را ببینم. که رسیدم به آنچه نباید. سریع برگشتم به عکس‌های قبلی. آمد و گوشی‌اش را پس دادم. فهمید که دیده‌ام. جای اینکه او ناراحت شود من ناراحت شدم...

۷ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۱۶ شهریور ۹۹ ، ۱۵:۰۹
اَسی ...

قصد داشتم از طاقچه ای که رویش عروسک ها و حباب های شیشه ای و چرخ و فلک موزیکالم قرار دارد عکس بگذارم. یا از قفسه اسباب بازیهای کودکی ام. یا از قاب عکس بابا. اما دیدم مشابه این قابها را دوستان دیگری در چالش ارائه داده‌اند. تا اینکه رسیدم به قاب دلخواهم در آینه!

نه اشتباه نکنید! خودشیفته نیستم که منظورم تصویر خودم باشد.

به تازگی فرشته ای کوچک همراه لحظه هایم شده. که هنوز به بودنش عادت نکرده ام. و هر بار با دیدنش در آینه لبخند می‌زنم. وقتی مسواک می‌زنم می‌بینمش که چگونه به رقص درمی‌آید.

فرشته کوچکم بال دارد ولی نمی‌تواند پرواز کند. من او را به بند کشیده و به گردنم آویخته ام.

اما یقین دارم روزی فرشته من هم به پرواز در خواهد آمد. همان روز که تو می‌آیی و بر فرشته کوچکم بوسه می‌زنی.

آری، قاب دلخواه خانه من درست همان جاست...

 

 

با تشکر از دعوت محسن رحمانی و واران

من هم سه تن از غائبین را برای شرکت در چالش بلاگردون فرا می‌خوانم.

لانتوری، مسافر، آقای میم. اگر این پست را خواندید بسم‌الله.

۱۴ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۰۴ شهریور ۹۹ ، ۲۳:۰۹
اَسی ...

چند سال پیش در یک مراسم عروسی بودم که داماد بعد از رقص دونفره اش با عروس، دست عروس را بوسید. فردی که کنارم نشسته بود قیافه اش را درهم برد و گفت: اَه دستش رو بوسید!

آنچنان این اَه را با غلظت ادا کرد که انگار کسی درمقابلش به ظرف غذایش تف انداخته باشد!

دوستم تعریف می‌کرد که روز عروسیشان، عکاس به داماد ژستی پیشنهاد داده که داماد در حال بوسیدن دست عروس است. شوهر دوستم گفته بوده: من زانو بزنم جلوت و دستت رو ببوسم؟ و مخالفت کرده است. دوستم اینها را که می‌گفت کلی افتخار می‌کرد به اینکه شوهرش اهل این رفتارها نیست. در واقع با همسرش موافق بود که مرد نباید دست زنش را ببوسد!

هدفم از نوشتن پست قبل این بود که بازخورد شما را درمورد بوسیدن دست  معشوق بدانم که ظاهراً موافق بودید.

۸ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۳ شهریور ۹۹ ، ۰۰:۴۳
اَسی ...

دستم را دور بازویش انداختم

بازویش را به خودش چسباند.

بادست دیگرش، انگشتانم را که روی ساعدش حلقه شده بود گرفت.

به پل رسیدیم.

دو نفر از آن سمت پل به سمت ما می‌آمدند

نزدیک شدند

از کنار هم گذشتیم

دور شدند

به انتهای پل رسیده بودیم که

دستم را بالا برد

و بوسید

موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۰۲ شهریور ۹۹ ، ۱۴:۱۳
اَسی ...

یه خانمی به محل کارم مراجعه کرده بود که یه لباس ساده اداری با رنگ تیره پوشیده بود. به نظر میومد سنش چهل و خرده ای باشه. دفعه بعد که دیدمش، لباسای رنگ روشن و شاد پوشیده بود و کلی به خودش رسیده بود. با دیدنش خیلی تعجب کردم چون با این ظاهر حداقل ۱۰ سال جوانتر به نظر می‌رسید و من به این نتیجه رسیدم که درمورد سنش اشتباه کرده بودم.

چند وقت بعد یه خانم دیگه به محل کارم اومد که لباسای ساده تیره و چادر داشت. بهش میخورد سی و خرده ای سن داشته باشه. ایشون هم دفعه بعد با ظاهری متفاوت یعنی بدون چادر و با لباسای روشن و سر و وضع آراسته به محل کارم اومد و من واقعا از دیدنش یکه خوردم. چرا که حالا به زور، بیست ساله نشون میداد و من تو ذهنم از خودم می‌پرسیدم واقعا چرا فکر کردم بالای سی ساله؟

۹ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۱ شهریور ۹۹ ، ۰۳:۲۰
اَسی ...