طلوع من

کلبه کوچولوی من

نوشته ها و خاطرات زندگی من
اینجا از copy paste خبری نیست، پس شما هم کپی نکنید، اگرم خواستید متنی رو لینک کنید اطلاع بدید
ممنون از همراهیتون

پیام های کوتاه
  • ۱۵ بهمن ۹۴ , ۱۴:۲۸
    آه ...
  • ۲۷ آذر ۹۴ , ۱۷:۱۰
    ...
آخرین نظرات
  • ۲۷ آذر ۹۷، ۰۱:۵۰ - عاشق بارون ...
    :))
  • ۲۶ آذر ۹۷، ۱۵:۰۳ - حسن مجیدیان
    آفرین...

۱۵ مطلب در مهر ۱۳۹۵ ثبت شده است

یکی از دوستام اون اوایل که تازه با هم آشنا شده بودیم همیشه از خانوادش تعریف میکرد، این که چقدر با هم صمیمی هستن، چقدر بابا و داداشش هواشو دارن، چه داماد خوبی دارن، چقدر اعضای خانواده شو دوست داره.

طوری که فکر میکردم خانواده ای صمیمی تر از خانواده ی دوستم وجود نداره!

وقتی نامزد کرد و بحث باجناق ها وسط کشیده شد دیدم نظرش نسبت به دامادشون عوض شده و زیاد ازش راضی نیست

بعد از ازدواجشون، برادرش نامزد کرد و کم کم گلایه های دوستم شروع شد که چقدر داداشش عوض شده و چقدر نامزدش رو لوس میکنه، اینکه داداشش خیلی مرد سالار بوده و حالا زن ذلیل شده! بهش میگفتم تو باید خوشحال باشی که اونا اینقدر باهم خوبن! میگفت درسته اما رفتارای زننده ای دارن و...

با خواهرش هم به خاطر شوهرهاشون میونه ی خوبی نداشت

از مادرشوهرش هم که راضی نبود!

همه ی توجهش معطوف شوهرش بود و حرف شوهرش براش وحی منزل بود! درصورتی که زمان مجردیش اصلا علاقه ای به ازدواج نداشت و همیشه گریزان بود و ابراز انزجار میکرد.

تا این که بچه دار شد، همه ی زندگیش شد بچه اش، از همه توقع داشت که به بچش توجه کنن و بهش رسیدگی کنن و رعایتشو بکنن

چهار ماه تمام تو خونه ی پدرش موند و خانوادش از خودش و بچش نگهداری کردن و آخرش هم با قهر رفت خونه ی خودش

دیگه علنا از پدر و مادرش بدگویی میکرد، از هیچ کدوم از افراد خانوادش دل خوشی نداشت، خیلی توقعش زیاد شده بود


سوال من اینجاست که چطوری میشه خانواده ای که اونقدر تعریفی بودن اینطور بد بشن؟ چطوری میشه یه آدم اینقدر تغییر رویه بده؟ آیا واقعا ازدواج این همه تغییر ایجاد میکنه؟؟

۱۷ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۲۹ مهر ۹۵ ، ۱۴:۲۲
اَسی ...

پاییز هجوم آورده

رخنه کرده در جانها

آتشی انداخته به تار و پود هستی

اما

شعله ور نمیکند

میسوزاند

اما

آرام آرام


۱۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۷ مهر ۹۵ ، ۱۷:۳۹
اَسی ...

از وقتی تصمیم گرفتم تو بازی فاطمه خانم شرکت کنم ذهنم درگیر بوده که چه گزینه هایی رو انتخاب کنم، اصلا دارم؟؟!

آخه تا حالا اینجوری نگاه نکرده بودم، درواقع طبقه بندی نکرده بودم


اولین گزینه ای که تصویب شد و شدیدا خودنمایی میکنه این چراغ خوابه:



این چراغ خواب تزئینی رو خاله جانم برای تولد چند سال گذشتم بهم هدیه دادن

به قدری دوسش دارم که حد و اندازه نداره! حتی الآن که دارم دربارش مینویسم دلم داره براش قنج میره ^__^

عاشقشم!! فکر میکنم هیچی تو دنیا از این قشنگتر پیدا نمیشه :)

عکس سمت راستی وقتیه که روشنه، بخاطر ترکهایی که حبابش داره نور به شکل شکسته روی دیوار منعکس میشه

اصلا محشره ^_^

از بس دوسش دارم به هیچ عنوان دم دست نمیذارمش! یه جایی گذاشتمش که به این راحتیا گیر نیاد! الآنم که میخواستم عکسشو بگیرم با بدبختی آوردمش! کل وسایل خونه رو بهم زدم :|



دومین گزینه از دوست داشتنی های من این خرس بند انگشتیه:



این هدیه ی دوستم فاطمه ست، یه روز که باهم رفته بودیم بگردیم اینو تو یه مغازه دیدیم و کلی براش ذوق کردیم! بعد فاطمه خریدش، موقع خداحافظی دادش به من و گفت: اینو برای تو خریدم :)

کلی خوشحال شدم!! البته ناگفته نماند که یه کوچولو حدس میزدم برای من گرفته باشه! آخه خیلی نظرمو میپرسید :دی

یه مدت رو گوشی سابقم آویزونش میکردم، یه بار گمش کرده بودم، بس که کوچولوعه! سه سانت و نیمه ^_^

اونقدر ناراحت شده بودم که داشتم واسه پیدا کردنش زمین و زمانو به هم میزدم!! آخه من اصولا چیزی رو گم نمیکنم! الآنم که میخواستم عکسشو بگیرم دوباره گم شده بود! :/ عین موش میره یه گوشه قایم میشه :))

این بار هم همون جایی بود که دفعه ی قبل پیداش کردم :دی


برای انتخاب سومین گزینه خیلی مردد بودم، خیلی چیزا بودن که دوسشون داشتم و نمیتونستم یکیشون رو برگزینم

تا این که پس از رقابتی سخت و تنگاتنگ، ایشون پیروز میدان شدن:



جعبه ی جواهراتم که موزیکال هست، درش که باز میشه آهنگ پخش میکنه.

کلا عاشق جعبه های جواهراتم. جز این، سه تای دیگه هم دارم؛ دو تا سرامیکی و یه دونه چینی.

به وسایل موزیکال هم خیلی علاقمندم، اساسا از لوازم تزئینی و لوکس و فانتزی خوشم میاد :)


برسد به دست فاطمه خانم :)




۱۳ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۵ مهر ۹۵ ، ۲۳:۰۲
اَسی ...

غذای نذری برامون آورده بودن، خواستیم بخوریم که دیدم برنج خالیه!

به مامانم گفتم: پس گوشتاش کو؟؟

گفت: واست نریختم، تو که گوشت نمیخوری :|

گفتم: آخه مگه میشه گوشت نذری رو دوست نداشته باشم؟؟ این گوشت طلاست!!! کی دیدی من گوشت چلوگوشت امام حسین رو نخورم؟ اون گوشتای ته چین و خورشتیه که خوشم نمیاد، نه این که عاشقشم!!! اون وقت میری به همه میگی دخترم گوشت نمیخوره و ضعیفه :/


پس کی مامانا میخوان ذائقه ی بچه هاشونو یاد بگیرن؟؟ o_O

حالا بشقاب داداش بزرگه رو میدیدی توش به همون میزان که برنج بود، گوشت هم بود! انگار که گوشتو با برنج بخوری نه برنجو با گوشت!!!

هرچقدر من عز و جز میکردم مامان هیچی نمیگفت و در سکوت کامل فقط نگاه میکرد و خیلی ریلکس به غذا خوردنش ادامه میداد! داداش بزرگه هم زیر زیرکی میخندید و میگفت: آره خوبه همشو واسه من بریز!!


آدم دردشو به کی بگه؟؟ تبعیض تا به کجا؟؟؟!! :((((

خوبه من تک دخترم مثلا، خیر سرم ته تغاری ام!! :|

۲۷ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۲۳ مهر ۹۵ ، ۱۲:۵۴
اَسی ...

برای کندن پوست نارنگی

چاقو را بگذار کنار

دست هایت را به کار بگیر

بگذار انگشتانت "عطر نارنگی" بگیرند...


۱۹ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۲ مهر ۹۵ ، ۱۱:۱۲
اَسی ...

تاسوعا و عاشورای حسینی رو بهتون تسلیت میگم



عزاداری هاتون مورد قبول درگاه حق



التماس دعا...


۱۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۰ مهر ۹۵ ، ۱۸:۴۳
اَسی ...

بدیهیه که یکی از جذابیت های محرم، نذری هاشه! لااقل برای من که اینطوره.

از همه بیشتر عاشق شله زرد و شیر برنجم! و شربت هایی که در کنار دسته های عزاداری توزیع میشه.

امروز مامانم از یه مراسمی برام یه ظرف شیربرنج آورد، اونقدر خوشحال شدم که نگو!! خواستم همون لحظه عکسشو بگیرم و تو وبلاگم بذارم!

با کلی شوق و ذوق، در ظرف رو برداشتم و با این صحنه مواجه شدم:



بله دیگه...

ظاهرا قبل از من به داداش کوچیکه تعارف شده بوده :|

۱۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۷ مهر ۹۵ ، ۱۶:۲۱
اَسی ...


کسی اینجا نیست؟؟؟؟؟


-__-


۱۸ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۶ مهر ۹۵ ، ۱۹:۳۶
اَسی ...

امشب دومین شب از ماه محرمه و مقارن هست با تولد اینجانب!

البته از نوع قمریش!

حالا خوبه ماها طبق تاریخ شمسی پیش میریم!

این عربهایی که تو ماه محرم و صفر یا روزهای شهادت متولد میشن چیکار میکنن؟؟ هیچوقت جشن تولد نمیگیرن؟؟

یا مثلا اگه کسی 30 اسفند به دنیا بیاد باید هر چهار سال یک بار جشن تولد بگیره؟؟!!

۱۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۲ مهر ۹۵ ، ۲۰:۲۶
اَسی ...

سه روز پیش آرایشگاه بودم

بعد از مدتی منتظر ماندن و نگاه کردن به عکس های روی دیوار، نوبت به من رسید.

به سمت صندلی ای که نشانم دادند رفتم. دخترک شاگرد گفت: بشین

با تردید نگاهی به موهای ریخته شده بر زمین انداختم که باید لگد میکردم! موهایی که تا چند دقیقه پیش روی سر مادر و دختری خودنمایی میکردند.

گفتم: اینا رو جمع نمی کنید؟

دختر با کمی مکث، رفت و طی را آورد و زمین زیر صندلی را تمیز کرد.

خواستم روی صندلی بنشینم اما دیدم روی گوشه ی صندلی خرده های مو ریخته شده. درهمان حین که برای نشستن مردد بودم، دختر آمد و پرسید: صندلی تمیزه؟

گفتم: نه!

فرچه ای برداشت و صندلی ام را تمیز کرد.

نشستم

پیشبندی نارنجی رنگ برایم بست و شروع کرد به تقسیم بندی موهایم.

دسته دسته موهایم را با گیره، بالای سرم جمع کرد و من تبدیل به یک لولو شدم!

حالا باید منتظر خانم آرایشگر میماندم تا کارش با دیگر مشتریها تمام شود.

در سمت راستم خانمی نشسته بود و داشتند موهایش را سشوار میکشیدند. موهایش خیلی کوتاه بود و باد سشوار سرش را میسوزاند! این را از حالت چهره ی درهم فشرده و دستهای گره کرده اش میشد فهمید و اینکه چطور خودش را جمع میکرد!! اما اعتراضی نمیکرد.

سمت چپم خانمی نشسته بود که داشتند موهای صورتش را اصلاح میکردند. معلوم بود درد زیادی تحمل میکند چون با هر دو دست صورتش را گرفته بود و پوستش کاملا قرمز شده بود.

آن طرف تر خانمی جوان نشسته بود و داشتند ابروهایش را برمیداشتند. هر از  گاهی آینه ای به دستش میگرفت و با چشمانی گشاد شده به ابروهایش خیره میشد و مدام میگفت: "این قسمت تاج این یکی ابروم بلنده!" و کلی غصه داشت از این که همیشه ابروهایش نامتقارن از آب درمی آیند!!

و من همچنان با موهایی آشفته نشسته بودم و به دخترک آشنای درون آینه مینگریستم و از دیدن اتفاقاتی که پیرامونمان میگذشت زیر زیرکی میخندیدیم!

دخترکی که روزگاری "نازنین" نامیده بودمش و هم صحبت تنهایی هایم بود. و چقدر از اینکه دوباره دیده بودمش چشمانش برق میزد! چون مدتها بود که دیگر نمیدیدمش.

بالآخره خانم آرایشگر آمد و شروع کرد به کوتاه کردن موهایم. و در همان حال با دو خانم دیگر درباره ی "شهین" حرف میزدند! که چرا امروز چهلم خاله اش شده و فردا میخواهد برای دخترش عروسی بگیرد؟ خاله اش که پیر نبوده! چرا صبر نکردند بعد از محرم و صفر جشن بگیرند؟ چرا میهمانان را "آقا با بانو" دعوت کرده است و خیلی ها را هم تک نفره کارت داده؟ چرا با وجود وضعیت مالی خوبش، جهیزیه ی قابل قبولی برای دخترش نگرفته؟ و کلی چراهای دیگر...!

خلاصه موهایم کوتاه شد و نوبت به سشوار رسید. یکی از همان خانمهای حاضر در بحث! آمد و با کمک دستیار خانم آرایشگر افتادند به جان موهایم! طوری موهایم را میکشیدند که احساس میکردم الآن است که سرم از بدنم جدا شود!!!

بعد یکی به دیگری گفت: چرا حرارت سشوارتون کمه؟

- خوبه که! همیشه همینقدره!

- نه کمه، اون دکمه رو بزن! آها حالا شد!!

در این لحظه بود که من واقعا صدای جیغ موهایم را میشنیدم! زمانی که با قیچی کوتاه میشدند اینقدر اذیت نشدند که حالا از حرارت سشوار داشتند میسوختند! خانم نیمچه آرایشگر دستش را بین سرم و موهایم حائل میکرد تا حرارت به پوست سرم نرسد، ولی پس دست خودش چه؟؟!!

در تمام مدتی که موهایم داشتند کوتاه میشدند و سشوار کشیده میشدند، من دخترک درون آینه را نمیدیدم، چون موهایم جلوی چشمانم را گرفته بودند، تا وقتی که آخرین قسمت مویم که جلوی سرم بود سشوار کشیده شد و من دخترکی با چهره ای جدید، در آینه دیدم!!

در آخر، با دختر درون آینه و چهره ی قبلم خداحافظی کردم و از آرایشگاه خارج شدم، در حالی که موهایم را پشت سرم جا گذاشته بودم...

۱۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۱ مهر ۹۵ ، ۱۷:۰۰
اَسی ...