طلوع من

کلبه کوچولوی من

نوشته ها و خاطرات زندگی من
اینجا از copy paste خبری نیست، پس شما هم کپی نکنید، اگرم خواستید متنی رو لینک کنید اطلاع بدید
ممنون از همراهیتون

پیام های کوتاه
  • ۱۵ بهمن ۹۴ , ۱۴:۲۸
    آه ...
  • ۲۷ آذر ۹۴ , ۱۷:۱۰
    ...
آخرین نظرات
  • ۲۷ آذر ۹۷، ۰۱:۵۰ - عاشق بارون ...
    :))
  • ۲۶ آذر ۹۷، ۱۵:۰۳ - حسن مجیدیان
    آفرین...

۲۱ مطلب در فروردين ۱۳۹۵ ثبت شده است

تو جلسه ی سوم، شنا به پهلو رو یاد گرفتیم (نمیدونم اسمش چیه) طوری که انگار به پهلو رو آب خوابیدی، بعدها که حرکت کرال سینه رو یاد میگیریم از این حرکت استفاده میشه

خیلی سخت بود! کلا هر چی پیش میریم حرکات سخت تر میشه!

مربیم گفت: با این که بدنت خیلی سفته ولی از همه بهتر میری !

ولی خودم خیلی از کارم راضی نبودم :/

آخر کلاس هم ما رو برد رو دایو و گفت بپرید!!!!

آخه ما تازه 3 روزه کلاس میریم!!! دایو؟؟؟؟؟؟ :|

یکی از بچه ها ترس از ارتفاع داشت با این حال پرید! ما هم دیگه به اجبار پریدیم :|


بد نبود یه کم چاق بودیما! موندن رو سطح آب واسه افراد چاق راحت تره!

۹ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۳۱ فروردين ۹۵ ، ۱۱:۳۲
اَسی ...

امروز یه خانم اومده بود خونه مون و میگفت میخواد خونه اجاره کنه

مامانم گفت ما خونه رو اجاره نمیدیم

خانمه انگار نمیخواست بره! گفت: راستش من خونه رو بهانه کردم! اومدم خواستگاری!

مامانم هم که کلی تعجب کرده بود گفت: من فعلا قصد ندارم دخترم و شوهر بدم

اما خانمه ول کن نبود! یهو سرش و انداخت پایین و اومد تو حیاطمون! نشست رو تخت و مامانم و گرفت به حرف! هی از مامانم اطلاعات میگرفت، مامان هم اطلاعات غلط بهش میداد که ردش کنه!

خانمه گفت: دخترت نمیاد من ببینمش؟

مامان گفت: نه!

خانمه گفت: تو اصلا بهش گفتی؟

مامان گفت: خب الآن که ما داریم حرف میزنیم صدامون و میشنوه دیگه! اگه میخواست بیاد میومد!

خلاصه به هر طریقی بود مامانم فرستادش بره!


واقعا تو این دوره و زمونه هنوزم ندیده و نشناخته میرن خواستگاری؟؟؟ حتی مادره منو ندیده بود! چه برسه به پسره :|

۱۶ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۸ فروردين ۹۵ ، ۲۳:۲۹
اَسی ...

موفق شدمممممم!!!!

بالآخره تونستم!!!

هم به ترسم غلبه کردم هم چشمامو زیر آب باز نگه داشتم :)

اونم تو جلسه ی دوم!!!


جلسه ی قبل که نتونستم چشمامو زیر آب باز کنم، خیلی ناامید شدم، تصمیم داشتم این جلسه عینک بگیرم، ولی با خودم گفتم یه بار دیگه به خودم فرصت بدم اگه نشد بعد بگیرم

امروز که داشتم شنا میکردم با کمال تعجب دیدم چشمامو نبستم!!!

از آب هم دیگه نمیترسیدم! برعکس خیلی هم مشتاق بودم که شنا کنم!!!

جلسه ی قبل وقتی نوبت من میشد که حرکتا رو انجام بدم هی نوبتم و میدادم به دیگران و میرفتم ته صف، ولی امروز ازشون جلو میزدم که تند تند نوبت من بشه!!!

این همه تفاوت واسه خودمم عجیبه!

البته هنوزم 1 کوچولو میترسم رو آب بخوابم :|


اولش که مربیم منو دید گفت: حرکتای جلسه قبل و که یادت نرفته؟

گفتم: نه بابا همش داشتم تو خونه تمرین میکردم!

گفت: تو خشکی؟؟؟؟

گفتم: بله دیگه! کار دیگه ای که از دستمون برنمیومد :دی


یه نفر امروز جلسه اولش بود، اونم خیلی میترسید، منم (نه که خیلی شجاع شده بودم!!) هی تشویقش میکردم که نترسه!!!


خیلی از شنا خوشم اومده! خوشحالم که بالآخره اومدم کلاس :)


وقتی کلاس تموم شده بود خیلی خیلی سرحال بودم و انرژی داشتم! برعکس جلسه ی قبل :دی


فقط یه مشکلی داشتم ، تا شیش هفت ساعت بعد از کلاس، چشمام تار بود و همه جا رو مه گرفته میدیدم :(

چشمام به آب عادت ندارن و اذیت شده بودن

۱۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۷ فروردين ۹۵ ، ۰۱:۰۴
اَسی ...

من خیلی از آب میترسم

طی چند سال اخیر خیلی پیش اومده که برم استخر، ولی هر بار که خواستم از بقیه شنا یاد بگیرم و حرکاتشون رو تقلید کنم نتونستم!

خیلی میترسم، مخصوصا اگه سرم بره زیر آب!

خیلی هم علاقه دارم که شنا کنم، همیشه با حسرت به شناگرا نگاه میکنم

تا این که بالـآخره تصمیم گرفتم با ترسم بجنگم و بهش غلبه کنم!

تصمیم گرفتم برم کلاس شنا، البته از زمانی که این تصمیم و گرفتم تا زمانی که ثبت نام کنم چندین ماه طول کشید! شاید بخاطر همون ترسم بود

به هر حال ثبت نام کردم و چند ماه طول کشید تا کلاس شروع بشه! در حال حاضر 1 جلسه کلاس رفتم!

خیلی ترس داره!!!!!!! مربی همش حرکات ترسناک یاد میده و منم با ترس و لرز سعی میکردم انجام بدم! باورتون میشه میلرزیدم؟؟؟

میگفت برید لبه ی استخر شیرجه بزنید تو آب!!! مگه میشه؟؟؟ انگار که بهت بگن خودت و از پرتگاه پرت کن پایین!!! یا میگفت رو آب بخوابید!!! آخه رو آب؟؟؟ میشه؟؟؟ آخرشم ما رو برد قسمت 4 متری استخر گفت سوزنی بپرید تو آب!!! چطور ممکنه؟؟؟ 4 متری؟؟؟

در تمام مدت من احساس میکردم با دست خودم گورم و کندم!! ولی خودمو مجبور میکردم که یاد بگیرم و ترسم و کنار بذارم

وقتی کلاس تموم شد انگار از یه فاجعه ی بزرگ داشتم برمیگشتم خونه! دلم میخواست گریه کنم

خیلی میترسم

ولی باید بتونم

۱۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۵ فروردين ۹۵ ، ۰۰:۰۱
اَسی ...

شد یک سال که رفتی :,(

چرا.....؟؟؟

۲۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۴ فروردين ۹۵ ، ۰۰:۴۹
اَسی ...

خب دوستان زمان رای دهی به پایان رسید و اکنون نوبت اعلام نتایج رسیده :)

ممنون از همه ی دوستانی که در چالش شرکت کردند و کسانی که رای دادند.

نتایج از این قرار است:

هفت سین های [ جواد بزرگ ، خواهرِ باران ، نگار (سال95) ] هر یک با کسب 5 رای، بیشترین آرا را به خود اختصاص دادند

هفت سین های [ اَسی ، خاله ی اَسی ، روزمرگی ، مریم گلی ] هر یک با کسب 3 رای، در ردیف دوم قرار گرفتند

هفت سین های [ باران ، نگار (سال93) ] هر یک با کسب 2 رای، در رده ی سوم قرار دارند

هفت سین های [ پیمان ، مریمی ] هر کدام 1 رای کسب کردند

و هفت سین شماره 11 هیچ رایی کسب نکرد :دی


در ادامه ی مطلب، فرستنده های هفت سین ها معرفی شده اند :)

۱۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ فروردين ۹۵ ، ۰۱:۴۲
اَسی ...

آدمهای این دنیا، بی مهرترین موجوداتی هستن که خدا خلق کرده...

باید توقعمون و کم کنیم

هر کی اهمیت داد ازش ممنون باشیم و هر کی براش مهم نبود ازش دلگیر نشیم

ولی خیلی سخته از کسانی که ادعاشون بالاست، کم توقع بود...


+ دوستانی که هنوز رای خودشون و درمورد برترین هفت سین، بیان نکردن، فقط یک روز واسه اعلام آراشون وقت دارن

۹ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۱ فروردين ۹۵ ، ۲۳:۵۷
اَسی ...

یکی از اقواممون تهران زندگی میکنه، یه خونه هم تو شهر ما دارن واسه ایام تعطیلاتشون، کلید این خونه رو دادن به داییم که هر از گاهی به درختاشون آب بده

تو عید میدونستیم که اومدن، تصمیم گرفتیم بریم خونه شون عید دیدنی

تو راه من هی میگفتم بهتر نبود اول تماس میگرفتیم و مطمئن میشدیم که هستن بعد راه می افتادیم؟ ولی خانواده میگفتن نگران نباش هستن!

رسیدیم به خونه شون، ماشینشون جلوی در پارک بود، خوشحال شدیم که خونه ان!

زنگ در و زدیم

جواب ندادن

دوباره زدیم

جواب ندادن

در زدیم

جواب ندادن

با گوشیشون تماس گرفتیم

جواب ندادن

دوباره تماس گرفتیم

جواب ندادن

خیلی تعجب کردیم، آخه ماشینشون هم جلوی در بود!

یهو داییم از تو جیبش کلید خونه شون و درآورد و در و باز کرد!!!

رفت تو خونه و صدا زد صاحب خونه؟

بعد انگار یه صدای دیگه ای از تو خونه اومد!!!

داییم اومد بیرون و گفت: بیاین تو، اینا خونه ان!!

ما یه کم شک داشتیم! آخه داییم یه مقدار شوخ طبعه و فکر کردیم الکی میگه هستن!

ولی با کمال تعجب دیدیم بعله! اونا خونه هستن!!!

وضعیت فجیعی بود! از یه طرف فکر میکردیم از قصد در و باز نکردن و ما نباید میرفتیم داخل، از یه طرف هم در و باز کرده بودیم و تو حیاطشون بودیم!! نمیدونم ما ضایع شده بودیم یا اونا!!!

خلاصه به هر ترتیبی بود رفتیم تو اتاق! اونا هم گفتن ما تو حیاط بودیم و صدای زنگ در و نشنیدیم، گوشی هم تو اتاق بوده و صدای اونم نشنیدیم، باید در میزدین! (البته ما یه بار آروم در زده بودیم که اونم نشنیدن)

ما که آخرش نفهمیدیم قضیه چی بود!! شما چطور؟؟؟ O_0

۱۸ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱ ۱۸ فروردين ۹۵ ، ۰۲:۳۸
اَسی ...

با خوندن این پست بر آن شدم که برای یافتن پاسخ، به منابع موثق مراجعه کنم!

رفتم کتابخونه و این حجمه کتاب رو مطالعه کردم!

 و

نتایج تحقیقاتم به شرح زیر است:



باشد که رستگار شویم :دی


+ وقتی کتابایی رو که مطالعه کردم، روی هم گذاشتم که ازشون عکس بگیرم، خدا میدونه افراد حاضر در کتابخونه دربارم چه فکرایی کردن!!! ;)

۱۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ فروردين ۹۵ ، ۲۳:۳۹
اَسی ...

خب دوستان، مهلت شرکت در چالش هفت سین برتر به اتمام رسید!

ممنون از همه ی کسانی که شرکت کردند و ممنون از روزمرگی که موتور محرک این چالش بود :)

در ادامه، تصاویر سفره های هفت سین رو مشاهده میکنید

به هر سفره که از نظر شما برتر هست، رای بدید، لطفا به خودتون هم رای ندید!

میتونید این پست رو به دوستانتون معرفی کنید تا اونها هم تو رای دهی شرکت داشته باشند.

+ب ن: اگه از چند سفره خوشتون اومد میتونید چند رای بدید!

++ هفت سین 12 اضافه شد

این شما و این سفره های هفت سین :

هفت سین شماره 1


هفت سین شماره 2

(این چند تا سین کم نداره؟ پس ماهیش کجاست؟!)


هفت سین شماره 3

(بهتره بگیم 9 سین!!)


هفت سین شماره 4


هفت سین شماره 5

(این عکس در 11 اسفند گرفته شده و به همین دلیل ظرفها هنوز پر نشدن، اما تو عید پر شدن ولی عکسی ازشون گرفته نشده!)


هفت سین شماره 6


هفت سین شماره 7

(اینم 8 تا سین داره! تصویر توی آینه هم سانسور شده!)


هفت سین شماره 8


هفت سین شماره 9

(نکته ی جالب این عکس اینه که تو طشت آب ریخته شده و ماهی ها در سطح هفت سین شناورن!!)


هفت سین شماره 10


هفت سین شماره 11

(اینم ماهی نداره!)


هفت سین شماره 12

۲۸ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۵ فروردين ۹۵ ، ۰۲:۴۹
اَسی ...