طلوع من

کلبه کوچولوی من

نوشته ها و خاطرات زندگی من
اینجا از copy paste خبری نیست، پس شما هم کپی نکنید، اگرم خواستید متنی رو لینک کنید اطلاع بدید
ممنون از همراهیتون

پیام های کوتاه
  • ۱۵ بهمن ۹۴ , ۱۴:۲۸
    آه ...
  • ۲۷ آذر ۹۴ , ۱۷:۱۰
    ...
آخرین نظرات
  • ۲۷ آذر ۹۷، ۰۱:۵۰ - عاشق بارون ...
    :))
  • ۲۶ آذر ۹۷، ۱۵:۰۳ - حسن مجیدیان
    آفرین...

۱۷ مطلب در خرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

از آنجا که به ما گفته اند تغییر کرده ایم و دیگر مثل سابق نیستیم، بر آن شدیم تا پستی به سبک گذشته بنگاریم تا اثباتی باشد بر اصالت وجودی اسی :دی

باشد که مورد پسند افتد ^_^


چند وقته مهمون نداشتیم؟؟ اووووو هشت ماه!!!

اصلا مهمونامون رو یادتون میاد؟ :))



خب خدمتتون عارضم که ایشون دهمین مهمون ما هستن:



که منت به سرمون نهادن و برای دومین سال پیاپی به گل نشستن ^_^


اگه میبینید گلدونش اینطور خاصه!!! واسه اینه که به عقیده برادر جان خیلی هم فانتزی و زیباست! و کاملا عامدانه به این شکل در اومده o_O

۱۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۳۱ خرداد ۹۶ ، ۱۳:۳۰
اَسی ...

یکی از لذت های دنیا لباس شستن است! آری لباس شستن :)

اگر تا به حال تجربه نکرده اید کلاه بزرگی بر سرتان رفته است!

من در تمام عمرم از زیر کار در رو بودم، ولی مدتی است گاهی لباسهایم را میشویم، البته با ماشین لباسشویی. اما آبکشی اش را با دست انجام میدهم.

اصلا روح انسان تازه میشود! راست است که میگویند آب مایه حیات است! وقتی با آب سر و کار داری حس زندگی در شریان هایت موج میزند!

لباس شستن

آب دادن به گلدان و باغچه

آب پاشی حیاط

شستن فرش

...

البته ظرف شستن اینگونه نیست :/


امروز در حیاط خانه مان لباس هایم را آبکشی کردم، بعد برای گرفتن آب اضافی شان، آنها را چلاندم، و بعد محکم تکاندم! وای که چقدر قطره ی ریز و سرد به سر و صورتم پاشیده شد!! آن هم در این ظهر گرم و آفتابی که روزه هم داشتم! خیلی چسبید!!

چندین بار دیگر شاتالاق شترق مانتو ام را تکان دادم، آنقدر که صدای مادرم بلند شد: چه خبر است؟؟

یکی دو بار دیگر هم تکاندم و با خود گفتم: خب دیگر بس است، این را پهن کنم و بروم سراغ تی شرتم :دی

مانتو را روی بند رخت پهن کردم، تی شرتم را آب کشیدم و چلاندم، خیلی چلاندم، با خوشحالی تکانش دادم، ولی حتی یک قطره هم نداشت :|

باز هم به معرفت مانتو -_-

۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۷ خرداد ۹۶ ، ۱۶:۰۸
اَسی ...

همسایه ی (جدید) ما داره خونه اش رو تعمیر میکنه، از وقتی اینجا رو خریدن ما منتظریم ببینیم کی کار تعمیرشون تموم میشه و ساکن میشن، ولی انگار حالا حالاها نمیخوان بیان! خیلی کارشون طول کشیده، اگه یه زمین گرفته بودن تا حالا خونه تکمیل شده بود، ولی اینا علاوه بر ساختن دارن توامان یه جاهایی از خونه رو هم خراب میکنن! در واقع بیشتر خراب و ساز میکنن تا ساخت و ساز! o_O

هشتاد بار از این به بعد پست رو نوشتم و پرید ://

خلاصه که 24 ساعت شبانه روز آرامش نداریم :|

دیشب مهمون داشتیم، در تمام طول مدت خوردن افطاری، و بعدش صحبت کردن، و دیدن تلویزیون، اون صدایی که از همه بلندتر بود صدای خونه سازی بود! مهمونامون میگفتن وای چقدر اینجا پر سر و صداست!! گفتم آره اینجا میدون جنگه، از هر طرف صدای تیربار و مسلسل میاد :|

واقعا هم صدای تیربار بود! با یه دستگاهی داشتن کاشی های دیوار رو میکندن o_O

تا آخر مهمونی همچنان "ته ته ته ته" صدا میومد، ساعت 12 شد و مهمونا خوابیدن! ولی ظاهرا تا چراغ ما روشن بود اونا فرض رو بر این میذاشتن که ما بیداریم و میتونن به بناییشون ادامه بدن! شاید هم اصلا اهمیتی به خواب و بیداری ما نمیدادن! :|

دیگه رفتیم بهشون گفتیم واقعا نمیخواین بیخیال شین؟؟ O_O

و اینجوری شد که دوباره رنگ آرامش رو دیدیم، ولی کوتاه!

تا سحر بیدار بودم و ساعت 4 و نیم خوابیدم، هنوز به پادشاه اول نرسیده بودم که دوباره جنگ در گرفت و از هر طرف صدای مسلسل بود که به گوش میرسید! هر چقدر سعی کردم نشنیده بگیرم نشد! بیدار شدم و رفتم پنجره رو بستم، اما هووووچ تاثیری نداشت...


مدت زمان خواب: 2ساعت :|


الآن جواب سحرخیزی من رو کی میده؟؟؟؟ :/


ب.ن: از اتاق فرمان اشاره میکنن اون دستگاه که صدای مسلسل میده، اسمش "پیکور" هست!

با تشکر از شما بنای عزیز :دی

+ اصلاح میکنم: کارگر عزیز :|

۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۵ خرداد ۹۶ ، ۰۹:۳۴
اَسی ...

میگوید: چرا نمیخوابی؟ محکومی به بیداری؟!


- آری، محکومم...

به زندگی!

موافقین ۸ مخالفین ۱ ۲۳ خرداد ۹۶ ، ۱۱:۴۸
اَسی ...

من یه ضعفی دارم و اون اینه که از خیلی چیزا میترسم

برای نمونه از تمامی جانوران به جز مگس و پشه و مورچه

از اینکه کسی منو عمدا بترسونه، حتی اگه از نیت پلیدش آگاه باشم! مثلا من بدونم الآن یه نفر پشت دیوار منتظره تا منو بترسونه، با این حال وقتی میرسم بهش از صدای پخخخی که میشنوم جیغ میزنم :|

حتی دیده شده از موهای خودم هم ترسیدم! به طوری که نشسته بودم و یهو موهام اومده جلوی چشمام و من ترسیدم! یا مثلا از ریشه ی شالم وقتی که از روی شونم افتاده پایین!

در این بین خیلی ها سعی داشتن از این ضعف من سوءاستفاده کنن و منو به طرق مختلف بترسونن، از همه بیشتر هم پسردایی کوچیکه!

چند شب پیش که خونه شون بودیم اعتراف کرد که چه نقشه های شومی برای زهره ترک کردن من کشیده بوده ولی عملی نکرده!!

یکیشون این بود که یه ماسک (از این وحشتناکها) برداره و بهش نخ ببنده و وقتی من از در وارد میشم، از بالای در یهو آویزونش کنه جلوی صورتم و یه نور مخوفی بندازه رو ماسک و یه صدای رعب آور هم پخش کنه تو همون تاریکی!!

حضار بهش گفتن: بابا تو یه "پخ" کنی اسی میترسه دیگه نیازی به این همه نقشه نیست که! :))

این بشر هر وقت یه سوسک مرده پیدا کنه، یه جایی نگه میداره تا وقتی منو دید بندازدش زیر پام o_O

یعنی اگه یه بار منو ببینه و نترسونه، روزش شب نمیشه! تا جیغ منو نشنوه خیالش راحت نمیشه :|

دیشب خانواده رفتن منزل دایی، ولی من کار داشتم و نرفتم. پسردایی کوچیکه از مامانم پرسیده چرا اسی نیومده؟ مامان هم گفتن چون ازت ناراحته!!

آخر شب پیام داده بود منت کشی:



نمیشه هم بهشون رو داد :/

اون "به روت خندیدم" تکیه کلام دخترخاله است :دی

۳۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۱ خرداد ۹۶ ، ۱۱:۴۸
اَسی ...

دیشب یهو هوس کردم برم نماز جماعت، داشتم فکر میکردم که کدوم مسجد برم که امامزاده تصویب شد!

بعد از نماز رفتم کنار ضریح و یه دل سیر گریه کردم، خیلی دلم پر بود

وسط گریه هام یه دختر اومد و گفت:

ببخشید خانم! رمز تلگرام چیه؟ (اشاره کرد به گوشیش) این میخواد بسته فعال کنه!

من: میخواد بسته نت بگیره؟

اون: آره

من: با چه خطی؟

اون: همراه اول! کدش *100# هست دیگه؟

من: آره

اون: پس این چیه که میگه؟

یه پیام نشون داد که نوشته بود "خطای MMI"

من: این مشکلی نیست، گاهی آنتن نمیده اینطور میشه، چند بار دیگه بزنه میاد

اون: پس این چیه؟

تو پیام بعدی نوشته بود "کد تلگرام باید از 1 تا 16 رقم باشد"

من: نمیدونم!

اون: مرسی خانم، ببخشید مزاحم شدم

(یعنی که به گریه ادامه بده!)


اینجا هم نمیذارن دو دقیقه با خودمون تنها باشیم

والا :|


۷ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۸ خرداد ۹۶ ، ۲۰:۱۵
اَسی ...

دخترخاله تو مدرسه حالش بد شده بود و (گلاب به روتون) بالا آورده بود!

تماس گرفته بودن با خاله که بیان ببرنش دکتر

خاله رفتن مدرسه و پرسیدن چی شده؟ دختر خاله گفته: ماهیچه های معدمو بالا آوردم!!

خاله گفتن: چی میگی؟؟؟؟!!!! O_O

و در این لحظه دختر خاله یه دستمال کاغذی رو به مادرش نشون میده که توش یه چیز صورتی قرار داشته!!

خاله که خیلی تعجب کردن و در عین حال ترسیده بودن، هی با خودشون فکر میکنن که مگه ما شام چی خورده بودیم؟! ولی درمورد شیء مذکور به هیچ نتیجه ای نمیرسن!

خلاصه نگران و سراسیمه میرن دکتر!!


خاله: دکتر! دخترم حالش بهم خورده و میگه ماهیچه معده اش رو برگردونده!!!

دکتر: o_O

:)))))))

مگه ماهیچه معده بالا میاد؟؟!! =)))))

خاله که واقعا مونده بودن چه اتفاقی افتاده، یه بار دیگه به بررسی شیء پس زده شده میپردازن و میگن:

عه! این که آلبالوعه!! :))))

و اونجا بوده که خطر از بیخ گوششون رد میشه :دی


من بعد از شنیدن این قصه، خطاب به دخترخاله:

آخه ماهیچه معده :|

اصلا معده ماهیچه داره؟ <_<

دخترخاله: لایه دوم از داخل معده ماهیچه است! من خودم رشته ام تجربیه، معده تشریح کردم :/

خاله: حالا اینقدر زردآلو نخور دوباره فردا ماهیچه روده بالا میاری! :دی :)))


هشدار!! کمی چندش:

+ عنوان: وقتی پرسیدیم رو چه حسابی اینطور برداشت کردی گفت:

آخه همش نارنجی و اسید معدم بود، فقط این تیکه صورتی بود o_O

۲۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۶ خرداد ۹۶ ، ۱۳:۲۱
اَسی ...

                                                                یکی را بیماری میکشد

                                                  یکی را سم

                              یکی را تصادف

                        ...

           مرا اما

دروغ!

۱۵ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۱۴ خرداد ۹۶ ، ۰۸:۰۰
اَسی ...

داریم برنامه دورهمی میبینیم:


+ این کیه؟

- بازیگره

+ کدومه؟

- همونی که همیشه موهاش اجول بجوله!

+ عه آره! همونی که ژولیده پولیده است!!


نیما شاهرخشاهی!

نه که امشب موهاشو شونه زده، قابل شناسایی نیست :دی



+ مامان

- من

۱۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۲ خرداد ۹۶ ، ۲۳:۵۵
اَسی ...

از آنجا که اینجانب، ماه رمضونا همیشه تا سحر بیدارم، امروز موقع سحری از شدت خواب آلودگی داشتم بیهوش میشدم، هر طوری بود غذامو تموم کردم و افتادم!

هرچقدر اهل خونه گفتن الآن نخواب کلی کار داری هنوز! گفتم خوابم میااااد!


مامان اومده بالاسرم و میگه: پاشو برات شربت آوردم

میگم: نمیخوام

میگه: حالا نمازتو نمیخوای بخونی برو جهنم، ولی شربتو بخور که غذا رو دلت نمونه!!

o_O

داداش بزرگه اومده میگه: پاشو برو مسواک بزن الآن اذان میگه!

میگم: بابا ولم کنید میخوام بخوابم!!!!!


آخرش شکستم دادن

حالا هم آخر از همه دارم میخوابم :|

۱۴ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۱۰ خرداد ۹۶ ، ۰۵:۱۴
اَسی ...