طلوع من

کلبه کوچولوی من

نوشته ها و خاطرات زندگی من
اینجا از copy paste خبری نیست، پس شما هم کپی نکنید، اگرم خواستید متنی رو لینک کنید اطلاع بدید
ممنون از همراهیتون

پیام های کوتاه
  • ۱۵ بهمن ۹۴ , ۱۴:۲۸
    آه ...
  • ۲۷ آذر ۹۴ , ۱۷:۱۰
    ...
آخرین نظرات
  • ۲۹ آبان ۹۷، ۱۴:۵۹ - ابوالفضل ...
    ...

۶ مطلب در آبان ۱۳۹۶ ثبت شده است

همین حالا که چسبیدم به بخاری و دارم نوشیدنی گرم عسل و آبلیمو برای بهبود سرماخوردگیم میخورم، به این فکر میکنم که مردم کرمانشاه الآن تو خیابونن.

به باقلوایی که از کرمانشاه خریدم خیره میشم و تو ذهنم مرور میکنم تنها جایی که تو سفرم کاپشنم رو پوشیدم همون دو باری بود که تو مسیر رفت و برگشتمون تو کرمانشاه توقف داشتیم.

یادم میاد دو روز پیش همونجایی بودم که الآن زیر و رو شده.

وقتی همه جا گرم بود کرمانشاه سرد بود، حالا که همه جا سرد شده لابد کرمانشاه یخ زده!

خدایا خودت مردمش رو دریاب...

۱۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۲ آبان ۹۶ ، ۲۲:۰۹
اَسی ...



سلام دوستان

من از سفر برگشتم. شنبه ظهر رسیدم. خدای را سپاس که دوباره کربلایی شدم.

برای همه دعا کردم. الهی همه تون این سفر رو تجربه کنید.

خیلی خیلی ممنونم از عزیزانی که زحمت بنر رو کشیدن. ایشالا قسمت خودتون بشه تا بتونم جبران کنم.

بسیار سپاسگزارم از جناب دیوانه برای این پست خوشامدشون. ایشالا خودتون راهی بشین.

ان شاءالله در روزهای آتی پست سفرم رو مینویسم.


۱۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۲ آبان ۹۶ ، ۰۹:۳۴
اَسی ...

امسال بدجوری هواش به سرم افتاده بود. تو هر مراسم و روضه ای که شرکت میکردم، آمینای کربلای اربعین رو از ته دل میگفتم. اما خیلی امید نداشتم به رفتن. چند باری تو خانواده مطرح کردم ولی موافقت نشد. یعنی اصلا جدی نگرفتن. کم کم برام شد حسرت. گفتم خدایا! راضی ام به رضای تو...

تا اینکه چهارشنبه شد، شهادت حضرت رقیه (س). رفته بودیم سفره ی خانم. بغل دستیم بهم گفت برو واسه حاجتت شمع روشن کن. گفتم من روم نمیشه! گفت پاشو برو یکی هم واسه من روشن کن.

بلند شدم رفتم کنار سفره. یه شمع برداشتم برای بغل دستیم و یه شمع هم برای خودم روشن کردم. از باب الحوائج سه ساله خواستم برات کربلامو امضاء کنه.

تا آخر مجلس فقط به شمع روشنم نگاه کردم تا اینکه سوخت و خاموش شد.

شبش مادرم رضایت داد!

فرداش پنجشنبه رفتم درخواست گذرنامه دادم. گفتن سه الی هفت روز طول میکشه تا برسه.

یک روز گذشت

دو روز شد. چند نفر چهار روز قبل از من درخواست داده بودن ولی با گذشت شش روز همچنان گذرنامه شون نیومده بود. نگران بودم که نکنه گذرنامه ی من به موقع به دستم نرسه!

روز سوم رسید...

صدای در اومد. گفتن نامه دارین. تو دلم گفتم واسه منه!

درست بود! گذرنامم رو آورده بودن!!

از خوشحالی تو خونه میدویدم! میپریدم و میگفتم اومد اومد!! نمیدونستم گریه کنم یا بخندم!!

بهم گفتن ما یکشنبه اول صبح درخواست دادیم بعد از گذشت هفت روز آخرش هم خودمون رفتیم از اداره پست تحویل گرفتیم! اونوقت تو پنجشنبه آخر وقت رفتی، فرداش هم که جمعه و تعطیل! سر سه روز اومدن در خونه تون تحویل دادن!!


ایشالا قسمت همه ی آرزومندا بشه...


خواستم از پاسپورتم عکس بگیرم ولی فرصت نشد. همون دیروز فرستادمش برای گرفتن ویزا. واسه همین عکس خرید سفرم رو گذاشتم:


الهی همه تون واسه چنین سفری کوله بار ببندین

دعاتون میکنم

دعام کنین


+ از بین بلاگرا کیا دارن میرن؟ سالای گذشته خیلیا رفتن. ولی امسال من ندیدم کسی پست بذاره


ب.ن: یادم رفت بگم؛ به امید خدا چهارشنبه عازمم. اگه ازم بدی دیدید حلال کنید.

یا حق

۳۴ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۹ آبان ۹۶ ، ۰۰:۲۶
اَسی ...

سیم کارتم چند ماه بود بازی درمیاورد و گوشی شناساییش نمیکرد. اولش فکر میکردم ایراد از گوشیمه اما بعد فهمیدم سیم کارتم مشکل پیدا کرده. دیروز رفتم واسه تعویض. پنج هزار تومن به عنوان هزینه ی تعویض سیم ازم گرفتن. سیم کارت جدید رو گرفتم و انداختم تو گوشی. موجودی گرفتم دیدم دوهزار و خرده ای شارژ دارم. گفتم چرا پنج هزار تومن از شارژم کم شده؟ گفتن خب هزینه ی تعویض سیمه دیگه! گفتم من که الآن پنج هزار تومن دادم! گفتن خب سیم کارتتون رو پنج تومن شارژ کردیم! گفتم: "شارژ نشده که! حدود هفت و خرده ای بود الآن دو تومن دارم." گفتن: "نه هفت تومن نبود که، سه تومن بود!" گفتم نه من میدونم شارژ زیاد داشتم! گفتن مگه اس شارژ نیومده؟ گفتم نه! گفتن خب منتظر بمون ببینیم چرا اس شارژ برات نیومده!

بعد از اینکه زنگ زدن اینور و اونور، گفتن بذار یه بار دیگه کد شارژ رو برات بزنیم ببینیم شارژ میشه؟ زدن و پنج هزار تومن شارژ شد! گفتن خیلی خب پس دو هزار تومن بده. گفتم این دیگه واسه چیه؟ گفتن خب هزینه است دیگه! گفتم من که همون اول پنج هزار تومن دادم! گفتن: "اون واسه تعویض سیم بود، پس ما چی؟" گفتم پس چرا همون اول هفت تومن نخواستین؟ گفتن چون اون دو تومن رو میخواستیم از شارژتون کم کنیم! گفتم یعنی هزینه تعویض هفت تومنه؟ گفتن: "آره دیگه، تعرفه رو روی دیوار زدیم." رفتم نگاه کردم نوشته بود پنج هزار تومن. به خانم کناریش گفتم اینجا که زده پنج تومن! گفت: "من کارتونو انجام ندادم، از خودشون بپرسید!" یکی نیست بگه آخه چه ربطی به انجام دادن کار داره؟ دارم تعرفه رو ازت میپرسم جناب! :/

وقتی داشتم میرفتم بیرون، همون آقایی که تا الآن داشت کارامو انجام میداد گفت: "اگه یوسیم میگرفتی هزینش رایگان بود و 15 گیگ اینترنت رایگان هم هدیه میگرفتی، حالا فردا بیا دوباره تعویض به یوسیم انجام بدیم برات!" (خب سرکار! چرا از اول نگفتی این همه ما رو معطل کردی و سرمون رو درد آوردی؟ :/ نه که امروز خیلی خوب کار ما رو راه انداختی تازه میخوای فردا هم بیام؟ <_< )

خلاصه رفتم خونه. وقتی رسیدم دیدم خطم هزار تومن دیگه شارژ شد! زنگ زدم دفتر خدماتی (از همون آقایی که خطم رو عوض کرده بود)* پرسیدم قضیه ی این شارژ هزاری دیگه چیه؟ گفتن اگه اضافه شارژ شده برامون بیارید. گفتم یعنی چی الآن؟ گفتن: "ما هفت تومن شارژ میزنیم تا دوباره از خطتون کم بشه، اگه از این به بعد چیزی شارژ شد توروخدا برامون بیارید!" گفتم پس چرا به جای دو تومن، هزار تومن اضافه شده؟ گفتن شما ضرری نکردین فقط اگه اضافه شد بیارید. گفتم یعنی این هزار تومن رو بیارم؟ گفتن: "نه! اگه از این به بعد شارژ شد." گفتم یه وقت حق الناسی گردن من نباشه! گفتن این هزار تومن رو نمیخواد ولی اگه دوباره شارژ شد بیارید چون ما نمیتونیم یکی یکی واسه همه چک کنیم که چی شد!

حالا من موندم و یه عالم سوال بی پاسخ!

اگه خطم سه تومن داشته چرا شده بود دو تومن؟ اگه هفت تومن داشته چرا میگفتن سه تومن بوده؟ اگه هزینه پنج تومنه چرا گفتن هفت تومنه؟ اگه هفت تومن شارژ کردن چرا شیش تومن شارژ شد؟ اگه میگن باید پنج تومن شارژ میشده پس اون هزار تومن شارژ چی بود؟ اگه باید اضافه رو برگردونم چرا اون هزار تومن رو نگرفتن؟

ما که آخرش نفهمیدیم چی شد! شما فهمیدین؟! o_O


* واسه این که خانم کناریش گردن نمیگرفت هیچی رو :/


+ امضاء: یک عدد اسی مات و مبهوت خیره شده به دوربین :|

۱۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۷ آبان ۹۶ ، ۱۲:۳۰
اَسی ...

این پست رو که یادتونه؟

فردای اون روز، همون هم مدرسه ای و هم دانشگاهیم، دختر 4 ساله شو با خودش آورده بود به کلاس. دوباره پشت سر من نشستن. من با خودم ساندویچ کوکو سیب زمینی برده بودم. بهشون تعارف کردم ولی نگرفتن. گفتم برای دخترت بردار، گفت نه براش خوراکی آوردم.

درحال خوردن ساندویچم بودم که مربیمون اومد و نشد ساندویچ رو تموم کنم.

یه مدت که از کلاس گذشت، دخترکوچولوی پشت سریم کم کم یخش وا شد و اومد سمتم. ازش اسمش و سنش رو پرسیدم و گفتم برام یه شعر بخونه. اون هم اسمم رو پرسید. وقتی اسممو بهش گفتم خندید و باور نکرد! گفتم: "چرا باید الکی بگم؟ مگه فکر کردی اسمم چیه؟!" گفت: مگ مگ مگ :|

هی به صورتم دست میزد و میگفت: لپ لپو! درصورتی که من اصلا صورت پری ندارم! بهش گفتم: "چرا به بغل دستیم نمیگی لپ لپو؟" گفت: "اون که لپ لپو نیست! تو لپ لپویی :)"

ازش پرسیدم: خونه تون کجاست؟ گفت: سربالایی! مادرش گفت: بگو بلوار انقلاب! گفت: "بومبال المبا O_O" :)))

خیلی بامزه بود ^_^ چال گونه هم داشت! بهش گفتم: "چال چونه هم که داری! نه ببخشید گونه :دی"

گفت: "چال چونه؟؟!! o_O" و غش کرد از خنده :)))

ازش رنگ اشیاء دور و برمون رو پرسیدم. چند تا رو بلد بود و چند تا رو هم اشتباه جواب داد. در تمام مدتی که با هم صحبت میکردیم، یه پسر پنج شیش ساله که مادرش تو کلاس روبرویی بود، اومده بود لای در کلاس ما ایستاده بود و به من و دخترکوچولو نگاه میکرد. دخترکوچولو تشنه شد و مادرش اونو برد بیرون تا آب بخوره. یهو پسرکوچولوی لای در به من گفت: "هه! هیچکدوم از رنگا رو بلد نیست!" گفتم: "تو بلدی؟" گفت: "آوره!" ازش چند تا رنگ رو پرسیدم. همه رو بدون استثنا غلط جواب داد!! خیلی خندم گرفته بود از دستش :))

دخترکوچولو با مادرش برگشت به کلاس و دوباره اومد کنار من. همینطور که با هم صحبت میکردیم، پسرکوچولوهه هی میپرید وسط حرفمون و میخواست خودی نشون بده! همش میگفت: "اینو بگم؟" یعنی بگم چه رنگیه؟ من با خودم فکر کردم لابد اون رنگایی که خودش بلده رو پیشنهاد میده، اما هر کدومو که میگفت باز هم جواب غلط میداد! پرسید: "تابلو رو بگم؟" گفتم بگو. یه کم فکر کرد و گفت: "کم رنگ" گفتم: کم رنگ؟؟!! :))))))))

دوباره یه کم به در و دیوار نگاه کرد و گفت: "اونو بگم؟" (اشاره به صندلی). گفتم بگو. فکر کرد و فکر کرد و فکر کرد. با خودم گفتم اینبار درست میگه! آخر سر گفت: " اون که رنگ نداره!" من دیگه منفجر شدم از خنده! صدای قهقهم تا طبقه ی پایین هم میرفت! دیگه مربیمون هم نتونست خودشو کنترل کنه و زد زیر خنده!

دخترکوچولو رفت کیفشو آورد تا نشونم بده. تو کیفش بیسکوییت داشت. گفت: "این بیجیبه، به تو بیجیب نمیدم!" گفتم چرااا؟؟ گفت: "تو به من نون ندادی :/"

خیلی شرمنده شدم. به مادرش گفتم بچه دلش میخواست و نگرفتی!

از تو کیفم ته مونده ی ساندویچمو بیرون آوردم و اون قسمت که گاز زده بودم رو جدا کردم و بقیش رو بهش دادم. کلی ذوق کرد و رفت به مادرش گفت: "واقعا بهم داد!" بچه باورش نمیشد بهش نون دادم :|

تمومش کرد و گفت: "بازم میخوام" گفتم: "آخه بقیش رو گاز زدم!" ولی دیدم همینطور داره نگام میکنه! خلاصه همه رو بهش دادم و با اشتها خورد :)

کلی ازش عکس گرفتم. خوشش اومده بود و هی میگفت بازم بگیر :))

اینجا مثلا قایم شده:



وقتی کلاس تموم شد و داشتم وسایلم رو جمع میکردم گفت: "نری ها!" گفتم: پس چیکار کنم؟ گفت: "همینجا بشین مشقاتو بنویس" گفتم: مشقامو نوشتم :))))

وقتی داشتن میرفتن به مادرش گفتم فردا هم بیارش :) مربیمون هم نشسته بود! انگار نه انگار که شاید مربی نخواد بچه سر کلاسش باشه! نه که امروز هم خیلی به درسش گوش داده بودم تازه میخواستم فردا هم بچه هه بیاد! :دی

۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۵ آبان ۹۶ ، ۱۳:۱۲
اَسی ...

خوراکی به وقت آخر شب:



Made by Asi

۱۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۴ آبان ۹۶ ، ۱۳:۱۸
اَسی ...