طلوع من

کلبه کوچولوی من

نوشته ها و خاطرات زندگی من
اینجا از copy paste خبری نیست، پس شما هم کپی نکنید، اگرم خواستید متنی رو لینک کنید اطلاع بدید
ممنون از همراهیتون

پیام های کوتاه
  • ۱۵ بهمن ۹۴ , ۱۴:۲۸
    آه ...
  • ۲۷ آذر ۹۴ , ۱۷:۱۰
    ...
بایگانی
آخرین نظرات

شنبه:

آغاز گلودرد مادر و برادرم

 

یکشنبه:

با اندکی سوزش گلو و اندکی سردرد بیدار شدم. با خودم گفتم چطوره امروز رو مرخصی بگیرم! به مدیرم پیام دادم ولی جواب نداد. زنگ زدم سریع پیام داد که جلسه است. دوباره پیام دادم و گفت اشکال نداره امروز رو نیا.

بعد از تایید مرخصیم، اندکی تب هم اومد سراغم.

 

دوشنبه:

خواستم برم دکتر. اما به این فکر کردم که اگه با تاکسی برم ممکنه بقیه مسافرا یا راننده رو مریض کنم. نای پیاده رفتن هم نداشتم. بیخیال شدم و زنگ زدم به مدیرم و مرخصی گرفتم.

 

سه شنبه:

اصلا انرژی نداشتم. تصمیم گرفتم امروز هم مرخصی بگیرم. پیام دادم به مدیرم ولی جواب نداد. منم بنا رو بر این گذاشتم که خودش احتمال میده امروز هم نرم و نرفتم!

 

چهارشنبه:

با خودم گفتم من که این چند روز رو نرفتم سرکار، بد نیست امروز هم واسه محکم کاری مرخصی بگیرم! زنگ زدم به مدیرم و گفت این هفته رو استراحت کن.

و بدین ترتیب کل هفته رو مرخصی بودم.

 

پنجشنبه:

خوشحال و سرحال بیدار شدم و رختخوابم رو جمع کردم و مسواک زدم و غذامو درست و حسابی خوردم و به زندگی عادی برگشتم. چند روز بود رختخوابم جمع نشده بود و همش درحال استراحت بودم. چند روز بود درست و حسابی غذا نخورده بودم. چند روز بود مسواک نزده بودم حتی! نمیدونم کرونا بود یا سرماخوردگی، هر چی که بود رفع شد خداروشکر.

 

 

(از زاویه‌ای دیگر)

یکشنبه:

مامان: چرا خوابیدی پاشو دیگه همش می‌خوابه!

من: مامانم خب مریضم! از اینکه سرکار نرفتم تعجب نکردید؟!

 

دوشنبه:

دایی: چی شده شنیدم مریض شدین!

مامان: آره من و پسرم سرماخوردیم.

دایی: اسی چش شده؟

مامان: اسی چیزیش نیست خوبه

من: من چیزیم نیست؟ پس چرا دو روزه سرکار نمیرم؟ لابد حالم خوب نیست دیگه

 

سه شنبه:

مامان: نذر کردم که مریضی داداشت کرونا نباشه یه وقت

من: واسه اون نذر کردین اونوقت مریضی من رو به حساب نمیارین؟!

 

چهارشنبه:

مامان: چرا غذاتو نخوردی خوابیدی؟ پاشو غذاتو تموم کن!

من: خب لابد نمیتونم بشینم دیگه توان ندارم

 

پنجشنبه:

مامان: چرا موهاتو کوتاه نمیکنی تو؟ برو موهاتو کوتاه کن!

من: یه امروزم که دیگه نمی‌خوابم و غذامو خوردم و هیچ مشکلی ندارم شما به موهام ایراد میگیرید؟! :))))

 

 

+ تو این مدت شک داشتم که کرونا گرفتیم یا نه. رفتم درِ جعبه عطرهام رو باز کردم تا حس بویاییم رو امتحان کنم. به محض باز شدن در جعبه، بوی عطر به مشامم رسید و خوشحال شدم. اما امروز اصلا مزه غذاها رو حس نمی‌کنم. دوباره رفتم سراغ جعبه عطرهام. در جعبه رو باز کردم خبری نشد. درِ یکی از عطرهام رو برداشتم و باز هم خبری نشد. عطر رو زدم به دستم و به زور بوش رو حس کردم. خلاصه که حس بویایی و چشاییم ضعیف شده، هر بدی از ما دیدید حلال کنید :دی

۱۲ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۷ آذر ۹۹ ، ۱۷:۱۴
اَسی ...

امروز یه همایش مجازی داشتیم و من باید مرخصی می‌گرفتم تا بتونم به همایش برسم. از چند روز پیش که بهم اطلاع دادن باید توی همایش، اجرای شعر داشته باشم، همش به این فکر می‌کردم که چطوری مرخصی بگیرم و اون ساعت خونه باشم. تا اینکه فرداش، مدیرمون گفت ساعت کاری باید تغییر کنه که بتونیم زودتر تعطیل کنیم. و به این صورت، بدون گرفتن مرخصی و بی دردسر، من می‌تونستم به همایش برسم.

از آنجا که ساعت کاریمون تغییر کرد، امروز باید همه زودتر می‌اومدن سرکار. اما یکی از همکارا فراموش کرد و نیم ساعت گذشت و نیومد. باهاش تماس گرفتم و بعد از کلی آخ آخ و وای وای، گفت الان می‌رسونه خودش رو.

وقتی اومد به من گفت: خانم فلانی! فکر کن با پدربزرگ صدام، نه اصلا با بابابزرگ ِِِِِِِِِِ پدربزرگ صَدام قرار داری! قبلش حتما زنگ بزن به من، من یادم میره! گفتم باشه :))

خلاصه که گذشت و ساعت کاریم تموم شد و خودم رو به موقع رسوندم به خونه. بماند که صبحش چقدر سر آپدیت مرورگرم و به تبعش خالی کردن حافظه گوشیم مسئله داشتم. (برای شرکت در همایش نیاز بود مرورگرم آپدیت بشه)

به زمان آغاز همایش نزدیک می‌شدم و تو خونه تنها بودم. با خودم فکر کردم اگه در حین اجرای من، یه نفر در بزنه یا تلفن خونه زنگ بخوره من چیکار کنم؟

پنج دقیقه مونده بود تا شروع همایش که یکی در زد! بدو بدو رفتم در رو باز کردم. خانمه یه چیزی آورده بود و هی حرف میزد. منم تند تند تشکر می‌کردم و تو دلم خدا خدا می‌کردم که زودتر بره. به هر ترتیبی بود بالاخره رفت. سریع برگشتم پای گوشیم. هنوز انتخاب نکرده بودم که چه شعری بخونم و اینکه پس زمینه تصویرم کدوم قسمت خونه باشه! صدای موزیک آغاز برنامه بلند شد. باعجله رفتم سراغ شعرام و دوتاشون رو انتخاب کردم. دوربین گوشیم رو باز کردم و گذاشتمش روبروم و به تصویر خودم نگاه کردم. سعی کردم اجزای اضافی پشت سرم رو از صحنه حذف کنم و آماده شدم. صدای قرائت قرآن پخش شد و بعدش سرود ملی. قیام کردم و تنهایی واسه خودم سرود ملی خوندم :)) و تجسم کردم که بقیه هم الآن ایستادن و همخوانی می‌کنن. در طول پخش سرود ملی به این فکر می‌کردم نکنه الآن صدای من برای بقیه پخش بشه! کلا وضعیت خنده داری بود. مجری، برنامه رو آغاز کرد و بعدش نفر اول شروع کرد به خوندن شعرش. من تصویر رو نداشتم و صدا هم قطع می‌شد. به مسئول پشتیبانی پیام دادم و گفت از برنامه خارج شم و دوباره بیام. در طول برنامه چندین بار خارج شدم و از نو لینک رو باز کردم. می‌ترسیدم موقع اجرای خودم هم این مشکل پیش بیاد. تا اینکه نفر قبل از من ارتباطش وصل نشد و به من گفتن تو شروع کن. یهو تصویر من اومد رو صفحه و سلام کردم. ولی صدای مجری کلا قطع شد. یه ذره مکث کردم و گفتم صداتون قطع شده. بعد هیچ اتفاقی نیفتاد! دوباره گفتم من صداتون رو ندارم شما صدای من رو می‌شنوید؟ مونده بودم چیکار کنم! یه جماعتی داشتن منو می‌دیدن و نمی‌دونستم صدامو می‌شنون یا نه! که دیدم اون زیر پیام اومد که صداتون رو داریم بفرمایید. و من شروع کردم. بعد از اینکه تموم شد همچنان صدای کسی نمی‌اومد و من مثل این اخبارگوها و مجری های تلویزیون که بعد از اتمام نطقشون زل می‌زنن تو دوربین و منتظرن تصویر عوض بشه ولی همچنان خودشون رو تو صفحه روبروشون می‌بینن، لبخند زنان به صفحه گوشیم نگاه می‌کردم و منتظر بودم تصویرم رو ببندن :| :)))

خلاصه تصویر عوض شد و من به مسئول برنامه پیام دادم و پرسیدم صدا و تصویرم قطع شد وسط اجرام یا نه، که گفت‌ نه خوب بود همه چی و فقط خودت صدای ما رو نمی‌شنیدی.

این بود گزارش امروز من :دی

۶ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۲۹ آبان ۹۹ ، ۰۰:۳۵
اَسی ...

دارم وانمود می‌کنم به چیزی که نیستم.

با اینکه باور نکرده

با اینکه کوتاه نیومده

با اینکه جدی نگرفته

اما من به وانمود کردن ادامه میدم...

موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۷ آبان ۹۹ ، ۰۳:۱۵
اَسی ...

امروز یه خانمی اومد محل کارم و مدتی معطل شد ولی کارش انجام نشد. ازش عذرخواهی کردم بخاطر هدر رفتن وقتش. گفت نه اشکال نداره لااقل یه کم پیاده‌روی کردم. بعد من خواستم بگم آره خوب شد منم باهات صحبت کردم، یهو گفتم: «از مصاحبت با شما لذت بردم» !! خانمه هم کلی تشکر کرد و گفت منم همینطور و رفت. من تا چند دقیقه بعدش فقط داشتم می‌خندیدم! همش از خودم می‌پرسیدم: این جمله واقعا چطوری به زبونم اومد! :)))

 

امشب منتظر داییم بودیم که صدای زنگ در اومد. من تو حیاط بودم و بلند گفتم: «کیستَه؟» که مامانم در رو باز کردن و معلوم شد دوست داداشم پشت در بوده! :))

 

نه به اون لفظ قلم حرف زدن، نه به این ادای لهجه درآوردن :دی

۲۲ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۲۱ آبان ۹۹ ، ۰۱:۳۴
اَسی ...

حس هیچی رو نداشتم.

به خواستگارم جواب رد دادم. برای فردا مرخصی گرفتم. کلاس گیتارم رو یک ماه به تعویق انداختم. پیشنهاد مسئولِ نمیدونم چیِ کتابخونه‌ها رو قبول کردم اما دلشوره آزاردهنده ای به جونم افتاد. هم دلم می‌خواد دبیر محفل باشم و هم قبول مسئولیت، به شدت مضطربم می‌کنه. کاش وقتی با مسئول کل حرف می‌زنم، یا یه جوری خیالم رو راحت کنه و یا یه جوری بهش بگم من نیستم.

کز کردم یه گوشه و تو خودم جمع شدم و چشمامو بستم. کاش همه چی تموم میشد. کاش میشد برم یه جای دور و از همه چیز فاصله بگیرم.

انگار صدای درونم رو شنیده باشه اومد بالای سرم و گفت: پتو می‌خوای؟

همون طور که چشمام بسته بود گفتم: اوهوم

رفت و یه پتو آورد. نمی‌خواستم چشمامو باز کنم و دوباره برگردم به این دنیا. اما وقتی داشت پتو رو می‌کشید روم، نگاش کردم و تشکر کردم و شیرینی محبتش رو باهاش شریک شدم.

با حال خوبی که بهم تزریق شده بود به خوابی آروم فرو رفتم...

۵ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۱۱ آبان ۹۹ ، ۰۱:۳۰
اَسی ...

وقتایی که فکر می‌کنم یه سری دغدغه هام به طور کل تموم شده، همین که می‌خوام یه نفس راحت بکشم، یهویی از جایی که فکرشو نمی‌کنم، سر و کله‌شون پیدا میشه...

 

وقتایی که درمورد یه موضوعی به خدا اصرار می‌کنم، همون موقع اتفاقایی می‌افته که در ظاهر فکر می‌کنم خواستم برآورده شده، اما درواقع می‌بینم که نه. این فقط یه دست گرمی برای پایان دادن به اصرارهای بی‌مورد منه!

 

وقتایی که تصمیم می‌گیرم یه سری اشتباهات رو دیگه مرتکب نشم، شیطون از راه‌هایی که به عقل جنم نمی‌رسه، جوری موقعیت ارتکاب اشتباه رو برام فراهم می‌کنه که تو خواب هم نمی‌دیدم :|

۷ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۷ آبان ۹۹ ، ۰۲:۵۷
اَسی ...

آقای صفائی نژاد به مناسبت روز جهانی کتاب الکترونیک، به وبلاگ نویس‌ها کتاب الکترونیک هدیه دادن و هدیه انتخابی من، کتاب «راز گاروالا عطرساز» بود.

 

 

این کتاب ۲۶۲ صفحه ای (نمیدونم چرا بعضی جاها نوشتن ۱۵۸ صفحه است) شامل ۳۲ فصل هست و یک داستان تاریخی رو روایت می‌کنه. اتفاقات داستان در اسپانیا (شهر قرطبه و غرناطه) در دوران کشف قاره آمریکا رخ داده و مربوط به جنگ مسیحیان با مسلمانان و یهودیان هست. این که تا چه حد، شخصیت ها و روند پیشروی داستان با واقعیت تطابق داره رو نمی‌دونم. جالب اینجاست که از زبان فردی ایرانی نوشته شده و ترجمه هم نیست! همین نکته، باعث میشه ذهن خواننده، خیالی بودن داستان رو متصور بشه. هیچ منبعی هم مبنی بر واقعی بودن وقایع در کتاب ذکر نشده.

شخصیت‌های کتاب، سلاطین و درباریان و امیران و بزرگان هستن. محوریت داستان حول موضوعات عشق، هجران، حسد، قدرت طلبی، ظلم، کینه، خیانت و انتقام می‌چرخه. وقایع و حال و هوای کتاب، من رو یاد رمان «سلطانه» اثر کالین فالکنر انداخت. (که سریال «حریم سلطان» هم از روی همین کتاب «سلطانه» ساخته شده).

در کتاب راز گاروالا عطرساز، ما یک شخصیت اصلی نمی‌بینیم. بلکه تمام افراد در قصه، شخصیت اصلی به شمار میرن. به طوری که هر فصل از کتاب، به احوالات یک شخصیت اختصاص داده شده و اگه فصل قبلی رو نخونده باشی فکر می‌کنی کل داستان درمورد شخصیت همین فصل هست.

توصیف صحنه ها بسیار مناسب بود و به حاشیه پرداخته نشده بود که حوصله سر بر بشه. با شروع کتاب، جذب داستان و مشتاق به خوندن ادامه‌اش میشی.

فصل شانزدهم کتاب، فصلی مربوط به گذشته است. که انگار با روند داستان ناهماهنگه. گویی تدوین‌گر یه فیلم، سکانسی رو در جای اشتباهی آورده باشه. یه مقدار گیج کننده بود برام و به نظرم می‌شد در فصل های قبل تر گنجونده بشه.

درکل، داستان تلخ و غم‌انگیزیه. حتی وصالی که پس از سالها هجران به وقوع می‌پیونده هم هیچ شیرینی‌ای با خودش به داستان تزریق نمی‌کنه. هرچقدر که پیش میری قصه دلخراش‌تر میشه. من در مدتی که می‌خوندمش حتی کابوسی بر اساس همین داستان دیدم!

به آخرای کتاب که رسیدم داشتم می‌شمردم ببینم چند نفر از شخصیت های داستان زنده موندن!

 

سعی کردم در معرفی کتاب، داستان رو لو ندم تا خودتون بخونیدش :)

 

نکته قابل تامل کتاب اونجایی بود که از «امام علی علیه‌السلام» با عنوان «داماد پیامبر» یاد شده بود و من اینطور برداشت کردم که نویسنده کتاب احتمالاً اهل تسنن هستن.

 

+ پیشنهادم برای بهتر شدن اسم کتاب «راز گاروالای عطرساز» هست. اینجوری بهتر تلفظ میشه. من اولش برای درخواست هدیه‌ام، اسم کتاب رو از رو نگاه کردم و نوشتم! تو ذهن نمی‌نشست.

۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۸ مهر ۹۹ ، ۲۳:۵۰
اَسی ...

قصد داشتم حالا که امسال از پیاده‌روی اربعین محروم موندیم، خاطره این دو سفری که رفتم رو بنویسم تا اون حال و هوا دوباره زنده بشه؛ که دیدم میرزا مهدی چالشی در همین راستا برگزار کرده. طبیعتاً استقبال کردم و مثل همیشه در واپسین دقایق دست به کار شدم.

سال ۹۰ که برای اولین بار به عراق رفتم، خیلی احساس غربت داشتم. طوری که وقتی دوباره به ایران برگشتم با خودم گفتم: «ایران بهشته!»

اما بهشت واقعی رو در دومین ورودم به خاک عراق دیدم. در سال ۹۶ که اولین تجربه پیاده‌روی اربعینم بود.

تا قبل از اون، تصورم از عراق فقط سیم های برق درهم و برهمش بود و خونه های فقیرانه که یه دیش بالای پشت بومشون و یه ماشین باکلاس جلوی درشون بود. از مردمش هم همون خصلت هایی رو که از فیلم های جنگی درشون دیده بودم انتظار داشتم. اما در اربعین، عراق رو جور دیگه ای دیدم. جوری که هیچوقت و هیچ جای دیگه‌ای ندیده بودم. باید رفته باشی تا درک کنی. اونجا سراسر خلوص بود و دلدادگی. آدمهایی که بی‌چشم‌داشت و مشتاقانه بهت خدمت می‌کردن و احترام می‌ذاشتن و از مالشون بهت می‌بخشیدن. بدون اینکه بشناسنت. آدمهایی که «نه» تو کارشون نبود. با «ریا» و «منت» بیگانه بودن. اونقدر بهت عزت و احترام می‌ذاشتن که واقعاً شرمندشون می‌شدی. با خودت می‌گفتی: «مگه من کی ام و چه خیری بهشون رسوندم؟». به دل دریاییشون غبطه می‌خوردی. فکر می‌کردی: «اگه من بودم هم میتونستم اینطوری خدمتگزار باشم؟»

کل مسیر نجف تا کربلا رو موکب ها تشکیل می‌دادن. مثل یه بازارچه که پر از غرفه است. غرفه هایی که همه اجناس و خدماتشون رایگانه. هر کسی هر جوری می‌تونست خدمت می‌کرد. بچه های کوچیک وسط جاده ایستاده بودن و به زائرها عطر می‌زدن. بعضی بچه ها هم ردیفی ایستاده بودن و فریاد «لبیک یا حسین» سَر می‌دادن. اون چیزی که من خیلی ازش استقبال می‌کردم، افرادی بودن که با دستگاه سم‌پاش، روی مردم آب می‌پاشیدن و خنکشون می‌کردن.

غروب اولین روز پیاده‌روی بود که به دو تا پسر جوان برخوردیم. یکیشون ایرانی و اون یکی عراقی بود. گفتن ما منزل برای استراحت داریم. تصمیم گرفتیم بریم منزلشون. دو تا ماشین آوردن و ما رو سوار کردن. وارد یه شهرک نوساز شدیم. اسم اون شهرک «الغدیر» بود که می‌گفتن ساخت آلمانی ها ست (اگه اشتباه نکنم). رسیدیم به یه خونه ویلایی دو طبقه و بزرگ. وارد خونه شدیم و در پشت سرمون بسته شد. گفتیم: «پس مردهامون چی؟» گفتن: «مردها میرن خونه بغلی». خونه ای که واردش شدیم مخصوص خانم ها بود و در تمام مدتی که اونجا بودیم حتی یک مرد هم وارد نشد تا خانم ها راحت باشن. به محض ورودمون به حیاط، خانم صاحبخونه به استقبالمون اومد و با همه روبوسی کرد و خوشآمد گفت. و به تبعش دخترها و بقیه خانم های میزبان هم همینطور. بعد ما رو به داخل راهنمایی کردن‌. خونه شون خیلی قشنگ بود. باغچه بزرگشون پوشیده از چمن بود و چند تا صندلی درش قرار داشت. اتاقشون هم بسیار تمیز و شیک بود. جوری که من اصلاً انتظار چنین خونه ای رو در عراق نداشتم. قبلا فکر می‌کردم مردم عراق بهداشت ضعیفی دارن، اما غذایی که به ما دادن و رختخوابی که برامون آوردن بسیار با سلیقه و تمیز بود. گفتن آب حمام گرمه و برید دوش بگیرید. و لباسهامون رو برامون شستن.

همیشه وقتی توی مشهد با عربها برخورد می‌کردم، نمی‌تونستم باهاشون حرف بزنم و این مسئله من رو از خودم شاکی می‌کرد. چون این همه سال درس عربی خونده بودم (حتی در دوره کارشناسی و ارشد) اما هیچوقت نتونستم جایی به کار ببرمش. تااینکه بالآخره طلسم شکسته شد!

خانمی که مهمانش بودیم، یک پسر به اسم موسی (همون که ما رو به خونه‌شون آورد) و چهار دختر به نام های سوسن، زینب، دعا، و رقیه داشت. دخترها بسیار خونگرم بودن و من تونستم باهاشون ارتباط برقرار کنم. باهم حرف می‌زدیم و از این موضوع ذوق زده می‌شدیم. یه جاهایی به زبان انگلیسی و یه جاهایی هم به فارسی منظورمون رو می‌رسوندیم. من رو به آشپزخونه بزرگشون بردن و از اونجا رفتیم به مطبخشون. ازشون دستور سمبوسه ای که پخته بودن رو پرسیدم. بعد از شام گفتن باهاشون برم تو حیاط و اونجا صحبت کردیم. یه گروه زائر دیگه هم اومدن به اون خونه. بعد از مدتی دیدم یکی از همین زائرا دنبال من می‌گرده. می‌گفت: «اون دختر مترجمه کجاست؟» و وقتی رفتم پیشش گفت: «تو خواهر همون پسر ایرانی هستی که ما رو آورد اینجا؟» گفتم: «نه! چرا اینطور فکر کردید؟» گفت: «آخه اون مترجم آقایونه و شما مترجم خانمهایی، فکر کردم خواهر و برادرید» خندیدم و گفتم: «من هم مثل شما زائرم». گفت: «آهان. خب حالا بهشون میگی سوزن و نخ می‌خوام؟» گفتم: «این یه قلم رو دیگه بلد نیستم :)) » و با زبون اشاره ازشون نخ و سوزن گرفتیم. آخرشب، دخترها گفتن بیا طبقه بالا باهم صحبت کنیم. درواقع اونها بهترین اتاقها رو در اختیار ما گذاشته بودن و خودشون در طبقه بالا که از نظر امکانات، خیلی هم کامل نبود سکونت داشتن. رفتم بالا و کلی حرف زدیم. یکی از خانم ها که خواهرزاده صاحبخونه بود، شوهرش اومده بود دنبالش اما اون دلش میخواست بیشتر پیش ما بمونه و هی از شوهرش وقت می‌خواست. یه اخلاق خوبی که داشتن این بود که با اینکه من همزبونشون نبودم اما اصلا ندیدم حرف یواشکی بزنن یا طوری رفتار کنن که معذب بشم. همه شون بدون استثنا لباس مشکی داشتن. حتی بچه ها. و فقط وقتی خواستن بخوابن، لباسشون رو عوض کردن. شاید براتون جالب باشه بدونید چه حرفایی زدیم. دختر بزرگشون، سوسن که ۲۸ سالش بود (نمیدونم املای اسمش رو درست نوشتم یا نه، تلفظش که همین بود) گفت که برادرشون از یه دختر خوشش میومده ولی پدرشون مخالف ازدواجشون بوده چون اون دختر بدحجاب بوده. و موسی (۲۵ ساله) چقدر دپرس شده و گریه کرده. ازش پرسیدم خودت چرا هنوز ازدواج نکردی؟ گفت: «پدرم معتقده تا زمانی که ما عقلمون نرسیده نباید ازدواج کنیم» و این حرف هم یکی دیگه از ذهنیت های غلط من رو درمورد عراقی ها اصلاح کرد. دختر دومی که اسمش زینب بود، دانشجو بود و در بغداد درس می‌خوند. رقیه فرزند آخر خانواده و ۴ ساله بود و خیلی از من خوشش اومده بود.‌ دفتر نقاشیش رو بهم نشون داد و هی میومد تو بغلم می‌نشست. منم همش بهش می‌گفتم: «حبیبتی» و چقدر خانواده‌ش ذوق می‌کردن از این کلمه! لهجه خاصی داشتن. «زینب» رو «زَینوب» و «فاطمه» رو «فاطومَه» تلفظ می‌کردن. به من می‌گفتن لهجت بغدادیه! ازشون پرسیدم: «شما در اربعین به زیارت نمی‌رید؟» گفتن: «نه. در اربعین فقط به زائرا خدمت می‌کنیم» این نشون می‌داد چه دل بزرگی دارن. شاید اگه من بودم حتما دلم می‌خواست برم زیارت.

فردا صبحش بعد از خوردن صبحانه، ما رو از زیر قرآن رد کردن و چندین بار تاکید کردن سال آینده هم حتما بریم منزلشون. شماره تلفن همدیگه رو گرفتیم و خداحافظی کردیم. موسی با ماشینش ما رو برد همون جایی که سوارمون کرده بود و اون هم سفارش کرد سال بعد کنار همین عمود منتظرتونم.

بعد از اون هر از گاهی از طریق تلگرام باهاشون صحبت می‌کردم. نزدیک اربعین سال ۹۸ بود که «دعا» پیام داد و گفت امسال منتظر شما هستیم. اون سال راهی شدم و وقتی به عمودی که اونها گفته بودن رسیدم، اول صبح بود و تازه پیاده‌روی رو شروع کرده بودیم و نشد که توقف کنیم.

 

عکس های مربوط به پست رو براتون میذارم:

 

حیاطشون

 

 

و باغچه شون

 

 

اتاقی که به ما دادن

 

 

رختخوابی که آوردن برامون

 

 

سیم هایی که درباره‌شون گفتم

 

 

هتل بیان که من رو یاد بلاگستان انداخت

 

 

هنرنمایی موکب عراقی

 

 

غلط املایی بامزه‌شون

 

 

بچه هایی که تو مسیر پیاده‌روی دستمال کاغذی می‌دادن

 

 

و آخرین عمود که منتهی می‌شد به حرم حضرت ابوالفضل علیه السلام

 

 

این هم پارسال شب آخر، چشم انداز ِِ بی‌نظیرِ محل اسکانمون 

 

 

+ یادی کنیم از مکالمات پسا سفرمون:

 

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۷ مهر ۹۹ ، ۲۳:۵۹
اَسی ...

نشسته بود روبه‌روم. باهاش قهر بودم و نگاهش نمی‌کردم. می‌فهمیدم که زل زده به من اما توجه نمی‌کردم. اونقدر نگاهم کرد و نگاهم کرد که از رو رفتم. همین که چشمم بهش افتاد سریع واسم ادا درآورد! و هر دو خندیدیم :))

 

هر وقت از کنارم رد میشه، یا پامو لگد می‌کنه و یا ادا درمیاره که یه جوری صدای من درآد و بعد با خوشحالی می‌ره. وقتایی که گیتار تمرین می‌کنم با دهنش صدای آهنگی که میزنم رو به طرز خنده داری درمیاره و یا میگه: «این صدای ویز ویز از کجا میاد؟» و من با داد و فریاد دعواش می‌کنم و می‌خندیم :))

 

اومد توی اتاق تا یه چیزی برداره. حواسم بهش نبود. وقتی خواست بره دیدم سرعتش رو کم کرده. نگاهش کردم و دیدم پتوم رو برداشته که بره دراز بکشه و درمقابل اعتراض احتمالی من، با قیافه کج و کوله داره نگام می‌کنه. منم طبق معمول جیغ رو حواله‌اش کردم :))

 

در سکوت دلچسب عصرگاهی نشستم و این پست رو می‌نویسم. سکوتی که از روی تنهایی نیست. می‌بینمشون که آروم و بی‌صدا دارن استراحت می‌کنن و من دلم گرمه به بودنشون :)

۸ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۰۵ مهر ۹۹ ، ۱۵:۴۵
اَسی ...

همون طور که می‌بینید پست‌هام یکی درمیون و یا پشت سر هم شرکت توی چالشه :))

این نشون میده بلاگستان به جنب و جوش افتاده و این اتفاق خوبیه :)

آقای محسن رحمانی دعوتم کردن به شرکت در چالش ده سوال وبلاگی و من هم به دعوتشون لبیک گفتم.

این شما و این هم پاسخ های من به سوالات چالش:

 

۱. چی شد که به دنیای وبلاگ‌ها اومدی!؟

یه روز که داشتم توی اینترنت می‌چرخیدم خیلی اتفاقی به یه وبلاگ برخوردم و مطالبش به نظرم جالب اومد و شدم خواننده ثابتش. از همونجا با چند تا بلاگر دیگه آشنا شدم. سه ماه بعدش خواستم ببینم اصلا وبلاگ زدن چطوریه. خیلی یهویی و بدون آمادگی قبلی وبلاگ زدم و دیدم به همین راحتی صاحب وبلاگ شدم!


۲.هدفت از نوشتن وبلاگ چه بود و چه هست!؟

ثبت اتفاقات و خاطرات زندگیم. یه جورایی برام دفتر خاطرات مجازیه.


۳. به نظرت چرا باید وبلاگ نوشت!؟

خب این از نظر هر شخص متفاوته. اگه از من بپرسن چرا وبلاگ می‌نویسم جواب میدم چون با این کار ذهنم خالی میشه و با نوشتن هر پست به حس رضایت و آرامش می‌رسم.


۴. به نظرت یه وبلاگ ایده آل چه مشخصاتی باید داشته باشه!؟
اصلا مشخصاتی باید داشته باشه!؟

تعریف ایده آل هم از دید هر شخص متفاوته. اما به طور کلی وبلاگ باید در درجه اول همیشه چراغش روشن باشه. صاحبش آب و جاروش کنه و نذاره گرد و خاک بگیره. مطالبش باید به نوعی احترام به مخاطب رو در خودش داشته باشه. یعنی چی؟ یعنی مبهم و نامفهوم نباشه تا مخاطب با خوندنش گیج نشه. به درستی به کامنت هاش پاسخ داده بشه. نگارش صحیحی داشته باشه. و مهم تر از همه اینکه مخاطب با خوندنش حس خوب بگیره و یا یه چیزی یاد بگیره.


۵. بیشتر کدوم موضوع رو در وبلاگ ها دوست داری!؟
یعنی بیشتر چه وبلاگ هایی رو دنبال میکنی!؟

اونهایی که قلمشون رو دوست دارم یا دغدغه ها و شیوه زندگیشون برام جالبه. بیشتر، روزانه نویس ها و همچنین دوستانم رو می‌خونم.


۶. نظرت راجع به سرویس های وبلاگ‌دهی چیه!؟
و برای بهتر شدنشون چه پیشنهادهایی داری!؟

من فقط از بیان استفاده کردم و با بقیه سرویس ها آشنا نیستم. پیشنهادم اینه که صندوق بیان محدودیت نداشته باشه و بشه بینهایت فایل درش ذخیره کرد.


۷. نظرت راجع به محیط وبلاگ نویسی (افراد) چیه!؟
و برای بهتر شدنشون چه پیشنهادهایی داری!؟

افراد بسیار فهیم و خونگرمی داره. به شخصه معتقدم بلاگرها انسانهایی متشخص و محترم هستن.

پیشنهادم برای بهتر شدن بعضی‌هاشون اینه که توقعشون رو از مخاطبین کم کنن. گاهی می‌بینم بلاگر از مخاطبش طلبکاره. منِ بلاگر اگه می‌نویسم، حقی به گردن کسی ندارم. پس کمی مهربان‌تر :)


۸. ویژگی‌ای از بلاگری دیگه که دوست داشتین اون ویژگی رو داشته باشین.

اینکه یه بلاگر خیلی تو اجتماع فعاله و یا برای آیندش برنامه داره و تلاش می‌کنه و کلا تو زندگیش پشتکار داره و هدفمنده


۹. چندتا از لبخند هایی که در بلاگ بیان (و سرویس های دیگه) داشتید رو با ما در میان بذارید.

زمانی که برای تولدم از مخاطبام خواستم پستی رو برای من بنویسن و پاسخ هایی که از دوستانم گرفتم به شدت خوشحالم کرد.

یک بار هم از مخاطبام خواستم برای وبلاگم شعر بگن و کامنت های اون پست (شعرهایی که گفتن) خیلی خیلی خوشحالم کرد.

یه دفعه مشهد بودم و وقتی برگشتم دوستان وبلاگی برام بنر مجازی درست کردن و بسیار ذوق زده شدم.

دفعاتی که سوژه رادیوبلاگی‌ها شدم هم خیلی برام لذت‌بخش بود.

وقتایی که دوستای مجازی تو حرم اماما دعام می‌کردن خیلی دلچسب بود.


۱۰. بدون تعارف ترین حرفتون با وبلاگ‌نویس ها چیه!؟

وبلاگت رو‌ که مثل بچه آدم می‌مونه، اگه به هر دلیلی نخواستی ادامه بدی، حذفش نکن. بذار بمونه. بمونه برای مخاطبات. برای سالهای بعد که یادش می‌افتی بتونی بیای و بخونیش. شاید بعدها بچه هات بخوان بدونن تو این سن چه طرز فکر و دغدغه هایی داشتی و چی تو ذهن و زندگیت می‌گذشته. اصلأ نه! بذار بمونه تا کسی آدرست رو ندزده واسه تبلیغاتش! :/


چیزی هست که بخواید بگید و ما بهش اشاره نکرده باشیم!؟

اون سه ماهی که وبلاگ نداشتم و فقط خواننده بودم، می‌دیدم که بلاگرا از رفتن بلاگرهای دیگه و سوت و کور شدن بلاگستان خیلی می‌نالن. همین مانع من می‌شد که وبلاگ بزنم. فکر می‌کردم برای شروع خیلی دیره. اما بعد که وبلاگم رو استارت زدم سعی کردم زیاد به کمرنگ شدن محیط بلاگستان اهمیت ندم و ادامه بدم. بنابراین اگه تو شخصا به کاری علاقه داری، به انرژی های منفی اطرافت توجه نکن و پیش برو :)

 

و اینکه هر کسی شرکت کرد سعی کنه حداقل ۵ نفر رو دعوت کنه :) (از هر سرویس وبلاگ‌دهی که میخواد باشه)

از اونجایی که در دو چالش قبلی هنوز کسی به دعوت هام لبیک نگفته، این بار هر کس فرصت و علاقه داره که شرکت کنه، اعلام آمادگی کنه تا دعوتش کنم :)

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۱ مهر ۹۹ ، ۰۰:۱۵
اَسی ...