طلوع من

کلبه کوچولوی من

نوشته ها و خاطرات زندگی من
اینجا از copy paste خبری نیست، پس شما هم کپی نکنید، اگرم خواستید متنی رو لینک کنید اطلاع بدید
ممنون از همراهیتون

پیام های کوتاه
  • ۱۵ بهمن ۹۴ , ۱۴:۲۸
    آه ...
  • ۲۷ آذر ۹۴ , ۱۷:۱۰
    ...
بایگانی
آخرین نظرات
  • ۱۴ مهر ۰۰، ۰۳:۱۴ - زری ...
    XDDD

۱۲ مطلب در تیر ۱۳۹۷ ثبت شده است

خب دوستان!

اگر بار گران بودیم رفتیم مشهد

اگر نامهربان بودیم رفتیم مشهد :دی


خدا بخواد فردا عازم مشهدم و تا چهارشنبه که روز ولادت امام رضاست در جوارشون هستیم ^_^

این اولین باریه که قسمت شده روز تولدشون حرم باشیم. خیلی خوشحالم ^_^

واسه همه تون دعا میکنم :)

بر و بچ کسی این روزا مشهد نمیره؟ مشهدیاش کجان؟

محبوبه مهمون نمیخوای؟ ;)


+ عنوان: با لحن بابا پنجعلی بخوانید :))

۱۷ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۳۰ تیر ۹۷ ، ۲۲:۴۰
اَسی ...

من: شلوار ساق کوتاه پوشیدی؟

اون: شلوار آستین کوتاهه :دی

من: ساق کوتاه به چی میگفتن؟ o_O

یکی دیگه: به لباسی که آستینش کوتاهه

من: نه اونو که میگن آستین کوتاه! :|

یکی دیگه: ساق کوتاه هم میگن

من: آهان ساق کوتاه به جوراب میگن!! -_-

اون: ساق کوتاه به مایع ظرفشویی میگن!

من: اون دستکش ظرفشوئیه که ساق کوتاه و بلند داره! :/

من رو به یکی دیگه: میگه مایع دستشویی!! :)))

اون: نه همون مایع ظرفشویی :دی

۱۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۷ تیر ۹۷ ، ۱۴:۲۲
اَسی ...

شب تولدم دخترخاله با یه جعبه بزرگ تو دستش وارد شد. گفت: "بگیر کادوته، پس گرفته نمیشود!"

داخل جعبه رو نگاه کردم. دوباره گفت پس گرفته نمیشود!

هنگ کرده بودم. مثل یه شوخی بود. نمیتونستم باور کنم چنین هدیه ای برام گرفته! اولش فکر کردم مال خودشه ولی گفت مال توعه برای تو گرفتم. نمیدونستم چی باید بگم. فقط سعی میکردم از اون جعبه دور شم و خودمو بیخیال نشون بدم.

دخترخاله گفت فکر نکن یک ماه دیگه که تولدمه میتونی به خودم کادو بدیش ها! باید نگهش داری!

منم فقط لبخند میزدم و هیچ حرفی برای گفتن نداشتم.

بیشتر از این به علامت سوالی که براتون به وجود اومده دامن نمیزنم:

عکس

جالبه خودش هم میدونه که من اصلا علاقه ای به جک و جونورا ندارم، اصلا ها! اون چند باری که خودشون جوجه داشتن هی میاوردن پیش من و میخواستن بگیرمشون و میگفتن نباید بترسی! میگفتم نمیترسم ولی علاقه ای هم بهشون ندارم.

دخترخاله وقتی دید هیچ ذوقی واسه کادوش ندارم گفت تو خیلی بی احساسی، ببین چقدر خوردنی ان! آدم چطور میتونه به عنوان عصرونه رو اینا حساب نکنه؟ خاله هم گفت ما اینا رو برات گرفتیم که یه کم مسئولیت پذیر بشی! پسردایی گفت سال دیگه روز تولدت با اینا یه چلو مرغ با دستپخت خودت باید ما رو مهمون کنی! پسرخاله هم گفت خوب ازشون نگهداری کن، اگه بکشیشون میکشیمت!

بقیه که کادوهامو دیدن شوخیشون گل کرد! یکی میگفت من برات سگ میخرم، یکی میگفت من شاهین میخرم و...

مامان که اصلا توقع چنین هدیه ای رو نداشت گفت تو که نمیتونی به اینا رسیدگی کنی ما هم کلا جا نداریم نمیخواد بیاریشون تو خونه. گفتم نمیتونم که بگم مال خودتون! به هرحال آش خالمه، بخورم پامه نخورم پامه :|


از اون روز به بعد خاله و دخترخاله خیلی بیشتر جویای احوالمن!

دخترخاله از این طرف پیام میده: کادوهات چطورن؟

خاله از اون طرف زنگ میزنه و میگه: به کادوهات خوب میرسی؟

مامان که از همه بیشتر بهشون علاقمند شده و همش دور و برشونه! داداش هم یه روز میگه این مال منه روز بعدش میگه اون یکی مال منه!


این روزا اولین کاری که بعد از بیدار شدن انجام میدم دیگه چک کردن موبایلم نیست! بلکه دادن صبحانه به جوجه هاست!

۱۴ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۶ تیر ۹۷ ، ۰۸:۱۵
اَسی ...

معمولا آدما تو روز تولدشون هدیه دریافت میکنن. ولی من امروز میخوام هدیه بدم!


- تندیس اولین تبریک سال تقدیم میشود به این پیام:

دوست همیشه همراه و خیلی با معرفتم



- تندیس غیرمنتظره ترین تبریک سال تعلق میگیره به این پیام:

(خواننده خاموشی که برای اولین بار کامنت گذاشتن)

خیلی غافلگیر شدم! کاش آدرستون رو میذاشتین که بتونم جواب بدم، آخه نمیدونم چه جوریه که کامنتتون امکان پاسخ دهی نداره!



- تندیس آن تایم ترین تبریک سال میرسد به این پیام:

دوست خیلی خیلی خیلی خوب من



- تندیس شیرین ترین تبریک سال تقدیم میشود به این پیام:

دوست صمیمی و دوست داشتنی و مهربون دوران دبیرستانم



- تندیس عجیب ترین تبریک سال تعلق میگیره به این پیام:

با کیا هم تولد بودم و نمیدونستم! لازمه بگم از طرف داداش کوچیکه است یا مشخصه؟



- تندیس عاشقانه ترین تبریک سال میرسد به این پیام:

دوست باوفای دوران ابتدایی و خواهر همیشگیم



- و بالآخره تندیس بااحساس ترین تبریک سال تقدیم میشود به این پیام:

رفیق روزهای بچگی و شریک خاطرات کودکیم


+ خداجونم

خیلی خیلی ممنونتم که چنین مهربونایی رو بهم دادی

شکرت مهربون ابدی

۲۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۳ تیر ۹۷ ، ۱۸:۰۰
اَسی ...


روز به روز تنوع بیشتر میشه O_O

بستنی حلوا ارده هم اومده!


+ آرمش رو سانسور کردم تبلیغ نشه :دی

راستی چرا دیگه تلویزیون بستنی تبلیغ نمیکنه؟! 

۱۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۱ تیر ۹۷ ، ۰۰:۰۰
اَسی ...

+ آدم باید اینا رو بفرسته دنبال زائو! :/

- o_O

+ منظورم قابله بود! گفتم زائو؟! =))))



- اون

+ اجازه بدید نگم :دی

۹ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۸ تیر ۹۷ ، ۱۱:۳۶
اَسی ...

دیروز داشتم از مسیر خونه دوستم رد میشدم، تصمیم گرفتم برم خونش. زنگ زدم به تلفن خونه شون، شوهرش گوشی رو برداشت. از تصمیمم منصرف شدم؛ هم بخاطر اینکه شوهرش خونه بود و من معذب میشدم و هم بخاطر اینکه سر ظهر بود و موقع ناهار و نمیخواستم مزاحم بشم (این طرز تفکرم رو تا همینجا داشته باشید)

دوستم گوشی رو برداشت و منم اصلا صداشو درنیاوردم که قصدم از تماس گرفتن چی بوده، بهش گفتم مگه تو قرار نبود بیای خونه ما؟ پس چی شد؟ گفت آره اون بار بدون هماهنگی اومدیم و شما خونه نبودین بعدشم شوهرم رفت ماموریت. گفتم خب الآن که شوهرت هست پاشین بیاین دیگه! گفت باشه امروز بعدازظهر میایم! (یعنی اینجوری شد که اول میخواستم خودم برم خونه شون اما قرار شد اونا بیان خونه مون)

خلاصه عصر شد و ما همه چی رو برای پذیرایی از میهمان آماده کردیم. ساعت شد 6، بعدش 7، و بعد هم 8، اما خبری نشد! گفته بودن نهایتش تا 7 میان!

ساعت نزدیک 9 بود که زنگ زد و گفت بچش خواب بوده و تازه حرکت کردن. گفتیم باشه.

مامانم بهم گفت من املت میپزم و دور هم میخوریم. گفتم نههههه اصلا نمیخواد غذا بیاری!! اونا فقط دارن میان شب نشینی!

بالآخره 9 و نیم رسیدن. بعد از پذیرایی و گپ و گفت، یهو دیدم مامانم داره بساط شام رو آماده میکنه! گفتم نههههه شام نیاااااار!!! گفت نمیشه که گشنه بفرستیمشون خونه، یه لقمه با هم میخوریم. گفتم آخه املت؟؟؟؟!!!!! زشتهههه O_O ولی مامانم کوتاه نیومد و شام رو بردیم :|

کلی استقبال کردن و با اشتها شروع کردن به خوردن! هر چیزی که میخوردن کلی تعریف میکردن! منی که اصلا املت دوست ندارم با دیدن رفتارشون اونقدر ذوق زده شدم که اصلا نفهمیدم این املت رو چه جوری خوردم!!! اونقدر صمیمی و راحت برخورد کردن که اگه بره بریون هم جلوشون میذاشتیم به اندازه این املت نمیچسبید!

اونقدر دیشب شب خوبی بود و بهم خوش گذشت که اصلا انتظارشو نداشتم.

وقتی آدم به دور از تشریفات و تجملات باشه زندگی شیرین تره

تکلف از اسمشم معلومه: یعنی خود را به سختی انداختن

چرا خب؟ وقتی یه نون و پنیر با خنده و دل خوش از صد تا کباب خوشمزه تره چرا از خودمون دریغ میکنیم؟ :)

خیلی از جمعای خونوادگی بخاطر همین تشریفاتی شدن کمرنگ شده...

نکنیم!

مهم دور هم بودنه که به دنیا می ارزه :)

۱۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۶ تیر ۹۷ ، ۱۴:۰۳
اَسی ...


به نظرتون تو این فاصله چه خبر جدیدی میتونه پیش اومده باشه؟ :|

۱۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۲ تیر ۹۷ ، ۱۵:۳۲
اَسی ...

پنجشنبه

ساعت 9:20 صبح

با صدای تلفن از خواب بیدار شدم

هر چقدر صبر کردم کسی گوشی رو برنداشت. ظاهرا هیچکس خونه نبود.

بلند شدم و رفتم کنار تلفن. شماره رو نگاه کردم. از محل کارم بود. وای خواب مونده بودم!

گوشی رو برداشتم:

+ الو؟

منتظر بودم صدای همکارم رو بشنوم:

- ببخشید که از خواب ناز بیدارت کردم!

یا خدا رئیسم بود!!!

- زنگ زدم به موبایلت در دسترس نبود، شماره خونه تون رو از خانم فلانی گرفتم، اون بنده خدا رو هم از خواب بیدار کردم.

+ گوشیم رو حالت هواپیماست! همین الآن میام!


جمعه

ساعت 10:30 شب

"امشب زود بخوابم که اگه فردا دوباره خواب بمونم آبرو ریزیه!"

طبق معمول گوشیمو گذاشتم رو حالت هواپیما، اما بلافاصله پشیمون شدم و از حالت هواپیما خارجش کردم.

ساعت 11:15 شب

با صدای زنگ موبایلم از خواب بیدار شدم.

زنداییم بود:

- خواب که نبودی؟

+ خواب؟ :))

- مراسم فردا بعدازظهر افتاد واسه صبح

+ عه! من صبح سرکارم نمیتونم بیام

- باشه پس به مامان بگو بیاد

خواستم دوباره بخوابم که صدای تلویزیون توجهم رو جلب کرد. شبکه نسیم داشت خندوانه پخش میکرد. خنداننده شو دوباره شروع شده بود. نشستم پای تلویزیون.

ساعت 12:25 بامداد

صدای ضربه زدن به شیشه پنجره اومد! رفتم پشت پنجره.

دو تا خانم پشت به پنجره ایستاده بودن.

+ بله؟

برگشتن. خاله و زندایی بودن:

- ما داریم میریم پیاده روی، میای بریم؟

+ الآن؟

- آره، میخوایم با سگ بریم!

+ با سگ؟؟ باشه اومدم! :))

ساعت 1:45 بامداد

برگشتم خونه. حدود ساعت 2 بود که خوابیدم. (مثلا قرار بود زود بخوابم! ولی انگار زود خوابیدن به ما نیومده :| )


شنبه

ساعت 6:45

سراسیمه از خواب بیدار شدم و با دیدن ساعت خیالم راحت شد و دوباره خوابیدم.

مامانم:

- پاشو ساعت یه ربع به هشته!!

+ نه تازه یه ربع به هفته!!

ساعت 7 صبح

صدای آلارم گوشیم بلند شد. خاموشش کردم و خوابیدم!

ساعت 7:15 صبح

بیدار شدم و آماده رفتن شدم.

ساعت 8:30 صبح

رسیدم به محل کارم

ساعت 9 صبح

رئیسم اومد.

+ سلام

- سلام! خواب نموندی؟ :))

+ "_"

۹ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۱ تیر ۹۷ ، ۰۲:۳۰
اَسی ...

چند روزی بود که یه موش اومده بود خونه مون. نمیدونم رو چه حسابیه که هر وقت موش میاد فقط من میبینمش! نه که خیلی هم شجاعم!!!

خلاصه که هر چقدر من اصرار میکردم که بابا یه موش تو این خونه هست، بقیه اهمیتی نمیدادن و میگفتن حتما تا حالا دیگه رفته!

تا این که دیشب خود موشه وقتی اوضاع رو آروم و بی خطر دید، با خیال راحت اومد بیرون و شروع کرد به گشت و گذار تو خونه! منم که جز زل زدن بهش هیچ کاری ازم برنمیومد (این اوج شهامتم بود! همین که جیغ نزدم و فرار نکردم یعنی خیلی پیشرفت کردم!!) تا اینکه داداشم اومد و منم با این امید که یه نجات دهنده رسیده بهش گفتم: موش اومده! گفت خب تله بذار بگیرش -_-

آخه من؟؟؟ از کی تا حالا من از این کارا بلد بودم؟؟؟ گفتم: "من که نمیتونم!" اون هم گذاشت رفت! منم ناراحت شدم و در اتاق رو بستم و خودم و موشه رو تو اتاق حبس کردم، در حالی که موشه دور تا دور اتاق رژه میرفت و من وسط اتاق با عصبانیت نشسته بودم!!

اصلا موشه آروم و قرار نداشت! از در و دیوار بالا میرفت! منم مستاصل شده بودم و هر از گاهی سرش داد و فریاد میزدم :|

تا اینکه داداشم دلش به رحم اومد و چسب موش رو آورد و دو طرف اتاق گذاشت. بعدش گفت: امر دیگه ای ندارین؟! گفتم: نه! گفت: حالا این کاری داشت که تو نتونی؟؟ بعدم رفت.

چند دقیقه نگذشت که دیدم موشه اومده گیر کرده به چسب! خبرشو به داداشم دادم؛ رفتم که به مامانم هم بگم که دیدم مامانم با دلخوری گفت: رفتی دیگه نیومدی ببینی من چم شده! گفتم: بابا درگیر این موشه بودم؛ الآنم افتاده تو چسب!

گفت: بگیرش ببر بذار تو حیاط. گفتم: شما و پسرت شجاع تر از من پیدا نکردین؟ گفت: بالآخره که باید یاد بگیری، تا کی میخوای متکی به دیگران باشی؟

شونه مامانم خیلی درد داشت، براش ماساژ دادم و قراره بریم دکتر ببینیم چی شده.

برگشتم به اتاق مذکور

حالا این من بودم: دختری که شونه مادرش ضرب دیده بود،

تیم فوتبال کشورش از جام جهانی حذف شده بود،

و موشی در کنارش در حال جان کندن بود...


+ موقعیت مشابه، دو سال پیش

۱۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۵ تیر ۹۷ ، ۲۳:۰۳
اَسی ...