طلوع من

کلبه کوچولوی من

نوشته ها و خاطرات زندگی من
اینجا از copy paste خبری نیست، پس شما هم کپی نکنید، اگرم خواستید متنی رو لینک کنید اطلاع بدید
ممنون از همراهیتون

پیام های کوتاه
  • ۱۵ بهمن ۹۴ , ۱۴:۲۸
    آه ...
  • ۲۷ آذر ۹۴ , ۱۷:۱۰
    ...
آخرین نظرات

چه خبره تلویزیون اینقدر نماهنگ پخش میکنه؟

مثلا میخوان بگن هیچ مشکلی وجود نداره و همه چی گل و بلبله؟!

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۵ آبان ۹۸ ، ۲۱:۴۰
اَسی ...

من فدای تو میشم که با شنیدن صدای اون پیام بازرگانی که همه مامانشون رو صدا میزنن، از خواب بیدار میشی و میگی بله، و به دور و برت نگاه میکنی ببینی کدوم یکی از بچه هات صدات زدن! مامان عزیزم ^_^

 

ادامه عنوان: که تلویزیون رو خاموش نمیکنیم تا تو راحت استراحت کنی...

۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۳ آبان ۹۸ ، ۰۰:۳۳
اَسی ...

و اینگونه بود که رب انار را شیره انگور پنداشتندی و با ارده مخلوط کردندی و به هوای ارده شیره میل نمودندی :/

۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۱ آبان ۹۸ ، ۱۳:۴۵
اَسی ...

وقتی برای صبحانه از یخچال نان برمیداری و میبینی نان نیست که، یخ است! و میگذاری اش روی بخاری. اما اگر صبر کنی نان گرم شود، چایت سرد میشود. به اجبار از همان روی بخاری یک تکه نان جدا میکنی و با خود میگویی: ببین با چه مشقتی دارم صبحانه میخورم...

درست در همان لحظه زنگ در به صدا درآید و بروی جلوی در و ببینی خانم همسایه برایتان نان تازه آورده!

خب در این لحظه باید بگوییم کور از خدا چه میخواهد؟ یک نان بربری کنجد و سیاه دانه ای داغ!

۶ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۲ آبان ۹۸ ، ۱۳:۰۲
اَسی ...

الآن که داشتم پست بیست و دو رو میخوندم یاد یه خاطره افتادم.

چند سال پیش رفته بودیم شمال. تو شالیزار با بر و بچ قدم میزدیم و به صدای قورباغه ها گوش میدادیم و میخندیدیم.

وقتی برگشتیم تمام کفشم و پاچه شلوارم گلی شده بود. خواستم تمیز کنم که دخترعموم نذاشت و خودش تمام گلا رو از رو پاچه شلوارم شست و پاک کرد.

آخ که چقدر بی معرفت شدم من!

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۱ آبان ۹۸ ، ۰۰:۱۷
اَسی ...

صبح از تهران حرکت کردیم. جاده خیلی شلوغه. داریم میریم به سمت مهران.

از 70 کیلومتری سرابله ترافیک سنگین شد و تا 10 کیلومتر ادامه داشت!

الآنم تو صف بنزینیم تو پمپ بنزین شباب.

ملت دبه ورمیدارن و بدون نوبت میرن بنزین میزنن و میرن! انگار نه انگار این همه ماشین تو صفه!

امسال ویزا نیاز نیست و همین باعث شده مسافرای اربعین خیلی خیلی نسبت به سالهای قبل بیشتر بشن! مخصوصا سواری ها...

خدا همه مسافرا رو صحیح و سالم به مقصد برسونه

آمین

 

+یکی بیاد این راننده ها رو از هم جدا کنه!

۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۹ مهر ۹۸ ، ۱۹:۵۴
اَسی ...

امسال تصمیم داشتم برای پیاده روی اربعین اسممو بنویسم. از آنجا که تو همه کارام دقیقه نودی عمل میکنم، زمانی رفتم برای ثبت نام که گفتن ظرفیت پر شده. اسمم رو جزو رزروی ها نوشتن تا اگه انصرافی داشتن ماها جایگزین بشیم. که البته دیگه خبری از تماسشون نشد.

به خودم گفتم اونقدر دست دست کردی که جا موندی!

اما...

کار نشد نداره! اگه قرار باشه بری، به هر طریقی شده کارت جور میشه و میری.

و اینطوری شد که با ماشین شخصی راهی شدیم.

فردا ان شاءالله حرکت میکنیم به سمت تهران و شب رو همونجا میمونیم و صبح جمعه راه می افتیم به مقصد عراق.

هنوز خیلی باورم نشده و انگار دارم خواب میبینم...

الهی روزی همه آرزومندا بشه

آمین

۶ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۷ مهر ۹۸ ، ۲۲:۳۳
اَسی ...

یکی از دوستام تعریف میکرد که همکار جدیدش خیلی به فکر محیط کارشونه، مثلا پرده رو عوض میکنه و میره از خونه شون لوازم تزئینی برای دکور محل کار میاره. خلاصه خیلی باحاله و انگار مامان ماست!

چند وقت بعد که همین دوستم رو دیدم، ظاهرا با همون همکار جدیدش به مشکل برخورده بود. میگفت: نمیدونی این همکار جدیده چه کارایی میکنه! پرده رو عوض میکنه، میره از خونه خودشون وسیله میاره میذاره تو محل کار از بس که خودشیرینه! میخواد با این کاراش نظر رئیسمو جلب کنه!

 

دقت کردید چی شد؟

رفتار اون همکار جدید عوض نشده بود، اما نظر دوستم درمورد همون رفتار 180 درجه عوض شده بود!

تا وقتی خوش اخلاق باشیم و با دیگران خوب باشیم، رفتارامون به چشمشون خوب میاد و وقتی اخلاقمون خوب نباشه، کارامون در نظر دیگران ناپسند میاد.

واقعا اخلاق تو برخورد با آدمها حرف اول رو میزنه.

۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۵ مهر ۹۸ ، ۱۸:۰۲
اَسی ...

فکر میکنید چی شد؟؟؟

همین الآن یه نفر از پنجره خونه مون اومد بالا و از لای پرده داشت تو خونه رو نگاه میکرد!!! چهرش تو تاریکی پشت پنجره مشخص نبود. فکر کردم داداشمه و شوخیش گرفته، ولی شک کردم، آخه داداشم که از خونه بیرون نرفته بود! بدو بدو رفتم تو آشپزخونه و دیدم داداشم اونجاست! بهش گفتم یکی پشت پنجره است!! سریع دوید تو کوچه! ولی طرف در رفت! داداشم گفت یه پسر حدودا 17 ساله بوده

 

یاد داستان اسکارلت (بر باد رفته) افتادم که یه دزدی تو شهر پیدا شده بود که همیشه تو اتاق خواب خانما سر و کله اش پیدا میشد. و آخرش معلوم شد یه پسر نوجوانه که از سر کنجکاوی میخواسته خانما رو دید بزنه!

۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۲ مهر ۹۸ ، ۲۳:۳۰
اَسی ...

اگه یه ماشین زمان داشتید، دلتون میخواست به کجای زندگی سفر کنید؟ و چرا؟

۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۰ مهر ۹۸ ، ۱۹:۴۶
اَسی ...