طلوع من

کلبه کوچولوی من

نوشته ها و خاطرات زندگی من
اینجا از copy paste خبری نیست، پس شما هم کپی نکنید، اگرم خواستید متنی رو لینک کنید اطلاع بدید
ممنون از همراهیتون

پیام های کوتاه
  • ۱۵ بهمن ۹۴ , ۱۴:۲۸
    آه ...
  • ۲۷ آذر ۹۴ , ۱۷:۱۰
    ...
آخرین نظرات
  • ۳ بهمن ۹۸، ۱۵:۲۵ - دچارِ فیش‌نگار
    ایول :)
  • ۳ بهمن ۹۸، ۱۴:۵۳ - دچارِ فیش‌نگار
    یس :))

امروز صبح که بیدار شدم دیدم یه عالمه برف اومده. کلی ذوق کردم. هنوز هم داره می‌باره ^_^

داشتم موبایلم رو چک میکردم که یه صداهای عجیبی از بیرون بلند شد. فکر کردم کسی داره برف پشت بومش رو پارو میکنه. پاشدم رفتم پرده پشت شیشه رو کنار زدم و دیدم نه! صدای پارو نیست! صدای پرواز یه عالمه گنجشکه که اومدن تو حیاطمون به دنبال غذا :)

خواستم ازشون عکس بگیرم ولی فرار کردن. پشت شیشه کمین کردم تا بیان، اما نیومدن. من هم منصرف شدم و رفتم کنار تا با آرامش غذاشون رو بخورن.

 

این عکسیه که بعد از فرارشون تونستم از چندتاشون بگیرم:

 

 

 

رد پای گنجشکا ^_^

 

 

ب.ن: این هم آفتاب بعد از برف:

 

 

۱۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۳ بهمن ۹۸ ، ۱۱:۲۲
اَسی ...

همین لحظه را که نشسته ام کنار بخاری و دارم صبحانه (شاید هم ناهار) می‌خورم و آهنگ بهار دلنشین استاد بنان پخش می‌شود و منظره روبرویم حیاطی است که با آغوش باز، پذیرای بارش نرم و مداوم برف است.

و مادری که از بیرون آمده و تا مرا دیده گفته من هم گرسنه ام، و آمده کنارم تا احتمالا ساعت دهی بخورد.

دقیقا همین لحظه را می‌گویم...

 

 

+ با لمس قاشقش گفتم: اینقدر دستت حرارت داره که قاشقت داغ شده! حالا قاشق منو ببین چه سرده!

قاشقم را گرفت و در مشتش نگه‌داشت

گفتم: داری قاشقمو برام گرم میکنی؟! عاشقتم که :))

 

++ گفت: لقمه نونت رو تموم کن

گفتم: چاییم تموم شده دیگه نمی‌خورم

گفت: خب برات چایی میارم

گفتم: نه فنجونم بزرگ بود دیگه نمی‌خوام

با دستش به اندازه یک بند انگشت نشان داد و گفت: یه کوچولو چایی بیارم نونت هم تموم بشه

خندیدم و گفتم: عشق منی تو مامان جونم ^_^

 

ماشاءالله لا حول و لا قوة الا بالله

۶ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۲۹ دی ۹۸ ، ۱۳:۴۳
اَسی ...

کاش این گل به خودی رو تو مسابقات جام جهانی فوتبال زده بودیم...

موافقین ۲ مخالفین ۱ ۲۱ دی ۹۸ ، ۱۶:۵۹
اَسی ...

تلویزیون روی شبکه خبر متوقف شده بود.

یه نوار مشکی گوشه تصویر به چشم میخورد.

با تعجب گفتم: کی مرده؟

در جواب شنیدم «شهیدشون کردن»

صفحه نمایش پشت سر گوینده خبر، تصویر سپهبد سلیمانی رو نشون میداد.

نمی‌خواستم باور کنم!

با صدای بلندتر پرسیدم: کیا رو؟!

جوابی نیومد.

به چهره هاشون زل زدم. نگاهشون به من نبود. التماس توی چشمام رو ندیدن.

دوباره چشم دوختم به صفحه تلویزیون.

با وحشت گفتم: سردار سلیمانی؟؟!!

و باز هم جوابی نشنیدم...

حس کردم دیگه بی پشت و پناه شدم

انگار پدری از دست رفته باشه...

 

 

شهد شیرین شهادت گوارای وجودت باد ژنرال سلیمانی

برای رفتن زود بود حاج قاسم...

۶ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۱۳ دی ۹۸ ، ۱۸:۵۳
اَسی ...

چه کج‌رفتاری ای چرخ

چه بدکرداری ای چرخ

سر کین داری ای چرخ

نه دین داری نه آئین

نه آئین داری ای چرخ

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۳ دی ۹۸ ، ۱۳:۴۵
اَسی ...

1) آلبوم های عکس قدیمی رو آوردیم نگاه کنیم. یه عکس از فاصله دور گرفته شده بود. یهو با انگشتاش میخواست عکس توی آلبوم رو زوم کنه! o_O

 

2) میگه رفته بودیم رستوران. منوی غذا رو برداشته هی با انگشتش نوشته های منو رو میخواسته بکشه بالاتر تا بقیه منو بیاد تو صفحه! O_o

 

3) رفته بودم مسجد واسه نماز جماعت. جایی که ایستاده بودم دقیقا مرز بین دو تا فرش بود که یه ذره بینشون فاصله افتاده بود. خانم کناریم گفت اینجا جات خوب نیست پاهات درد میگیره. گفتم نه خوبه راحتم. گفت نه من دیروز پاهام درد گرفت بیا این شال من رو پهن کن روش نماز بخون. و شال کامواییش رو داد به من.

مثل این خانم، مهربان و دریادل باشیم!

 

4) از مسجد اومدیم بیرون. گفت کار داری؟ گفتم نه. گفت حوصلم سر رفته میای بریم دور بزنیم؟ گفتم کجا؟ گفت بازار. گفتم بریم.

خودش که پول با خودش نیاورده بود چون قصد خرید نداشت. منم که اصلا قصد بازار رفتن نداشتم.

اینطوری بگم که طی این دور زدن، من دو تا گپ و یه کیف خریدم!

بعد که داشتیم برمیگشتیم خونه، نظرمون به ویترین یه مغازه جلب شد. گفتم چطوره اینجا هم بریم یه دور بزنیم؟ خندید و گفت بریم.

و از اون مغازه هم یه شنل بافت خریدم!

تا دور زدن های بعدی بودورود :دی

۸ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۸ آذر ۹۸ ، ۰۰:۳۵
اَسی ...

امشب یه شب باشکوه و تکرار نشدنی بود برام!

داییم ضبط صوت قدیمی مادربزرگم رو برده بود تعمیر کرده بود و امشب همه دور هم نشستیم و به نوار کاست های قدیمی گوش دادیم.

وای که چه صداهایی!

انگار دیگه تو این دنیا نبودم و با یه ماشین زمان، به گذشته سفر کرده بودم. گذشته ای که درش من هنوز متولد نشده بودم!

در تمام طول زندگی، از پدربزرگم و دایی بزرگم هیچ سهمی جز چند تا عکس نداشتم. چون قبل از تولدم دنیا رو ترک کرده بودن.

اما امشب!

امشب برای اولین بار، از تو اون نوار کاست ها، صدای پدربزرگم رو شنیدم! صدای دایی بزرگم رو شنیدم!

باور نکردنی بود! و چقدر غریب بود برام! تصوری که از عکساشون درمورد صداشون داشتم با واقعیت فرق داشت. (اصلا مگه آدم صدای عکس رو میشنوه؟)

شور و شعف زایدالوصفی داشتم! خیلی هیجان زده شده بودم! یه جایی بین خنده و گریه گیر کرده بودم! بینظیر بود!

هیچوقت امشب رو، این حس فوق العاده رو فراموش نمیکنم...

۸ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۲۶ آذر ۹۸ ، ۰۱:۰۱
اَسی ...

واسه پیدا کردن تاریخ یکی از سفرهای شش سال پیشم، گوشی قدیمیم رو روشن کردم. چون من همه مناسبتها و اتفاقات رو تو تقویم گوشیم یادداشت میکنم.

وای باورم نمیشد که یه زمانی از این گوشی استفاده میکردم! همه چیز خیلی برام عجیب و غریب بود!

صفحه به اون کوچیکی! عکسای به اون بی کیفیتی! و جالبه اون موقع خیلی هم راضی کننده بود برام!

پیاما رو خوندم و چه خاطراتی که زنده شدن. یه زمانی این گوشی دنیایی بود برای خودش!

همیشه وقتی تو زندگی به یه خواسته ای میرسیم، بعد از مدتی برامون عادی میشه. و اون دوره ای که هنوز  به اون خواسته نرسیده بودیم رو یادمون میره.

چقدر زود عادت میکنیم...

چقدر زود فراموش میکنیم...

۰ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۵ آذر ۹۸ ، ۰۱:۳۰
اَسی ...

چهار سال از طلوع من میگذره و امروز چهارمین سالگرد تولد کلبه کوچولومه

 

 

بچم کم کم داره بزرگ میشه و دیگه از آب و گل دراومده.

 

تولدت مبارک قشنگم ^_^

 

 

۸ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۳ آذر ۹۸ ، ۱۲:۱۰
اَسی ...

زنگ زده خیلی بی مقدمه میگه: فردا صبح بیداری؟

میگم: نه!

میگه: کارت چیه؟

میگم: کاری ندارم!

میگه: پس چرا میگم بیکاری میگی نه؟

میگم: فکر کردم پرسیدی بیداری گفتم نه!

میگه: بیدار باش کارت دارم!

میخندم.

میگه: آماده باشی ها باید بریم یه جایی!

میگم: حالا رسیدی خونه پیام بده بهت زنگ بزنم

میگه: باشه

و خداحافظی میکنه.

یعنی چیکار داره و کجا قراره بریم؟!

 

 

ب.ن: کنسل شد :|

۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۲ آذر ۹۸ ، ۱۸:۱۳
اَسی ...