طلوع من

کلبه کوچولوی من

نوشته ها و خاطرات زندگی من
اینجا از copy paste خبری نیست، پس شما هم کپی نکنید، اگرم خواستید متنی رو لینک کنید اطلاع بدید
ممنون از همراهیتون

پیام های کوتاه
  • ۱۵ بهمن ۹۴ , ۱۴:۲۸
    آه ...
  • ۲۷ آذر ۹۴ , ۱۷:۱۰
    ...
بایگانی
آخرین نظرات

دو روز پیش تولدم بود.

تولد امسالم خیلی برام مهم بود. تصمیم داشتم حتما جشن بگیرم، حتما کیک بگیرم، و حتما شمع بگیرم که بعدها با دیدن عکساش بدونم در این سن چه شکلی بودم. معمولا برنامه ریزی و تدارک جشن های تولد با خانماست. که درصد بالایی از این خانمها، خواهرها و درصد بالایی، همسرها هستن. از آنجا که این دومورد شامل حال من نمیشه، راه دیگه ای نبود جز اینکه خودم دست به کار بشم. برنامه ریزی ها و هماهنگی ها رو انجام دادم و سه شنبه شب، یه جشن کوچیک چهارده نفره تو خونمون گرفتیم.

با آغاز ماه تیر، یکی از عزیزانم پیشاپیش تولدم رو تبریک گفت.

چهار روز قبل از تولدم، یکی از دوستانم تماس گرفت و تبریک گفت.

یک شب قبل از تولدم، یکی از دوستانم اومد خونمون و تبریک گفت.

غروب یک روز قبل از تولدم، جناب روزها پیشاپیش تولدم رو تبریک گفتن و مثل همیشه لطف داشتن.

ساعت ۰۰:۰۲ شب تولدم یک کامنت جدید داشتم و شک نداشتم از طرف عاشق بارون جانمه که همینطور هم بود و تولدم رو تبریک گفته بود.

ساعت ۰۰:۰۴ یکی از دوستانم توی واتساپ برام استاتوس تبریک تولد گذاشته بود. این اولین بار بود که کسی برام استاتوس میذاشت. من هم برای اولین بار در جوابش، استاتوس گذاشتم و تازه فهمیدم تمام استاتوس هایی که تا قبل از این دیده بودم، فرستندش متوجه میشده من دیدم درحالیکه به روی مبارک نمیاوردم :|

 

امسال اتفاق های دور از انتظار دیگه ای هم برام افتاد!

دوست مامانم یک روز قبل از تولدم متوجه شد که تولدمه و فرداش اومد برام کادو آورد! اصلا انتظارشو نداشتم!

روز تولدم توی محل کارم بودم که یکی از مراجعه کننده‌ها تماس گرفت و تولدم رو تبریک گفت! قبلا بهش گفته بودم هم‌ماهی هستیم، ولی اصلا فکرش رو نمی‌کردم یادش مونده باشه و بخواد زنگ بزنه!

یکی دیگه از مراجعه کننده‌ها هم وقتی وارد محل کارم شد، تولدم رو تبریک گفت! اون هم اتفاقا تیرماهی بود و تولدم تو ذهنش مونده بود.

غروب روز تولدم بود که یه کامنت تبریک از یکی از دوستان وبلاگی گرفتم که خیلی وقته دیگه نمی‌نویسن. باورم نمیشد کسی که از فضای وبلاگ دور شده، تولد من رو یادش باشه و بهم تبریک بگه!

 

تولد امسالم برام به یادموندنی شد و خوشحالم که سن جدیدم  رو اینجوری شروع کردم :)

خداجونم شکرت

 

پ.ن عنوان: کادوهای بی‌مناسبت یا سوغاتی یا روز زن یا عیدی داده بود ولی تولد نه! 😆

۷ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۶ تیر ۰۰ ، ۰۰:۱۳
اَسی ...

دیروز دو تا دختر کوچولوی شیرین اومده بودن به محل کارم و رو صندلی‌های روبروم نشسته بودن. بعد از اینکه کلی نگاهم کردن و حرکاتم رو زیرنظر داشتن، یکیشون گفت: ببخشید میشه ماسکتون رو بردارید تا چهره‌تون رو ببینم؟

با خنده ماسکم رو کنار زدم و گفتم: من این شکلی ام.

دوتاییشون همزمان چشماشون قلبی شد و دستاشونو مثل آنشرلی به هم چسبوندن و انگشتاشون رو توی همدیگه قفل کردن و ذوق زده به هم نگاه کردن! بعد همونی که میخواست چهره‌مو ببینه گفت: خیلی خوشگلین ^__^

خندیدم و گفتم: شما هم خیلی قشنگید. حالا چرا کنجکاو شدید که چهره‌م رو ببینید؟

گفت: یه خانم دندون پزشک مهربونی بود که خیلی شبیه شما بود. من دلم میخواست ببینم چه شکلیه ولی روم نشد بهش بگم ماسکش رو برداره و بعدش پشیمون شدم. واسه همین از شما خواستم ماسکتون رو بردارید.

 

و من کلی کیف کردم. چرا که دنیای بچه ها به دور از هرگونه چرب زبانی و چاپلوسیه. هر حرفی می‌زنن واقعا نظر قلبیشونه و برای جلب رضایت طرف مقابل یا رسیدن به هدف خاصی نیست.

خلاصه که اَسی هستم یک شبه دندانپزشک 😆

۶ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۱۲ تیر ۰۰ ، ۰۴:۴۶
اَسی ...

بدتر از اونایی که همیشه سر قرار دیر می‌رسن، اونایی هستن که زودتر از موعد مقرر می‌رسن! مثلا فلان ساعت منتظر مهمون هستی و قبلش درگیر آماده کردن خودت و خونه ای، یهو وسط اون اوضاع مهمون می‌رسه :|

یا تو محل کار، به طرف میگی فلان ساعت بیا. بعد میری می‌بینی از یک ساعت قبل اومده پشت در منتظره! خب آخه آدم حسابی! خوشت میاد تو این گرما بیای با درِ بسته مواجه شی؟ پس بیا -_-

۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۳ تیر ۰۰ ، ۱۶:۴۲
اَسی ...

خانم مراجعه کننده با دختر کوچولوش روبروم ایستاده بودن و منتظر بودن کارشون رو انجام بدم. داشتم اطلاعاتشون رو خیلی سریع یادداشت می‌کردم که زیاد معطل نشن. همینطور که با خط کج و معوج داشتم می‌نوشتم، تو ذهنم گفتم: الان اینا می‌گن چه خط بدی داره!

یهو دختر کوچولو خیلی بی‌مقدمه گفت: به نظر من دستخط شما خیلی قشنگه.

انگاری ذهنمو خونده بود! با چشمای قلبی و ذوق زده گفتم: ولی خط من اصلاً خوب نیست! و کلی قربون صدقش رفتم. طفلی هاج و واج نگام می‌کرد و نمی‌دونست درمقابل این حجم از ذوق زدگی چی باید بگه. لابد با خودش فکر می‌کرده چرا به این خط که از نظر اون قشنگه گفتم خوب نیست! آیا خط خودم رو زیر سوال بردم یا سلیقه اون رو؟

خلاصه که همیشه هم اونطور که فکر می‌کنیم نیست. ممکنه نگاه دیگران با نگاه ما متفاوت باشه ;)

۵ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۱۰ خرداد ۰۰ ، ۱۷:۵۷
اَسی ...

سلام.

چقدر فاصله افتاد بین این پست و پست قبلی!

ظاهراً خیلی سرگرم زندگی شدم که پست جدید نذاشتم.

 

امروز توی محل کارم، یکی از مراجعه کننده‌ها وقتی کارش تموم شد و رفت، بعد از گذشت ده دقیقه، دوباره اومد و صدام زد و گفت: «براتون زنگ تفریح آوردم». و این رو به من داد:

 

​​​​​​

 

خونه‌ش نزدیک محل کارمه.

گفت: «دیدم خیلی شیرینه دلم نیومد براتون نیارم».

تو اون هوای گرم واقعاً چسبید.

چقدر زیبان آدم‌هایی که بی‌دلیل مهربانن.

 

وقتی خواستم ظرفش رو بهش برگردونم، عطر باغچه‌مون رو براش بردم.

 

 

۵ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۲۹ ارديبهشت ۰۰ ، ۰۱:۲۵
اَسی ...

خب به سلامتی همه چی گل و بلبله و به جایی رسیدیم که تو خیابون، خودرو صلواتی می‌بینیم!

 

 

اینجوری که یه دور صلوات با تسبیحِ متصل به سوییچ می‌فرستی و ماشین در اختیار شماست!

فقط وقتی به مقصد رسیدین، ماشین رو تو خیابون پارک کنید که برسه به دست نیازمند بعدی :))

 

+ داشتم امتیاز ثبت پست در فروردین ۱۴۰۰ رو از دست می‌دادم‌ها! :دی

۹ نظر موافقین ۸ مخالفین ۱ ۳۱ فروردين ۰۰ ، ۲۳:۲۷
اَسی ...

عرض سلام و تبریک سال نو خدمت همه دوستان (شبیه مهمان‌های برنامه‌های تلویزیونی شد!)

الهی ۱۴۰۰ سال تحقق آرزوهاتون باشه.

 

سال تحویل شده، ولی تقویم هنوز توی ۱۳۹۹ گیر کرده.

فردا ۱ فروردینه ولی دومین روز عید به حساب میاد.

فرداشب ساعت جلو میره و از ۱۲ شب تا ۱ بامداد انگار گم میشه توی زمان.

نوروز توی شنبه افتاده و میگن شگون داره.

ما از اون دسته آدمهای خاصی هستیم که دو قرن رو به چشم می‌بینیم. (البته آغاز قرن ۱۵ از ۱۴۰۱ هست). در هر صورت هر دو تاریخ ۱۳۰۰ و ۱۴۰۰ رو تجربه کردیم.

من به امسال امیدوارم. خیلی امیدوار! دارم می‌بینم اتفاقات درخشان امسال رو که دونه دونه رخ میدن. شک ندارم وقتی اسفند برسه، موقع نوشتن پست پایانی سال، بعد از لیست کردن اتفاقات قشنگ، این پست رو اونجا لینک می‌کنم.

 

سالتون عسل ;-)

۷ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۳۰ اسفند ۹۹ ، ۲۳:۲۹
اَسی ...

همیشه غیب می‌شد. عادتش بود. تا اینکه دیروز سر و کلش پیدا شد. درست زمانی که با خونه قهر کرده بودم و تو محل کارم هم جنجال به پا شده بود و از یه طرف دیگه هم تحت فشار بودم، همون موقع اومد و موند. ‌اگه نبود نمی‌دونستم چیکار کنم. مطمئنا کم می‌آوردم. هرچند خودش میگه از خدا کمک بخواه. اما اگه امروز نبود ممکن بود تصمیمات اشتباهی بگیرم. قدر خودشو نمی‌دونه. واقعا امروز آبی بود روی آتیش.

اینا رو نوشتم شاید ادای دِینی باشه بهش...

موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۷ اسفند ۹۹ ، ۰۴:۳۰
اَسی ...

یه عده هستن که وقتی به محل کارم مراجعه می‌کنن، بدون ماسکن. یا موقع صحبت، ماسکشون رو برمی‌دارن. نکته جالب توجه در این گروه خاص، اینه که برداشتن یا نداشتن ماسک کاملا عمدی هست. و علت اصلیش خودنمائیه! چرا که این عزیزان، مفتخرن به عمل زیبایی بینی، یا لمینت دندان. خب طرف کلی هزینه کرده که در نظر دیگران زیباتر دیده بشه. بعد چطور اون همه هزینه رو زیر ماسک پنهان کنه؟ :|

یه عده دیگه هم هستن که زیر ماسک آرایش میکنن و به محض اینکه به یه فرد آشنا میرسن، ماسک رو برمی‌دارن و احوالپرسی می‌کنن! چه کاریه خب؟ بکش و خوشگلم کن؟ :/

این وسط یه کوچولویی هم هست که وقتی به محل کارم اومد، ماسکش پایین بود. بهش گفتم ماسکت رو بزن. زد و بعد از اینکه یه ذره همینطوری الکی تو سالن چرخید، دوید بیرون. وقتی برگشت دیدم ماسکش پایینه دوباره. بهش گفتم کجا رفتی؟

درحالیکه داشت ماسکش رو می‌زد گفت: رفتم نفس بکشم o_O

:)))

۱ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۶ اسفند ۹۹ ، ۰۱:۵۸
اَسی ...