طلوع من

کلبه کوچولوی من

نوشته ها و خاطرات زندگی من
اینجا از copy paste خبری نیست، پس شما هم کپی نکنید، اگر هم خواستید متنی رو لینک کنید اطلاع بدید
ممنون از همراهیتون

پیام های کوتاه
  • ۱۵ بهمن ۹۴ , ۱۴:۲۸
    آه ...
  • ۲۷ آذر ۹۴ , ۱۷:۱۰
    ...
بایگانی
آخرین نظرات
  • ۱۵ خرداد ۰۱، ۱۱:۵۷ - مترسک ‌‌‌‌‌
    چه خفن :)

دیروز صبح، با احساسِ وجودِ چیزی در گوشم از خواب پریدم. یه چیزی داشت توی گوشم می‌جنبید! صدای خفیفی میداد و قطع میشد. ذهنم به سرعت داشت آنالیز می‌کرد که آیا مورچه است؟ قبلا از یه نفر شنیده بودم که توی گوشش مورچه رفته بوده و اونقدر صدای بدی داشته که مغزش داشته سوت می‌کشیده و تا خود بیمارستان اذیتش کرده. ولی تو گوش من صدا شدید نبود. در حد صدای خروج گاز از بطری نوشیدنی وقتی که دربش کاملاً کیپ نیست. شک داشتم که نکنه روی گوشم خوابیدم و گوشم داره واکنش نشون میده. ولی نه، انگار واقعا یه حشره بود. دیدین مورچه ای رو که رو سطح آب افتاده و داره به سرعت دست و پا میزنه و تلاش میکنه خودشو نجات بده؟ این همونطوری بود و حس میکردم هی دست و پا میزنه و دوباره مکث میکنه. خیلی وحشتناک بود! اینکه یه حشره بره تو گوشِت و هیچ جوری دستت بهش نرسه! یاد نمرود افتادم که با پشه از پا دراومد!

هرچقدر نور انداختیم داخل گوشم اصلا چیزی معلوم نمی‌شد. اینقدر گوشم رو کشیدم و فشار دادم و سرمو تکون دادم و پریدم و پا کوبیدم تا بالآخره اومد تو معرض دید! و خیلی آروم و سلانه سلانه راهشو کشید و از گوش ما خارج شد! بله همین مورچه ریز که بین دو انگشت له میشه!

 

بعدازظهرش خوابیده بودم که یهو بیدار شدم و دیدم رو دستم خوابیدم. سریع بلند شدم و خواستم دستمو تکون بدم که دیدم نمیشه! با اون یکی دستم، این دستمو گرفتم و بالا و پایین بردم. اصلا حسش نمی‌کردم! قدرت حرکت نداشت و حتی حس لامسه اش هم کار نمی‌کرد! انگار اصلا مال من نبود! یه لحظه دقیق شدم ببینم به بدنم وصله یا نه! خیلی ترسیده بودم! چند بار با اون یکی دستم حرکتش دادم و بالا و پایین بردم تا یه کوچولو حس گزگز درش ایجاد شد. کم کم گزگز شدید شد و از حالت کرختی دراومد و یواش یواش انگشتامو تکون دادم.

خیلی خیلی وحشتناک بود! قبلا پیش اومده بود که رو دست یا پام فشار آورده باشم و خواب رفته باشن، ولی به این شدتش رو تجربه نکرده بودم. یاد کسایی افتادم که بر اثر حادثه ای، اعضای بدنشون از کار می‌افته.

واقعا چقدر سلامتی نعمت عظیمیه. و اگه خدا اراده کنه در یک آن میتونه انسان رو از هستی ساقط کنه...

خدایا سلامتیمون رو حفظ کن

آمین

الهی شکرت شکرت شکرت شکرت....

۲ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۵ خرداد ۰۱ ، ۰۲:۰۶
اَسی ...

چند روز پیش داشتم تو کوچه مون می‌رفتم، یه مقدار جلوتر از خونه‌مون بگید کیو دیدم؟!

سوسن پرور!

داشت با یه جمعی میومد. دوبار صداش زدم ولی متوجه نشد. یکی از همراهانش بهش گفت با شمان. منو نگاه کرد و سلام علیک کردیم. بهش گفتم می‌تونم باهاتون عکس بگیرم؟ گفت بله حتما

اومد پیشم، گفتم از این طرفا؟ خندید. گفتم خوش اومدین به شهر ما! تشکر کرد. یکی از همراهاش گفت: میخواین من ازتون عکس بگیرم؟ گفتم بله و گوشیمو دادم بهش. دو تا عکس گرفتیم.

بعدا فهمیدم برای برنامه بومگرد اومده بودن.

۸ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۱۴ خرداد ۰۱ ، ۲۱:۳۸
اَسی ...

گفت: دستمو همیشه بگیر

نذار دستم از دستت خالی بمونه

موافقین ۱۴ مخالفین ۰ ۰۷ ارديبهشت ۰۱ ، ۰۰:۱۲
اَسی ...

وقتی این پست رو نوشتم، گذشت و گذشت و یه آن به خودم اومدم دیدم بیش از نیمی از سال گذشته و پاییز هم درحال تموم شدنه و هیچ اتفاق خاصی نیفتاده! با خودم گفتم ای دل غافل! حالا با چه رویی برم پست بذارم؟

تا اینکه!!

با آغاز زمستان، قرعه به نام من افتاد و بزرگترین اتفاق زندگیم رقم خورد.

دیگه ما هم رفتیم قاطی خروسا😅

به وقت ۱۰/۱۲/۱۴۰۰ 💍

قسمت همه مجردها

پیشاپیش سالتون عسل 😊

۱۵ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۲۹ اسفند ۰۰ ، ۱۴:۲۴
اَسی ...

بعد از قرنی تصمیم گرفتیم شناسناممون رو عوض کنیم. (بله شناسنامه من از اونجا که خیلی سالم بود و کاری به کسی نداشت، نگهش داشته بودم و شناسنامه جدید نگرفته بودم)

درخواست دادم و بعد از چند روز رفتم شناسنامه جدیدم رو گرفتم. صفحه اول شناسنامه رو باز کردم و با کمال تعجب، دیدم در تمام این سالها، من آقا بودم و با هویت خانم زندگی کردم!

توی شناسنامه جدیدم به جای خط کشیدن روی کلمه آقا، کلمه خانم خط خورده بود :|

رفتم به مسئول اداره ثبت احوال گفتم این مشکل به وجود اومده. گفت نه این اشکالی نداره هرچند شما خانما دیگه یه پارچه آقایید! گفتم لطفاً اصلاحش کنید. گفت این بخاطر چاپگره و مسئله ای نیست. گفتم چرا هست و من نمیتونم یه عمر با این شناسنامه زندگی کنم! گفت الآن کی برات ایراد گرفته؟ گفتم خودم!

یکی دیگه از مسئولین اومد شناسنامم رو گرفت و گفت البته این خانم درست میگن ممکنه بعدها تو سفرهای خارجی مشکل ساز بشه براشون.

بعد رفتن بقیه شناسنامه های آماده تحویل رو نگاه کردن و متوجه شدن هر کدومشون یه مشکل اینچنینی داره. قرار شد یه شناسنامه دیگه برام چاپ کنن.

بعد از چند روز شناسنامه جدیدترم رو تحویل گرفتم و اینگونه بود که از هویت خودم دفاع کردم!

۹ نظر موافقین ۱۲ مخالفین ۰ ۲۵ بهمن ۰۰ ، ۱۸:۵۷
اَسی ...

از مغازه اومدیم بیرون

حس کردم دستام خالیه

داشتم فکر میکردم چه چیزی توی مغازه جا گذاشتم

یهو یادم اومد چی گم کردم

دستاش...

موافقین ۶ مخالفین ۰ ۳۰ دی ۰۰ ، ۲۱:۲۴
اَسی ...

خدمتتون عارضم که بنده از اون دسته آدمهایی بودم که از زدن واکسن سر باز میزنن. تا جایی که چند وقت پیش از طرف یه ارگانی که من درش فعالیت دارم، با من تماس گرفتن و گفتن از طرف بهداشت لیست افرادی که واکسن نزدن اعلام شده و از ما خواستن اعضای ارگانمون رو برای زدن واکسن متقاعد کنیم. حتی گفتن هر واکسنی که مدنظرتونه بگید تا براتون بیاریم. منم واسه اینکه سنگ جلوی پاشون بندازم گفتم اسپوتنیک میخوام. گفتن اون که اصلا نیست. گفتم آسترازنکا میخوام. گفتن برات مینویسیم و هر وقت بیاد باهات تماس میگیریم. که البته تماس هم نگرفتن. احتمالا دوز اولش به دستشون نرسیده. اخیرا یه نفر اومده بود محل کارم و میگفت رفته واکسن بزنه و گفتن دوز اول هیچ واکسنی رو ندارن! دروغ چرا؟ یه ذره ته دلم خالی شد که ای دل غافل! واکسن نزدیم و تموم شد!

تا اینکه گذشت و بالآخره به اصرار اطرافیان، امروز رفتم دوز اول رو بزنم. میخواستم سینوفارم بزنم که در کمال تعجب دیدم اسپوتنیک هم دارن! با خوشحالی اسپوتنیک رو انتخاب کردم و زدم. دوز اول زدیم وقتی دوز اول زدن مد نبود! بلکه دوز سوم مد بود :))

شاید حکمت این تاخیر در این بود که به اسپوتنیک برسم. یه وقتایی یه چیزایی دیر میشه، اما وقتی اتفاق می‌افته به بهترین شکل ممکن رخ میده.

الهی انتظارهاتون همیشه به شیرینی به سر برسه :)

۶ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۸ دی ۰۰ ، ۰۱:۳۷
اَسی ...

وقتی ۲۳ آذر ۹۴ شروع کردم به نوشتن، از همه طرف بلاگرا آیه یاس میخوندن که دوره وبلاگنویسی سر اومده و جمع کنیم بریم. تو یه چنین فضایی من تازه شروع کردم. کی فکرشو میکرد برسه روزی که شش سالگی وبلاگم رو جشن بگیرم؟

 

 

شش سالگی قشنگت مبارک همدم تنهایی هام ^_^

الهی صد سالگیت رو جشن بگیرم 😍

 

 

+ یک معلم بزرگوار تولدتون مبارک. هر جا که هستید برقرار و شاد باشید :)

۹ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۲۳ آذر ۰۰ ، ۰۲:۱۲
اَسی ...

می‌خواستند با هم ازدواج کنند. فامیل بودند. قرار خواستگاری گذاشته شد اما در آخرین لحظه، خانواده پسر مخالفت کردند.

همه چیز تمام شد.

دختر دل‌شکسته شد.

چندسال گذشت. کم کم کدورت‌ها برطرف شد. دختر ازدواج کرد. برای عروسی دعوتشان کرد.

خانواده پسر به مراسم رفتند. جشن به پایان رسید. عروس و داماد درحال خروج از سالن بودند که ناگهان عروس، داماد را به سمت میزی در گوشه سالن هدایت کرد. می‌خواست با میهمانان آن میز خداحافظی کند.

میزی که پسر و خانواده اش آنجا بودند...

موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۶ آذر ۰۰ ، ۰۲:۵۴
اَسی ...

دیدمش

از فاصله دور

از عمق وجودش شاد بود. با تک تک سلولهای بدنش می‌خندید.

هیچوقت اینجوری ندیده بودمش

دروغ چرا، یه آن بهش حسودیم شد

آره! منی که با شنیدن خبر ازدواجش گریه کرده بودم، منی که معتقد بودم بزرگترین اشتباه زندگیش رو مرتکب شده، حالا به همون آدم داشت حسودیم میشد! از اینکه می‌دیدم چقدر درکنار همسرش خوشحاله. همسری که همه دنیا گفتن نه ولی خودش گفت آره.

به خودم که نگاه کردم دیدم دارم با کسی برنامه ازدواج می‌چینم که همه دنیا میگن آره، ولی دلم میگه نه.

اگه کار دوستم غلط بود پس چرا تا این اندازه راضیه؟ اگه کار من درسته پس این میزان غم از کجا میاد؟

آره وقتشه اعتراف کنم. اونی که اشتباه کرد من بودم...

 

 

+ اگه تصمیمی گرفتید که از نظر بقیه غلط بود و از دید خودتون درست، انجامش بدین. نهایتش اینه که شکست میخورین و تاوان اشتباهتون رو میدین. مهم اینه که پای خودتون وایسین.

 

پ ن: رجوع شود به این پست

۹ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۰۸ آذر ۰۰ ، ۱۴:۴۱
اَسی ...