طلوع من

کلبه کوچولوی من

نوشته ها و خاطرات زندگی من
اینجا از copy paste خبری نیست، پس شما هم کپی نکنید، اگرم خواستید متنی رو لینک کنید اطلاع بدید
ممنون از همراهیتون

پیام های کوتاه
  • ۱۵ بهمن ۹۴ , ۱۴:۲۸
    آه ...
  • ۲۷ آذر ۹۴ , ۱۷:۱۰
    ...
آخرین نظرات

صبح از تهران حرکت کردیم. جاده خیلی شلوغه. داریم میریم به سمت مهران.

از 70 کیلومتری سرابله ترافیک سنگین شد و تا 10 کیلومتر ادامه داشت!

الآنم تو صف بنزینیم تو پمپ بنزین شباب.

ملت دبه ورمیدارن و بدون نوبت میرن بنزین میزنن و میرن! انگار نه انگار این همه ماشین تو صفه!

امسال ویزا نیاز نیست و همین باعث شده مسافرای اربعین خیلی خیلی نسبت به سالهای قبل بیشتر بشن! مخصوصا سواری ها...

خدا همه مسافرا رو صحیح و سالم به مقصد برسونه

آمین

 

+یکی بیاد این راننده ها رو از هم جدا کنه!

۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۹ مهر ۹۸ ، ۱۹:۵۴
اَسی ...

امسال تصمیم داشتم برای پیاده روی اربعین اسممو بنویسم. از آنجا که تو همه کارام دقیقه نودی عمل میکنم، زمانی رفتم برای ثبت نام که گفتن ظرفیت پر شده. اسمم رو جزو رزروی ها نوشتن تا اگه انصرافی داشتن ماها جایگزین بشیم. که البته دیگه خبری از تماسشون نشد.

به خودم گفتم اونقدر دست دست کردی که جا موندی!

اما...

کار نشد نداره! اگه قرار باشه بری، به هر طریقی شده کارت جور میشه و میری.

و اینطوری شد که با ماشین شخصی راهی شدیم.

فردا ان شاءالله حرکت میکنیم به سمت تهران و شب رو همونجا میمونیم و صبح جمعه راه می افتیم به مقصد عراق.

هنوز خیلی باورم نشده و انگار دارم خواب میبینم...

الهی روزی همه آرزومندا بشه

آمین

۶ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۷ مهر ۹۸ ، ۲۲:۳۳
اَسی ...

یکی از دوستام تعریف میکرد که همکار جدیدش خیلی به فکر محیط کارشونه، مثلا پرده رو عوض میکنه و میره از خونه شون لوازم تزئینی برای دکور محل کار میاره. خلاصه خیلی باحاله و انگار مامان ماست!

چند وقت بعد که همین دوستم رو دیدم، ظاهرا با همون همکار جدیدش به مشکل برخورده بود. میگفت: نمیدونی این همکار جدیده چه کارایی میکنه! پرده رو عوض میکنه، میره از خونه خودشون وسیله میاره میذاره تو محل کار از بس که خودشیرینه! میخواد با این کاراش نظر رئیسمو جلب کنه!

 

دقت کردید چی شد؟

رفتار اون همکار جدید عوض نشده بود، اما نظر دوستم درمورد همون رفتار 180 درجه عوض شده بود!

تا وقتی خوش اخلاق باشیم و با دیگران خوب باشیم، رفتارامون به چشمشون خوب میاد و وقتی اخلاقمون خوب نباشه، کارامون در نظر دیگران ناپسند میاد.

واقعا اخلاق تو برخورد با آدمها حرف اول رو میزنه.

۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۵ مهر ۹۸ ، ۱۸:۰۲
اَسی ...

فکر میکنید چی شد؟؟؟

همین الآن یه نفر از پنجره خونه مون اومد بالا و از لای پرده داشت تو خونه رو نگاه میکرد!!! چهرش تو تاریکی پشت پنجره مشخص نبود. فکر کردم داداشمه و شوخیش گرفته، ولی شک کردم، آخه داداشم که از خونه بیرون نرفته بود! بدو بدو رفتم تو آشپزخونه و دیدم داداشم اونجاست! بهش گفتم یکی پشت پنجره است!! سریع دوید تو کوچه! ولی طرف در رفت! داداشم گفت یه پسر حدودا 17 ساله بوده

 

یاد داستان اسکارلت (بر باد رفته) افتادم که یه دزدی تو شهر پیدا شده بود که همیشه تو اتاق خواب خانما سر و کله اش پیدا میشد. و آخرش معلوم شد یه پسر نوجوانه که از سر کنجکاوی میخواسته خانما رو دید بزنه!

۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۲ مهر ۹۸ ، ۲۳:۳۰
اَسی ...

اگه یه ماشین زمان داشتید، دلتون میخواست به کجای زندگی سفر کنید؟ و چرا؟

۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۰ مهر ۹۸ ، ۱۹:۴۶
اَسی ...

در ادامه پست قبل بگم که امروز غروب حرکت کردیم. همراهانم یه زوج بسیار دوست داشتنی بودن. بعد از پایان مراسم، تو جاده دنبال پیدا کردن رستوران بودیم که یهو یه ماشین سنگین (ما فقط صدای بوقشو شنیدیم و چراغاشو دیدیم) از پشت سر چیزی نمونده بود که بخوره به ما! و فقط خدا رحم کرد و به خیر گذشت. خیلی ترسیدیم.

آخرشب که رسیدم خونه، رفتم تو حیاط رو تخت نشستم و به آسمون خیره شدم و در آرامش شب، هوای خنک رو نفس کشیدم و عمیقا تو ذهنم خدا رو در آغوش گرفتم.

وقتایی که یه خطر از بیخ گوشت رد میشه، و میبینی خدا چقدر حواسش بهت هست و هواتو داره، بیشتر از هر وقت دیگه ای حضورش رو احساس میکنی و حس میکنی چقدر بهش نزدیکتر شدی...

۱ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۹ مهر ۹۸ ، ۰۱:۳۱
اَسی ...

من: میدونی که من عاشقتم؟

مامان: فکر کردی من عاشق کی ام؟

موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۵ مهر ۹۸ ، ۲۲:۱۹
اَسی ...

سه شب پیش رفته بودم نماز جماعت. وسط نماز مغرب متوجه شدم صف جلویی خیلی بافاصله ایستادن و به اندازه دو نفر جای خالی هست. نماز که تموم شد رفتم صف جلو تا اون فاصله رو پر کنم. خانم کناری از جاش بلند شده بود. تا دید من اومدم کنارش بشینم گفت اینجا جای منه تو برو عقب جا هست بشین. گفتم اینجا فاصله خیلی زیاده! گفت میخوای بشینی بشین ولی به بغلیات بگو برن اونورتر تا جا بشی!

فکر کردم شاید نمیخواد جاش تنگ بشه و سعی کردم جوری بشینم که بهش نچسبم. وقتی بلند شدیم برای نماز دوم دقیقا یه وجب از سمت چپ و یه وجب از سمت راست با بغل دستیام فاصله داشتم. دیگه خودتون ببینید چقدر کنار اون خانم خالی بوده و با این حال نمیخواست من بشینم!

شب بعدش دوباره رفتم همون حسینیه. نماز داشت شروع میشد که دیدم یه خانم به زور میخواد خودشو بین من و بغل دستیم جا کنه! خانم کناریم گفت ما چفت هم نشستیم اینجا شما جا نمیشید! ولی اون خانم گفت یه ذره جمع تر بشینید. خانم کناریم که دید این خانمه کوتاه نمیاد گفت پس شما بشینید من میرم صف پشت سری. خانم اشغالگر جانمازشو که پهن کرد به چشمم آشنا اومد! نگاش کردم و دیدم همونیه که دیشب دلش نمیخواست من جاشو تنگ کنم! (هرچند جاش تنگ نشد که هیچ، یه خانم دیگه هم اومد کنارمون نشست و باز هم هیچ کدوممون به هم نچسبیده بودیم)

خودش حتی حاضر نشده بود به کسی جا بده تا صف نصفه و نیمه پر بشه ولی حالا توقع داشت ما که اصلا جا نداشتیم به زور بهش جا بدیم و حتی یه نفر رو از جاش بیرون کرد و خودش جاشو گرفت!

فکر کردید ماجرا به همین جا ختم شد؟ خیر!

نماز اول رو که خوندیم رفت به خانمی که دو متر اونطرف تر از ما نشسته بود گفت شما جمع تر بشینید تا من بیام سر جای خودم! یعنی برای خودش یه محدوده ای رو مشخص کرده بود و اونجا رو متعلق به خودش میدونست! خانمه گفت من که اینجا جا ندارم تو بیای، پس من میام جایی که نشستی و تو بیا سر جای خودت!

یعنی دو نفر رو از جاشون بلند کرد تا بره جایی که میخواد بشینه!

شب بعدش هم دیدم که یه خانمی خواست کنارش بشینه ولی بهش راه نداد و ردش کرد!

خدایا به همه مون آگاهی بده تا درک کنیم چطور رفتار کنیم...

 

دلم نمیخواست این پست رو بنویسم. هم بخاطر اینکه ریا نشه ;)

هم برای اینکه دید کسی رو به مسجدیا بد نکنم. متاسفانه اگه یه نفر یه اشتباهی بکنه بقیه از چشم تمام هم صنفاش میبینن! شما اینطور نباشید.

۳ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۰۵ مهر ۹۸ ، ۰۲:۲۹
اَسی ...

یه زمانی (گمونم دبیرستانی بودم) یه جایی (گمونم زیارتگاه بود، شایدم یه مراسم مذهبی) یکی بهم گفت اینجا حاجتت رو از خدا بخواه (شایدم گفت نماز حاجت بخون). گفتم حاجت؟ من که حاجتی ندارم! گفت مگه میشه هیچ حاجتی نداشته باشی؟! با خودم فکر کردم و دیدم واقعا هیچی از خدا نمیخوام.

تو اون برهه از زندگیم هیچ خواسته ای نداشتم.

ولی حالا به نقطه ای از زندگی رسیدم که نمیدونم واسه کدوم یکی از حاجتام دست به دعا بشم!

الهی خدا حاجت دل همه (مخصوصا شما) رو بده...

آمین

۴ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۰۱ مهر ۹۸ ، ۲۰:۵۵
اَسی ...

با یک ساعت تاخیر وارد آخرین روز تابستون شدیم!

به همین سرعت تابستون تموم شد و نیمی از سال 98 (که برای خودم به شخصه هنوز جا نیفتاده) گذشت!

ساعت به عقب کشیده شد و دوباره داستان داریم! خود من قراره صبح برم جایی و گفتن ساعت هفت حرکته. حالا نمیدونم هفت دیروز رو گفتن یا هفت امروز رو o_O

ساعت فعلی، جدیده و اونی که بود، قدیمه. این وسط یه سریا به ساعت فعلی میگن قدیم و معتقدن ساعت گذشته جدید بوده! چرا که از اول، ساعت درست بوده و وقتی یه ساعت جلو رفته جدید شده! حالا هم برگشته سر همون ساعت قدیم!

اوضاعیه ما داریم :|

 

پ.ن: دیدم تو این ماه کلا سه تا پست نوشتم، خواستم تا دیر نشده دست به کار بشم :دی

۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۳۱ شهریور ۹۸ ، ۰۰:۱۸
اَسی ...