طلوع من

کلبه کوچولوی من

نوشته ها و خاطرات زندگی من
اینجا از copy paste خبری نیست، پس شما هم کپی نکنید، اگرم خواستید متنی رو لینک کنید اطلاع بدید
ممنون از همراهیتون

پیام های کوتاه
  • ۱۵ بهمن ۹۴ , ۱۴:۲۸
    آه ...
  • ۲۷ آذر ۹۴ , ۱۷:۱۰
    ...
بایگانی
آخرین نظرات

۲۷ مطلب در اسفند ۱۳۹۴ ثبت شده است


پیش دانشگاهی بودم، یکی از بچه های کلاسمون دوستمو با شماره ناشناس اذیت کرده بود، دوستم از من خواست که به تلافی کارش با خط خودم اذیتش کنم، آخه اون همکلاسیمون با من صمیمی نبود و شماره ی منو نداشت، اینم بگم که همکلاسی مورد نظر نامزد هم داشت
اینطوری شد که من شروع کردم به پیامک دادن بهش و ایشونم استقبال کرد :)
خودمو یه پسر دانشجو معرفی کردم و گفتم تو یه شهر دیگه هستم و این که شماره رو تصادفی گرفتم، گذشت و گذشت تا این که ما علنا شدیم بوی فرند ایشون و ایشون هم همیشه به من پیامک میداد و خیلی خیلی به من مایل شده بود، من به هیچ عنوان بهش ابراز علاقه نمیکردم و فقط یه رابطه ی معمولی و ساده داشتم، اما اون به هر بهانه ای سعی میکرد خودشو برام لوس کنه و نظرمو جلب کنه، دوست داشت غیرتیم کنه!! راستش من دیگه کمتر سعی میکردم جوابش و بدم و همیشه اون میومد سراغم، از وضعیت بوجود اومده ناراحت بودم چون میدیدم یه دختر با وجود نامزد داشتن اینطور راحت با یه غریبه دوست شده، جالبه بهتون بگم رابطه ی ما فقط محدود میشد به پیامک!!! اوایل چند باری خواست تماس بگیرم ولی من به بهونه های مختلف دست به سرش کردم و بعد از یه مدت کوتاه گفتم که گوشیم از دستم افتاده و خراب شده و موقع مکالمه فقط صدای طرف مقابل شنیده میشه ولی صدای من نمیره! اونم خیلی راحت قبول کرد و اعتراضی نکرد، رو پیغامگیر گوشیم هم صدای یه پسر و گذاشته بودم و اونم فکر میکرد صدای خودمه
اون دوستم که پیشنهاد این رابطه رو داده بود هم کاملا درجریان بود.
تو بد مخمصه ای گیر افتاده بودم، نمیدونستم چه جوری به این بازی خاتمه بدم، از یه طرف عذاب وجدان داشتم چون من باعث ایجاد این وضعیت شده بودم از یه طرفم ناراحت بودم که فهمیده بودم همکلاسیم چه جور آدمیه...
این دوستی دو ماه طول کشید، تا این که یه روز بهش گفتم میخوام بیام شهر شما و ببینمت، اونم قبول کرد و یه روز جلوی هتلی که مثلا محل اقامت من بود قرار گذاشتیم، قرار شد من و دوستم باهم بریم سرقرار
صبح بود و اون زودتر از ما رسیده بود و پشت سرهم به من زنگ میزد که زودباش ماشین و بردار بیا بیرون من جلوی درب هتلم!
بالآخره من و دوستم رسیدیم و تظاهر کردیم که اتفاقی از اونجا میگذریم! باهاش سلام و احوال پرسی کردیم و اونم گفت که با خواهرش اومده درمانگاه و الآن خواهرش تو درمانگاهه و اونم باید بره پیشش، میخواست زود ما رو دک کنه و از موقعیت دورمون کنه!
وقتی داشت میرفت بهش گفتم: کجا؟ منم!
متوجه نشد و گفت: ها؟
گفتم: منم!!!
چشماش گرد شد و گفت: تو؟؟؟؟؟!!!!!!!!
من و دوستم الکی شروع کردیم به خندیدن که از میزان وخامت وضعیت موجود بکاهیم!!
بهش گفتم: هرچند من میدونستم که تو فهمیدی اصلا تابلو بود!!
گفت: نه! من به دوست داییم شک داشتم آخه قبلا هم اذیتم کرده بود
هرچی من اصرار میکردم که تو منو شناخته بودی و لااقل فهمیده بودی دخترم اما اون زیر بار نمیرفت و میگفت به دوست داییش شک کرده :|
من مثلا میخواستم کمتر پیش ما ضایع بشه ولی اون بیشتر خودشو ضایع میکرد
خلاصه اونم که دید خیلی ضایع شده همچنان تاکید داشت که الآن خواهرش از درمانگاه میاد و رفت به سمت درمانگاه، ما هم باهاش رفتیم و تو حیاط درمانگاه باهاش صحبت میکردیم، یه مدت گذشت و وقتی خبری از خواهر داخل درمانگاه نشد گفت: برم ببینم خواهرم کجا مونده، خداحافظ!
و رفت...
بعد از اون جریان همچنان به من پیامک میداد و ارتباطش رو قطع نکرد...

واقعا چرا یه آدم باید اینقدر ساده باشه و زود اعتماد کنه؟ حتی یک بار صدای منو نشنیده بود و با من قرار گذاشت، یه درصد احتمال نداد که شاید من یکی از دوستای شوهرش باشم و از طرف شوهرش مامور به امتحانش شده باشم؟
۱۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۶ اسفند ۹۴ ، ۰۰:۱۸
اَسی ...

یه دوستی داشتم به (طوطی وار) میگفت: تو دیوار!!

بهش گفتم: درستش طوطی واره

وقتی دید بد سوتی داده کم نیاورد و گفت: نه ما تو لهجه ی خودمون میگیم تو دیوار!

گفتم: بعد اونوقت یعنی چی؟؟؟

گفت: یعنی همینطوری یه چیزی تو دیوار بگی :دی

خوشم میاد قانعم نشد :|


یه دوست دیگه داشتم وقتی میخواست بگه (خودمو زدم به کوچه ی علی چپ) میگفت: خودمو زدم به دیوار علی چپ!!!

بهش گفتم: یعنی رفتی خودتو کوبیدی به دیوار؟؟؟ :))))))


یه بار پسرداییم (سرویس بهداشتی) رو خونده بود: سیروس بهشتی :)))))))


مامانم (آسان آپ کن) رو خوند: آسمان آب کن :)))))))


من داروخانه ی (دکتر شریعت) رو خوندم: دختر شربت :))))))


یه بارم پمپ بنزین بودیم رو دیوار نوشته بود: هنگام بنزین زدن خودرو را خاموش کنید، من جمله رو اینطور خوندم: هنگام بنزین زدن خود را فراموش کنید :|

۱۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۵ اسفند ۹۴ ، ۰۱:۰۸
اَسی ...


بچه که بودیم یه شعری میخوندیم نمیدونم شما هم بلدید یا نه، واسه یادآوری متن شعر رو مینویسم:

ای خاله طوطی          خودت میدونی

من با تو قهرم             آشتی ندارم

رفتم خیابون               شرشر بارون

بارون خیسم کرد         زیر ماشینم کرد

یه مرد احمق             دست تو جیبم کرد

یه تومنی برداشت       هیچی نگفتم

دو تومنی برداشت       هیچی نگفتم

سه تومنی برداشت     زدم تو گوشش

گوشش خون اومد       بردمش دکتر

دکتر دوا داد           آب انار داد           آب خیار داد

دادم بهش خورد         فردا صبحش مرد (در بعضی از نسخه ها اومده که: سه روز دیگه ش مرد)

 

یعنی واقعا این شعر بیداد میکنه!!!

بچه که بودم وقتی میخوندم متوجه عمق فاجعه نمیشدم! ولی الآن فهمیدم که:

قهر=فرار از خانه=خیس شدن در باران=تصادف=دزدی=کتک کاری=خون ریزی=بیمارستان=مریض داری=مرگ!!!

ولی یه نکاتی هست که برام قابل درک نیست!

مثلا وقتی ایشون تصادف میکنه چرا چیزیش نمیشه؟

چرا دوبار اولی که اون مرد احمق از جیبش پول برمیداره چیزی بهش نمیگه؟یعنی تا دو بار دزدی مجازه؟؟

قدیما سه تومنی هم بوده آیا؟؟؟

حالا چرا بعد از این که دزده رو زده به جای این که ببردش پیش پلیس بردتش دکتر؟؟

بعد اونوقت اون دکتر احیانا آبمیوه فروش نبوده؟؟ آیا آب خیار هم داریم؟؟ مگه آب انار و آب خیار با هم نمیسازن؟؟؟

تازه چند برابر پولی که ازش دزدی کرده براش خرج کرده آخرشم افاقه نکرده و طرف مرده :|

علت مرگش چی بوده دقیقا؟؟؟

پیام پست: با کسی قهر نکنید تا قاتل نشوید :|

۱۷ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۴ اسفند ۹۴ ، ۰۰:۰۸
اَسی ...

اول دبیرستان که بودم (تکرار میکنم اول دبیرستان بودم) که میشه کلاس نهم فعلی! یه همکلاسی داشتم که مدعی بود میتونه مولکول های هوا رو ببینه!!! O_O

یه روز به من گفت: من میتونم مولکولای هوا رو ببینم ولی به هر کی میگم باور نمیکنه :(

گفتم: یعنی چی؟؟؟ مولکول های هوا اصلا قابل دیدن نیستن!!

گفت: من بعضی وقتا میتونم ببینم!!

گفتم: بعضی وقتا؟؟؟ بعد شکلشون هم مثل حباب های ریزه که یه خط هایی هم دنبالشونه؟؟؟

گفت: آره !!

گفتم: اونوقت هر طرفی چشمت رو حرکت میدی مولکول ها هم به همون طرف حرکت میکنن؟؟؟!!!

گفت: آره آره!! :)

گفتم: آیکیو جان! اونایی که شما میبینی مولکول هوا نیست!! بلکه علتش چشم شماست که گاهی بر اثر خیره شدن زیاد به یه نقطه یا هر دلیل دیگه ای یه چنین اشکالی میاد جلوی چشمت!! اگه مولکول هوا باشه پس چرا همیشه نمیبینی؟ مگه هوا همیشه نیست؟ چرا تمام مولکول های هوا رو نمیبینی و فقط دو سه تا میبینی؟ از همه مهمتر چرا با حرکت چشم تو مولکول ها حرکت میکنن؟؟ نکنه توانایی تسخیر مولکولی هم داری!!! :)))))

 

ببینید عمر ما کنار چه نوابغی صرف شد :|

 

آیا شما نیز مولکول های هوا را دیده اید؟؟!! o_O

۲۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ اسفند ۹۴ ، ۰۱:۲۸
اَسی ...

خدا نکند که برود

اگر رفت

دیگر هرگز باز نخواهد گشت

اعتماد را میگویم...

موافقین ۱۲ مخالفین ۰ ۰۲ اسفند ۹۴ ، ۰۲:۳۴
اَسی ...

بهمن پارسال رفته بودم اردوی مشهد

تو این اردو هیچ کدوم از دوستام همراهم نبودن و تنها بودم، واسه همین با 3 تا از بچه ها که هم کوپه ایم بودن آشنا شدم، و چون تو قطار با هم دوست شدیم تصمیم گرفتیم تو هتلم هم اتاقی باشیم.

یکی از این بچه ها 31 سالش بود! اما از نظر رفتاری مثل یه بچه 9 ساله بود :|

در تمام عمرم یکی مثل اون و ندیده بودم! یه دختر چادری بود، رفتاراش خیلی غیرعادی بود، مثلا وقتی تو خیابون راه میرفتیم میومد جلومون و دنده عقب راه میرفت! یا به ماشینای پارک شده لگد میزد! صداش و نازک میکرد و بلند میگفت: ررررررررررر!!! یه جورایی مثل یه جیغ یا سوت!! وقتی بهش تذکر میدادیم که زشته تو خیابون این کارا رو نکن میگفت: برو بابا یعنی چی که دختر باید سنگین باشه مخصوصا اگه چادری باشه! آدم باید شاد باشه!! :|

تو رستوران هتل داشتیم غذا میخوردیم هی با نی تو نوشابه ش فوت میکرد :| حالا کلی آدم هم نشسته بودن ...

نوشابه ی خودش که تموم شد وقتی دید من نوشابم و نمیخورم گیر داد که نوشابه مو بگیره! اما من چون میدونستم چه منظوری داره گفتم میخوام نوشابه مو بخورم! هرچقدر اصرار کرد قبول نکردم، آخرش که غذاهامون و خوردیم بلند شد و از میز فاصله گرفت، من دیرتر از بقیه بلند شدم، یهو دیدم دوید سمت میز و نوشابه مو گرفت و توش فوت کرد!!! نوشابه سرریز کرد و پاشید رو لباسش!!! گفتم: حقته واقعا :))

یکی از بچه ها یه دستبند فیروزه دستش بود، ازش گرفت و تا روز آخر اردو دست خودش بود:| دختره بعدا بهم گفت که اصلا خوشش نمیاد کسی وسایلش و بگیره ولی روش نمیشد ازش بگیره، یا مثلا گیره ی منو ازم گرفت و تا آخر اردو به روسریش میزد، روز آخر هم که بهش گفتم پس بده گفت: میدم حالا :/

همش میگفت: من خیلی از آرایش بدم میاد! اگه رژلب میزنم واسه خشکی لبمه!

اگه واسه خشکی میزنی چرا قرمز؟؟؟ یه رنگ ملایمتر هم میتونی بزنی! ریمل و دیگه واسه چی میزنی؟؟ کرم پودرشم که فراموش نمیشد! من نمیگم چرا آرایش میکرد! ولی کسی که ادعا میکنه بدش میاد دیگه نباید آرایش کنه...

اردو برنامه ی موزه گذاشته بود، گفت: موزه به درد نمیخوره بریم پارک! ما هم قبول کردیم و دنبالش راه افتادیم، گفتیم بریم پارک ملت، اینقدر بهونه آورد و این دست اون دست کرد که وقت گذشت، بعد گفت: میبرمتون یه پارک توپ! تاکسی ماکسی هم که اصلا تو کارش نبود! میگفت: راه زیادی نیست پیاده بریم! ما هم که به مسیرا آشنا نبودیم هرچی میگفت قبول میکردیم، به هر حال بزرگتر ما بود دیگه!

ما رو بعد از کللللللللی پیاده روی برد تو یه پارک کوچیک که تاب و سرسره پلاستیکی واسه خردسالان داشت :| یعنی داشتم منفجر میشدم!!! گفتم: آخه اینم شد پارک؟؟ مگه ما نی نی کوچولوییم؟؟ نیمکتاش هم فلزی بود و تو سرمای ماه بهمن اصلا قابل نشستن نبود! خلاصه تصمیم گرفتیم برگردیم...

همیشه ساز مخالف برنامه های اردو بود و میگفت: بریم بازار !! هم صبح میخواست بره بازار هم بعد از ظهر! اونم دریغ از یه بار خرید کردن! فقط ما رو راه میبرد، من و یکی از بچه ها پامون تاول زده بود، یه روز که صبح رفته بودیم بازار، بعد از ظهرش گفتیم ما که نمیخوایم خرید کنیم پامونم درد میکنه نمیایم بازار، اییییییینقدر ناراحت شد و بهش برخورد که قهر کرد! گفت شما اصلا پایه نیستین مثل پیرزن ها هستین!!

خوراکی همه رو میخورد، از همه توقع داشت خرج کنن اما خودش اصلا!!! تو قطار که بودیم ما 4 تا بلیت داشتیم، دو تا از صندلی ها هم مال خانواده ی کوپه بغلی بود، اما چون با هم بودن نیومده بودن تو کوپه ی ما، ما هم یکی از بچه ها رو که تو کوپه ی آقایون افتاده بود آوردیم تو کوپه خودمون، بعد از چند ساعت دو تا خانم از کوپه بغلی اومدن کوپه مون و ما مجبور شدیم فشرده تر بشینیم، این دختره اینقدر ناراحت شد که انگار قطار و خریده! خب اونا حق داشتن چون بلیت داشتن، این ما بودیم که یه نفر اضافه داشتیم و باید فشرده مینشستیم! همش آرنجش و به دوستش که کنارش نشسته بود میزد که اونو بفرسته سمت اون خانما که جاشون تنگ بشه!! اون خانما یه بچه هم داشتن، یکی از بچه هامون پاستیل آورده بود بچه هه دید و به مامانش گفت پاستیل میخوام، دوستم خواست بهش تعارف کنه یهو این دختره ظرف پاستیل و ازش گرفت و گذاشت تو ساک دوستم!! گفت: نمیخواد بهش بدی :/ حالا اصلا پاستیل مال اون نبود!!! اینقدر اخم کرده بود که آدم ازش میترسید! حتی دیگه با ما هم نمیخندید و حرف نمیزد، کاملا آشکارا از حضور اون دو تا خانم ابراز نارضایتی میکرد!!! وقتی چند دقیقه از کوپه رفت بیرون یکی از خانما گفت: این چرا این جوریه؟؟؟ با شماست؟؟؟

ما دیگه نمیدونستیم از خجالت چی بگیم :(

منی که اینقدر خجالتی ام و با دیگران رودربایستم چند بار تو اردو باهاش دعوا کردم!! واقعا دیگه نمیتونستم رفتاراش و تحمل کنم! حتی تو روش هم میگفتم که چقدر برام غیرقابل تحمله! یه بار داشتم تلفنی با مامان صحبت میکردم اونم کنارم بود، به مامان گفتم: نمیدونی گیر چه اعجوبه ای افتادیم!!!

بقیه ی بچه ها هم از دستش ذله شده بودن ولی روشون نمیشد چیزی بهش بگن، هی میگفتن اگه باهاش مخالفت کنیم قهر میکنه!

موقع خداحافظی به من گفت: حتما وقتی رفتی خونه همش از کارام به دیگران میگی! که چقدر اذیتتون کردم!! خندیدم و گفتم: شک نکن که به همه میگم!!!

واقعا تا اون روز حتی تو مخیله ام هم نمیگنجید که همچین آدمایی وجود داشته باشن!!! من یکی که نمیتونم یه لحظه هم چنین افرادی رو تحمل کنم، شما رو نمیدونم...!!!

۱۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۱ اسفند ۹۴ ، ۲۳:۵۳
اَسی ...

تو خونه ی ما اصلا بحث دختر و پسر مطرح نیست! همه با یک دید سنجیده میشن، مثلا هر کی خودش ظرفاش و میشوره، ولی هیچ کسی لباسای خودش و نمیشوره :دی شستن لباسا با مامانه!

امروز بعد از این که مامان لباسای داداشام و شست به من گفت پاشو لباسای خودت و بشور، و توضیحات کامل رو درمورد کار شست و شو به من گفت!

من که خیلی ناراحت شده بودم با اکراه بلند شدم که لباسامو بشورم.

مقدار آب و پودر لباسشویی لازم رو که مامان برام توضیح داده بود ریختم تو لباسشویی، ماشین لباسشویی ما دوقلو هست، میخواستم تایمر رو بزنم، درجه ی لباسشویی رو چرخوندم، در این لحظه ماشین لباسشویی شروع کرد به سروصدا! اما لباسا هیچ حرکتی نداشتن!!! دیدم اشتباهی درجه ی تایمر خشک کن رو چرخوندم :دی سریع درجه رو برگردوندم سرجای اولش و تایمر لباسشویی رو زدم!!!

البته همتون میدونید که بر اثر تجربه ی زیاد استفاده از ماشین لباسشویی، بروز اینطور اشتباهات کاملا طبیعیه :|

وقتی ماشین لباسشویی داشت لباسا رو میشست، خیره شدم به چرخش لباسا توی آب و یاد بچگیام افتادم که همیشه کنار لباسشویی می ایستادم و چرخیدن لباسا رو با چشمام دنبال میکردم ^_^

و به این ترتیب من امروز لباسای خودم رو شستم!!!

خواهش میکنم تشویق نکنید خجالتم ندید :دی

۱۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۱ اسفند ۹۴ ، ۰۲:۰۶
اَسی ...