طلوع من

کلبه کوچولوی من

نوشته ها و خاطرات زندگی من
اینجا از copy paste خبری نیست، پس شما هم کپی نکنید، اگرم خواستید متنی رو لینک کنید اطلاع بدید
ممنون از همراهیتون

پیام های کوتاه
  • ۱۵ بهمن ۹۴ , ۱۴:۲۸
    آه ...
  • ۲۷ آذر ۹۴ , ۱۷:۱۰
    ...
بایگانی
آخرین نظرات

۲۶ مطلب در خرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

نزدیک افطار بود

تو حیاط روی تخت نشسته بودم

صدای ربنا بلند شد...

ذوق عجیبی سراپام و فرا گرفت!

تو قلبم یه بیقراری خاصی احساس میکردم

انگار مسافر عزیزی که مدتها منتظرش بودی رسیده باشه

هیجانم رو به فزونی بود و انگار نمیخواست تموم بشه!!

چشمام و بستم

سرم و به سمت آسمون گرفتم

دستام و بالا بردم

با لبخند عمیقی که به لب داشتم تو دلم با خدا حرف میزدم

از ته قلبم ازش تشکر میکردم

صدای اذان تو گوشم پیچید

چشمام و باز کردم

هلال نقره ای ماه بود که در برابرم خودنمایی میکرد

لبخند خدا...!!!

۱۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۰ خرداد ۹۵ ، ۰۰:۴۵
اَسی ...

صدای ربنا میاد !!

                 چقدر دلنشینه ... :)

موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۹ خرداد ۹۵ ، ۲۰:۳۲
اَسی ...

داشتم آب میخوردم، طبق عادت معمول چند قطره ته مونده ی لیوانم و ریختم رو داداشم! (البته دراصل این عادت همیشگی داداشمه! منم خواستم تلافی کنم :دی)

داداشم هم داشت نوشابه میخورد، یهو ته مونده ی نوشابه رو ریخت رو لباسم!!!!

آخه نوشابه؟؟؟ O_O

لباسم کثیف شد :(


اصلا نمیشه با این پسرا شوخی کرد حتی :/


پ ن: این اتفاق مربوط به پریشبه! سوءتفاهم نشه که فکر کنید روزه نمیگیریم!!

۸ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۹ خرداد ۹۵ ، ۱۵:۳۳
اَسی ...

امروز هوس حلوا کردم :)

به مامانم گفتم واسه افطار حلوا درست کنیم! مامانم گفت من وقت ندارم

یه کم فکر کردم و گفتم: خب خودم درست میکنم :/ چون تا حالا درست نکردم فکر میکنم بلد نیستم، کاری نداره که!

مامانم گفت من درست میکنم تو یاد بگیر

گفتم خودم میتونم


نزدیک افطار رفتم تو آشپزخونه و گفتم میخوام حلوا درست کنم! شروع کردم به آماده کردن وسایلش، کم کم مامانم دست به کار شد و طولی نکشید که حلوا آماده شد!!! درصورتی که بیشتر کاراشو مامانم انجام داد

به مامانم گفتم: مثلا قرار بود من درست کنما ! اونوقت میگی چرا آشپزی نمیکنی :/

مامانم گفت: خب من بهت یاد دادم دیگه! حالا بیا روش رو تزیین کن که الآن سرد میشه و دیگه نمیشه تزیینش کرد!!!

و نتیجه این شد:


الآن معلومه من چقدر کدبانو هستم یا باید بیشتر توضیح بدم؟؟؟ :دی

۱۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۹ خرداد ۹۵ ، ۰۳:۰۱
اَسی ...

سلام دوستان و خواننده های گرامی

میخوام از همین تریبون بگم اگه انتقادی به من دارین بی رودربایستی بگین

اگه هم فکر میکنید ناراحت میشم ناشناس کامنت بذارید

آخه خیلی برام سواله بعضی از دوستان هستن که شدیدا پیگیر مطالب هستن ولی یهو غیب میشن و دیگه نمیان

میخوام بدونم علتش چیه؟ اگه از موضوعی ناراحت میشین خب بگین!

چرا همه از هم فرار میکنن؟؟

اگه هم پیشنهادی درمورد وبلاگم دارید خوشحال میشم بشنوم


امضاء: یک عدد متحیر o_O

۱۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۸ خرداد ۹۵ ، ۱۵:۵۰
اَسی ...

ای عاشقان ای عاشقان، دل را چراغانی کنید

                              ای می فروشان شهر را انگور مهمانی کنید

معشوق من بگشوده در روی گدای خانه اش

                              تا سرکشم من جرعه ای از ساغر و پیمانه اش


حلول ماه مبارک رمضان رو تبریک میگم :)

ان شاءالله به یاری خدا بهترین استفاده رو ببریم.

۹ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۸ خرداد ۹۵ ، ۱۴:۳۲
اَسی ...

اگه دو تا پست قبل رو خوندید میتونید این پست رو بخونید :)


وقتی به سمت خونه راه افتادیم، دیگه شب شده بود، مامانم گفت بریم یه جا واسه شام ساندویچ بخوریم،

رفتیم همون فست فود که اینترنت داره :)))

ساندویچامون و سفارش دادیم و تا آماده شدنشون، مشغول استفاده از اینترنت بودیم که ناگهان ایشون وارد مغازه شدن:





بسی چندشناک بودن و خیلی هم بزرگ!!! من خیلی شجاعت به خرج دادم که فیلمش و گرفتم!!!
بعدش دیگه ندیدم چی شد و کجا رفت!

خلاصه ساندویچا آماده شدن و مشغول خوردن شام و استفاده از اینترنت بودیم که یه زن و شوهر با دو تا بچه وارد شدن،
رفته بودن غذا سفارش بدن، یهو دخترشون که زیر دو سال بود، دالامممب افتاد رو زمین!! صدای کله شو شنیدم که خورد به کف مغازه!!
برگشتم که ببینم چی شده، دیدم مرده خم شده بچه رو بگیره، یهو خانمه محکم کوبید رو پشت شوهرش و داد زد: بچه رو چرا میندازی؟؟؟؟
صدای مشت خانمه به پشت شوهرش از صدای برخورد سر بچه با زمین بلندتر بود!!!!
آقاهه بیچاره با صدای آهسته و بسیار مظلومانه میگفت: من ننداختمش...  و بچه رو گرفتن و رفتن رو صندلی های بیرون مغازه نشستن،

ما داشتیم از خنده میمردیم :)))) هی همدیگه رو نگاه میکردیم و میگفتیم: واقعا شوهرش و زد!!! :)))) به جای این که به داد بچه برسه داره مرده رو کتک میزنه!!!
بچه هه وقتی عصبانیت مادرش و دید یادش رفت گریه کنه !!!
خانمه چادری بود و شوهرش هم ریشو بود، به نظر میومد آدمای آروم و بی آزاری باشن! خیلی عجیب بود چنین حرکتی O_o

منم که از این خانمه یاد گرفته بودم چطوری مردا رو باید زد، وقتی رسیدیم خونه کلی داداش بزرگم و کتک زدم و به خاطر کارش تنبیهش کردم :/

+ پ ن: سرعت اینترنت مغازه خییییلی پایین بود، هرچقدر غذا خوردنم و طولانی کردم آخرش هیییییچی نتونستم دانلود کنم :|

۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۱ خرداد ۹۵ ، ۲۲:۵۷
اَسی ...

اگه پست قبل و نخوندین، اول اون و بخونین بعدش بیاین این پست و بخونین


بعدازظهر دوباره مامانم تصمیم گرفت بریم بیرون!

به مامانم گفتم: ما که امروز رفتیم پیک نیک، بذار فردا بریم بیرون

ولی مامانم گفت: من با پسرداییت هم هماهنگ کردم امروز درس نداره، همین امروز بریم

خلاصه دوباره راه افتادیم و رفتیم به یه منطقه ی خوش آب و هوا که در نزدیکی شهرمون قرار داره.

یه مقدار تو شهر گشتیم و چند دقیقه ای هم یه گوشه توقف کردیم و از هوای سرد اونجا استفاده کردیم (برخلاف گرمایی که ظهر تو پیک نیک داشتیم) !!

تو مسیر برگشت، جاده خیلی باریک بود و یه سمتش پرتگاه بود. طوری که انگار سوار ترن شهربازی هستیم و هر لحظه میترسیدیم بیفتیم پایین!!

مامانم گفت: چقدر جاده هاشون بده! چرا اینجوریه؟

گفتم: آخه مشکل اینجاست که پسرت فقط دوس داره مماس با لبه ی جاده برونه، همیشه لب به لب میره!!!

در همین لحظه، داداشم که میخواست در تصدیق حرف من نشون بده که تا چه حد میتونه رو لبه ی جاده بره، اونقدر به سمت پرتگاه (که محل عبور رودخونه بود) مایل شد که دسته گل به آب داد!!!

نتیجه ش شد این:



همونطور که ملاحظه میکنید، دو تا چرخ ماشین افتاده تو چاله...

من که دیدم داریم می افتیم پایین، سریع در و باز کردم و پریدم بیرون (عقب ماشین سمت چپ نشسته بودم) نمیدونم چرا اون لحظه فکر کردم اگه ما پیاده بشیم، ماشین سبک میشه و از سقوطش جلوگیری میشه! سریع مامانم و پیاده کردم و بعدشم پسرداییم پیاده شد.

به داداشم که راننده بود گفتم بیا بیرون بذار داداش کوچیکه هم از همین سمت پیاده شه!! تو اون لحظه فقط میخواستم جونمون و نجات بدیم، اگه هم ماشین افتاد ما پیاده شده باشیم!!

بعد رفتم به ماشین نگاه کردم و دیدم اونقدری که فکر میکردم از جاده خارج نشده و نمی افته پایین!

واقعا به خیر گذشت، چقدر خدا مراقب بنده هاشه! واقعا شکرش، هزار بار...

مامانم که خیلی عصبانی شده بود و شدیدا ترسیده بود، راهشو کشید و رفت! داداش کوچیکه و پسرداییمم با خودش برد! به منم گفت بیا بریم، ولی من گفتم: من میخوام از ماشین عکس بگیرم واسه وبلاگم خخخخخخخ

و باهاشون نرفتم، موندم پیش داداش بزرگه، آخه دیدم میخواد خودش ماشین و بیاره بیرون!!! بهش گفتم دو تا چرخ ماشین کلا رو هواست اصلا نمیشه ماشین و حرکت بدی!!

یه آقای موتوری بهمون شماره ی امداد خودرو رو داد، داداشم اولش نمیخواست زنگ بزنه ولی بعدش بالآخره قبول کرد و زنگ زد.

یه وانتی هم اومد گفت حواست کجا بود؟ داداشم گفت حواسم بود!! وانتی گفت پس چرا اینجوریه؟ داداشم گفت: پارک کردم :دی

یه نفر دیگه هم که تو وانته بود، وقتی دید من هی دارم از ماشین عکس میگیرم، پیاده شد و گفت: ما هم یه عکس از پارکتون بندازیم :)))

مامانم اینا چند متر پایین تر نشسته بودن، داداشم گفت برو پیش مامان یه کم آرومش کن

رفتم پیششون، دیدم مامانم خیلی ناراحته، یه کم آرومش کردم و سعی کردم حواسش و به مناظر پرت کنم!

مامانم همش میگفت بیاین ما خودمون بریم، گفتم صبر کن الآن امداد خودرو میاد ماشین و بیرون میاره همه باهم میریم دیگه!

تو مدتی که منتظر ماشین امداد خودرو بودیم من فقط داشتم از مناظر عکس میگرفتم :دی

خلاصه ماشینه اومد و داداش کوچیکه و پسرداییم هم رفتن کمکشون و ماشین و بیرون آوردن و همه به سلامتی سوار شدیم، امداد خودرو هم 40 تومن گرفت :دی

عکسایی که در زمان انتظار کمک گرفتم رو در ادامه مطلب میذارم

چون پست طولانی شده، ادامه ی ماجرا در پست بعدی ;)

۱۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ خرداد ۹۵ ، ۱۳:۴۶
اَسی ...

الآن که دارم مینویسم شبه! میخوام اتفاقات روزی که گذشت و واستون بگم!


صبح که از خواب بیدار شدم، داییم زنگ زد که آماده شید بریم پیک نیک! منم صبحانه نخورده حاضر شدم و رفتیم در دل طبیعت :)

تو شهر ما یه منطقه هست پر از درختای توت، رفتیم اونجا توت خوری

ملاحظه بفرمایید:



بعد از این که به اندازه ی کافی توت چیدیم، از آنجا که با خودمون غذا نیاورده بودیم، تصمیم گرفتیم برگردیم.

به منزل دایی تشریف بردیم و ناهار هم همونجا افتادیم :دی

در این قسمت لازمه بگم دیشب خواب دیدم با دوستام رفتم خونه ی یکی از بچه ها و نمیدونم چی شد که اون وسط، با وجود اون همه آدم، من داشتم ظرفای ناهار و میشستم! منی که اصلا اهل ظرف شستن نیستم!!

خوابم تعبیر شد! چون ظرفای خونه ی دایی رو من مجبور شدم بشورم!!

تا اینجا هنوز اتفاق خاصی نیفتاده!

چون میخوام عکسای پیک نیک رو در ادامه ی مطلب بذارم، بقیه ی اتفاقا رو تو پست بعدی میگم ;)

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۱ خرداد ۹۵ ، ۰۱:۴۴
اَسی ...

دیروز صبح مامانم با کلی هیجان و سر و صدا اومد من و بیدار کرد و گفت: پاشو بیا ببین یکی از گلدونامون گل داده!!!! ^_^

منم گفتم: ولم کن بابا خب گل داده باشه به من چیکار داری :/ و دوباره خوابیدم!

بعد از یه مدت که بلند شدم، همینطور که داشتم میرفتم دست و صورتم و بشورم، یه نیم نگاهی به سمت حیاط انداختم، یه رنگ قرمز خیره کننده ای توجهم و جلب کرد! فکر میکردم از این گلای مسخره ی بی رنگ و رو باشه، از رنگش تعجب کردم!

بعد از شستن دست و صورتم رفتم تو حیاط و با این صحنه رو به رو شدم:



اصلا فکر نمیکردم این گلدونه باشه! حتی این گلدون تو لیست مهمونایی که قراره تو وبم معرفی کنم هم نبود! اولش هم واسه کاشتن این گل مردد بودیم! ولی بیخبر از این که یه چنین استعدادهای نهفته ای داره!!

این نشون میده که نباید از رو ظاهر قضاوت کنیم! چه بسا ظاهرهایی که بی تفاوت از کنارشون میگذریم ولی چنین زیبایی هایی رو در خودشون نهفته دارن!

این گل برای من یه تلنگر بود از طرف خدا که بفهمم نباید ناامید شد! و همیشه امکان وقوع یه معجزه هست!! :)


خلاصه ایشون زرنگی کردن و خودشون و به عنوان سومین مهمون وبمون معرفی کردن :)

گلش هم از ایناییه که روزا بازه و شبا بسته میشه، تازه دوتا غنچه ی دیگه هم داده!

اینم نمای نزدیک از گل زیبا و خوشرنگش:


واقعا خیره کننده ست...

۱۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۰ خرداد ۹۵ ، ۰۰:۰۰
اَسی ...