طلوع من

کلبه کوچولوی من

نوشته ها و خاطرات زندگی من
اینجا از copy paste خبری نیست، پس شما هم کپی نکنید، اگرم خواستید متنی رو لینک کنید اطلاع بدید
ممنون از همراهیتون

پیام های کوتاه
  • ۱۵ بهمن ۹۴ , ۱۴:۲۸
    آه ...
  • ۲۷ آذر ۹۴ , ۱۷:۱۰
    ...
بایگانی
آخرین نظرات

۱۸ مطلب در اسفند ۱۳۹۵ ثبت شده است

امروز به جز من، یه خانم همراه با بچه ی کوچیکش تو تاکسی بودن.

من رو صندلی جلو نشسته بودم، یک مقدار که از مسیر طی شد، یهو صدای خانمه از پشت سرم بلند شد که: چرا اینجوری کردی؟؟ چادرمو کثیف کردی (تق)*

برو گم شو!! تمام چادرمو کثیف کردی! نشونت میدم! بذار پیاده شیم! بهت میگم!! حالا داشته باش!! داشته باش!! الآن که پیاده شدیم بهت میگم! و.....


همینطوری بی وقفه گفت و گفت و گفت تا اینکه صدای گریه ی بچه بلند شد!

منی که تو اون ماشین فقط یه شنونده بودم داشتم از ترس سکته میکردم! دیگه چه برسه به اون بچه ی کوچیک! بازم خیلی مرد بود که یه مدت مقاومت کرد و صداش درنیومد! o_O

وقتی پیاده شدن، یه نگاه به بچه انداختم ببینم چند سالشه که مادرش اونطوری باهاش برخورد کرد

یه پسر حدودا سه ساله بود.

یه بچه تو اون سن مگه چقدر میفهمه؟ آیا واقعا تحمل اون حجم از تهدید و دلهره رو داره؟؟ بعدم مگه گناهش چی بود که به اون شدت باهاش برخورد شد؟؟ مادرش چه انتظاری از یه بچه ی سه ساله داره؟ جالبه تا وقتی بچه رو به گریه ننداخت ول کن نبود! وقتی هم که پیروز میدان شد تازه آروم گرفت :/

فکر میکردم تو این دوره و زمونه، بچه ها با ملایمت بیشتری بزرگ میشن :|


* تق: صدای ضربه ای که مادر به فرزند وارد کرد...

۱۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۷ اسفند ۹۵ ، ۱۲:۴۱
اَسی ...

در تمام دوران کودکیم، کسی برام آدم برفی درست نکرد؛ بعدها خودم هم برای کسی آدم برفی نساختم

چند وقت پیش که برف نسبتا زیادی اومده بود، من خونه ی مادربزرگم بودم. یهو دلم خواست برم تو برفا و یه آدم برفی برای خودم بسازم! پسرخاله رو بهونه کردم و بهش گفتم بیا بریم آدم برفی درست کنیم :)

رفتیم تو حیاط و برای اولین بار در عمرم، یه آدم برفی خلق کردم:



سرش کار پسرخاله است

میخواستم خیلی بزرگتر از این بشه اما خانواده به سرعت برفها رو پارو کردن و فقط همین مقدار نصیبمون شد

هیچی پیدا نکردم برای دستها و دکمه هاش، اون دو تیکه چوب و اون دوتا برگ هم به سختی گیر آوردم :|


سه روز بعد که رفتم خونه مادربزرگ، آدم برفیمو در چنین حالتی دیدم!! o_O



بچم از غم دوریم کمرش شکست :دی


فردای اون روز دوباره رفتم سراغ آدم برفی دلشکستم، و دیدم که:



از شدت افسردگی، دق کرده بود :(


پسردایی بزرگه گفت: آدم برفیت اول رفت رکوع، بعد سجده، حالا هم رفته تو فاز گرد نخود کشیدن :))))

۱۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۶ اسفند ۹۵ ، ۱۳:۲۲
اَسی ...

عکس از آشپزخونه ی کلاس آشپزیمه:



به نظرتون هدفشون چی بوده از این که دستگیره رو اون بالا زدن؟! o_O

۱۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۳ اسفند ۹۵ ، ۱۵:۱۸
اَسی ...

هم اکنون توجه شما رو به شعری که پسردایی کوچیکه در وصف اینجانب سروده جلب میکنم:


یک دم برون آ از موبایل

ملحق به این فامیل شو


این شعر رو شب یلدا برام سرود :دی


خب دوستان! از میان هزاران شعری که درباره ی من موجوده، اگر کسی هست که شعری در وصف ما داشته باشه مستفیض میشیم ^_^ (آیکن خود تحویل گیری)


ب ن: اولین چراغ رو پرتقال جان دیوانه روشن کرد ^_^

۱۷ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۱ اسفند ۹۵ ، ۲۱:۰۸
اَسی ...

شما چه جور خواننده هایی هستین؟؟ :|

نه واقعا به شما هم میشه گفت مخاطب؟؟ :/

شما که این پست منو دیده بودین و فهمیده بودین یه تیغ تو دستم مونده! نباید بپرسین بالآخره چی شد؟؟ یعنی براتون مهم نیست که من مردم یا نه؟؟ o_O

واقعا که :(


هرچند شما بی معرفتیتونو نشون دادین اما من میگم چه اتفاقی افتاد!

بعد از این که اون تیغه رو درش آوردم، تا چند روز انگشتم درد میکرد، هر از گاهی پوستمو میکندم تا ببینم چیزی تو انگشتم مونده یا نه اما چیزی پیدا نمیکردم. ولی وقتی انگشتمو فشار میدادم درد میگرفت، نمیدونستم واقعا چیزی هست یا بخاطر کندن پوستمه

تا اینکه بعد از گذشت 12 روز، همینطور که طبق معمول داشتم پوست دستمو با موچین و سوزن میکندم، یهو گیرش آوردم!!!



همونی که سر موچین قرار داره! ملاحظه میکنید چقدر ریزه؟!

واسه همین بود که پیداش نمیکردم! با بدبختی و هزار زحمت تونستم خارجش کنم :/

اینقدر ذوق کردم که بالآخره پیدا شد!!

دیگه راحت شدم :)


این هم انگشت میزبان که اوف شده :(



۱۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۰ اسفند ۹۵ ، ۱۷:۱۰
اَسی ...

اندر سرا همی نشسته بودندی و سخت هوس کیک خانگی کردندی! لیکن موجود نبودندی و چاره جز بیخیالی نبودندی

باری نفس غلبه کردندی و شکم بر تنبلی چیره شدندی و مجبور به آشپزی شدندی!


ازقضا هنوز فر ابداع نشدندی و با قابلمه روی اجاق، کیککی درست کردندی:



اهل خانه بسی مشعوف شدندی و از هنر حاصله انبساط خاطر یافتندی و شامگاه بعد، مجددا کیک طلب کردندی!


و اینگونه بود که دلهایی از عزا به در رفتندی :دی

۲۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۶ اسفند ۹۵ ، ۰۲:۳۰
اَسی ...

این پست رو از خیلی وقت پیش مدنظرم بود که بنویسم، اما پشت گوش انداختم و بعد هم یادم رفت؛ امروز که دوباره تکرار شد دیگه واجب شد بنویسمش o_O

همونطور که قبلا گفتم، چند ماهه که به یه آموزشگاه میرم (مثلا اسمش ترانه باشه تو منطقه ی مثلا سعادت آباد)، اولین بار که خواستم برم به راننده تاکسی شماره 1 گفتم من آدرس آموزشگاه ترانه رو نمیدونم، راننده گفت باشه من میبرمت

بعد از چند روز دوباره همون تاکسی شماره 1 اومد، گفتم سعادت آباد؟

گفت: آموزشگاه ترانه میری؟؟

من o_O گفتم: بله

بعد که این قضیه رو برای مادرم تعریف کردم گفت: خب اون راننده تو رو میشناسه چون خونه شون نزدیک خونه ی ماست!

منم با خودم گفتم شاید چون دفعه ی قبل خودش آدرسو نشونم داده، چهره ام تو ذهنش مونده

چند هفته گذشت و من با تاکسی های مختلف میرفتم کلاس.

یه روز که سوار تاکسی شماره 2 بودم و هنوز بهش نگفته بودم کجای سعادت آباد میرم، راننده از تو آینه بهم گفت: آموزشگاه ترانه پیاده میشی؟

گفتم: o_O بله o_O

امروز با تاکسی شماره 3 داشتم میرفتم و راننده فقط میدونست باید بره سعادت آباد، نرسیده به آموزشگاه گفتم: ممنون آقا پیاده میشم

راننده گفت: اینجا یا جلوتر؟!

گفتم: O_o بله o_o جلوتر o_O

گفت: صبر کن برسیم بعد بگو وایسا!


یعنی اینقدر تابلوعه که من کجا میرم؟؟!! O_O

واقعا قیافه ی من شبیه آموزشگاه ترانه است؟؟؟ :|

۱۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۴ اسفند ۹۵ ، ۱۵:۲۶
اَسی ...

در راستای پست قبل یه کامنت اومده که میگه...

خودتون ببینید چی میگه:



خب دوستان یکی یکی مشخصات خودتون و اقوام درجه یک و دوتون رو اعلام کنید تا ببینیم چند نفر شناسایی میشن -_-

فقط نوبت رو رعایت کنید :دی

۲۳ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۱ اسفند ۹۵ ، ۲۲:۴۲
اَسی ...