طلوع من

کلبه کوچولوی من

نوشته ها و خاطرات زندگی من
اینجا از copy paste خبری نیست، پس شما هم کپی نکنید، اگر هم خواستید متنی رو لینک کنید اطلاع بدید
ممنون از همراهیتون

پیام های کوتاه
  • ۱۵ بهمن ۹۴ , ۱۴:۲۸
    آه ...
  • ۲۷ آذر ۹۴ , ۱۷:۱۰
    ...
بایگانی
آخرین نظرات

دقت کردین همه خودشون و نسل سوخته میدونن؟؟

دهه چهلی ها میگن ما نسل سوخته ایم، دهه پنجاهی ها میگن نخیر ما نسل سوخته ایم، دهه شصتی ها میگن نسل سوخته ماییم!!

اما به نظر من نسل سوخته دهه هفتاد به بعده

چرا؟؟

شاید از نظر رفاه و امکانات خیلی بالاتر از نسل های قبلشون باشن، اما خیلی چیزای دیگه رو ندارن

مثلا وقتی درس خوندن، آینده ی شغلی ندارن

اگه ازدواج کنن هیچ تضمینی نیست که ازدواجشون پایدار باشه

اگه بچه دار بشن معلوم نیست بچه هاشون تو چه جور محیطی رشد میکنن و آیا میتونن امنیت لازم رو داشته باشن؟


در کل خیلی دنیا بد شده و هرچند راحتی بیشتر شده، مشکلات هم بیشتر شده

۱۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۸ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۱:۴۵
اَسی ...

همونطور که مستحضرید، بنده یه دخترخاله جان 14 ساله دارم که از خصوصیات منفیش چند باری تو وبلاگم گفتم!!

دیدم طفلی گناه داره، اونقدرا هم بی هنر نیست :دی

این شد که خواستم این بار از هنراش بگم :)

ایشون با وجود سن کمشون، نقاش قابلی هستن! از همون سنین خردسالی استعداد زیادی در زمینه ی نقاشی داشتن

باور ندارید؟؟


اینم سندش:





اینها دو نمونه از کارهاشونه

لازم به ذکره که بگم ایشون این دو اثر رو بدون کپی برداری و کاملا ذهنی خلق کردن!!


پ ن: آخیش وجدانم راحت شد ^_^

۱۴ نظر موافقین ۷ مخالفین ۱ ۱۷ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۰:۴۳
اَسی ...

شب بود

دخترک در خانه تنها بود

اهل خانه به میهمانی رفته بودند

دزدی در کوچه کشیک میداد و دید که اهالی خانه خارج شدند، با احتیاط وارد حیاط خانه شد، دید یکی از چراغهای خانه روشن است، چشم تیز کرد ولی جنبنده ای ندید

وارد اتاق شد، ناگهان از حرکت ایستاد!!!

دختر را دید!! خواست فرار کند، اما دید دختر درحال نماز است و متوجه حضورش نشده، خواست از فرصت استفاده کند و خانه را برای یافتن شیئی قیمتی بگردد، اما منصرف شد!

با خود گفت: چه چیزی قیمتی تر از این دختر؟! خانه خالی ست و بهترین فرصت است!!

کمی به خود جرات داد و به سمت دختر رفت! دختر ناگهان دزد را دید!! اما همچنان به نمازش ادامه داد

دزد خواست به دختر نزدیک شود که متوجه شد دختر مانند بید میلرزد! اما نمازش را نمیشکند

دیدن این حالت دختر، مانع از ادامه ی مقصود دزد شد! با خود گفت: صبر میکنم نمازش تمام شود!

دختر به رکعت آخر نماز رسید

سجده ی اول

همچنان میلرزید

سجده ی دوم

طولانی بود، بیشتر از حد معمول

دختر میلرزید و سر از سجده برنمیداشت

صبر دزد به سرآمد، به سمت دختر رفت

ناگهان به طرز دلهره آوری لرزش دختر پایان یافت!!

دزد مکث کرد...

دختر آرام شده بود

خیلی آرام و بی حرکت

آرامشی ابدی...

۱۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۶ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۷:۳۸
اَسی ...

پریروز رفتیم بازدید از قبرستان بهایی ها!

با تعجب دیدیم یه عده رفته بودن همه ی قبر ها رو شکسته بودن و زیر خاک پنهان کرده بودن، مرده شوی خانه شون رو هم با خاک یکسان کرده بودن

مشخص بود که بعدش دوباره خانواده های مردگان اومده بودن و خاک روی قبر ها رو کنار زده بودن و سنگ قبر ها رو نمایان کرده بودن

من کاری ندارم که کی چه آیینی داره، هیچ فاتحه ای هم اونجا نخوندم، اما چنین رفتارای کورکورانه ای رو اصلا نمیپسندم

اگه کسی ناراحته که چرا بهائیت وجود داره خب بره بهایی ها رو هدایت کنه، زنده ها رو! نه این که بره قبر مرده هاشون و بشکنه...

مایه ی تاسفه، اینطوری بدتر بهایی ها از اونها و دینشون زده و متنفر میشن

هرکسی آزاده به هر آئینی که میخواد دربیاد و هیچ اجباری تو دین نیست

۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۶ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۶:۰۳
اَسی ...

من از املت خوشم نمیاد

امروز حین خوردن ناهار:

من: مامان؟؟؟؟

مامانم: بله؟

من: حالا من حواسم نیست! تو چرا نمیگی این املته؟؟؟؟!!!!! :(

مامانم :| :)))))))))))

۱۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۵ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۶:۳۷
اَسی ...

دقت کردین چقدر همه مجازی شدن؟؟

انگار دیگه کسی تو دنیای واقعی زندگی نمیکنه، همه غرق فضاهای مجازی شدن و روز به روز بیشتر فرو میرن

علتش واقعا چیه؟؟ دیگه کسی واقعیت های اطرافش و نمیبینه، شاید به ظاهر تو یه محیط باشیم اما ذهنمون درگیر دنیای مجازیه

انسان باید در هر زمینه ای میانه رو باشه، نه افراط نه تفریط

البته من به یه ویژگی مثبت دنیای مجازی هم پی بردم!! تو دنیای مجازی همه مهربونن! همه واسه هم دل میسوزونن و به هم احترام میذارن، اما تو دنیای واقعی همه میخوان زمین خوردن همدیگه رو ببینن، چشم ندارن پیشرفت دیگران و ببینن، واسه هم کلاس میذارن، به هم حسادت میکنن، نارو میزنن...

ولی تو دنیای مجازی کسی به پول و تحصیلات و زیبایی و شغل و جنسیت یکی دیگه کاری نداره! آدما به عنوان هم نوع به هم نگاه میکنن و صرفا به دلیل انسان بودن با هم ارتباط دارن

معرفت آدمایی که تو دنیای مجازی باهات آشنا میشن خیلی بیشتر از دوستای واقعیته که حالا شاید تو دنیای مجازیت هم باشن

البته این دنیای مجازی که دربارش گفتم بیشتر منظورم وبلاگ بود

حالا همون آدمای مجازی اگه قرار باشه به دنیای واقعیت پا بذارن انگار همه چی عوض میشه! ملاک رفتارشون تغییر میکنه و اونام میشن مثل بقیه ی آدمای واقعی اطرافمون!!

چرا؟؟

تا حالا بهش فکر کردین؟؟؟


۱۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۰:۲۷
اَسی ...

دوستان!!

از این به بعد تو وبلاگم مهمون داریم!

این مهمونا با من زندگی میکنن

هر از گاهی به نوبت به شما معرفی میشن :)



با اولین میهمان آشنا بشید:


۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۲ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۳:۵۳
اَسی ...

چند روز پیش یه مستند دیدم از یه سری بچه فیل تو آفریقا که توسط آدما مراقبت میشدن

بچه فیلا رو برده بودن تو گل که غلت بزنن

یه کم که نگاه کردم بهشون حسودیم شد

دیدم چقدر بیخیالن...

واسه خودشون گل بازی میکنن

بدون هیچ دغدغه ای، بدون هیچ استرسی، نه غم زندگی رو دارن، نه به فکر آینده هستن، نه تو گذشته سیر میکنن

رها از هرگونه مشکلی دارن زندگی میکنن

ولی ما آدما خوشحالیم که اشرف مخلوقاتیم! غافل از این که زندگیمون صدها برابر سخت تر از دیگر موجوداته

مصداق همون ضرب المثل که میگن: هر که بامش بیش، برفش بیشتر!

۹ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۱ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۴:۲۷
اَسی ...

پسردایی کوچیکه وقتی بچه بود رفته بود داروخونه خرید کنه

مسئول داروخونه یه قبض میده به پسردایی و میگه : ببر صندوق حساب کن!

پسردایی یه نگاه به دور و برش میندازه و میبینه یه صندوق خیریه گوشه ی داروخانه قرار داره!! میره که همونجا حساب کنه!!

رو قبض نوشته بوده5000ریال!! پسردایی هم یه اسکناس پنج هزار تومنی میندازه تو صندوق و میره پیش مسئول داروخانه!!!

مسئول قبض و میگیره و میبینه حساب نشده! میپرسه: نرفتی صندوق؟؟

پسردایی میگه: رفتم دیگه! پولم انداختم!

مسئول میگه: کجا انداختی؟؟؟!!!

پسردایی هم به صندوق خیریه اشاره میکنه و میگه: 5 تومن انداختم!!

مسئول میگه: اون صندوق نه!!! بعدم باید 500 میدادی!!:)))

در این لحظه بود که کل داروخانه از شدت خنده ی افراد رفت رو هوا و پسردایی فهمید چه سوتی فجیعی داده!!!

۱۴ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۰۸ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۸:۳۴
اَسی ...

1_پسرداییم میگه بچه که بوده خیلی از قارچ بدش میومده، اما از بس به بازی ماریو که تو میکرو بود، علاقه داشته، و میدیده که ماریو چقدر قارچ میخوره، کم کم به قارچ علاقمند شده :دی


2_داداشم وقتی کوچیک بود میگفت از پیتزا بدش میاد، چون توش قارچ داره!

جالبه بدونید تا اون زمان نه پیتزا خورده بود و نه قارچ :)))))

۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۷ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۰:۲۲
اَسی ...