طلوع من

کلبه کوچولوی من

نوشته ها و خاطرات زندگی من
اینجا از copy paste خبری نیست، پس شما هم کپی نکنید، اگرم خواستید متنی رو لینک کنید اطلاع بدید
ممنون از همراهیتون

پیام های کوتاه
  • ۱۵ بهمن ۹۴ , ۱۴:۲۸
    آه ...
  • ۲۷ آذر ۹۴ , ۱۷:۱۰
    ...
بایگانی
آخرین نظرات

۲۳ مطلب در دی ۱۳۹۴ ثبت شده است

اردیبهشت امسال میخواستم برم اردو، قرار بود ناهار با خودمون ببریم، مسئول اردو همون شبی که قرار بود فرداش بریم اردو با من تماس گرفت و گفت بچه ها پیشنهاد دادن که ناهار با مسئول اردو باشه عوضش هزینه اردو بیشتر بشه، گفت شما هم میخواین براتون ناهار بگیرم؟؟ منم گفتم باشه مشکلی نیست، گفت پس با دوستت هم هماهنگ کن چون من باهاش تماس نگرفتم، گفتم باشه

به دوستم قضیه رو گفتم که دیگه ناهار درست نکنه، دوستم گفت من وسایل ناهار و گرفتم بیخیال مسئول،خودمون ناهار ببریم، گفتم باشه پس من به مسئول اطلاع میدم

به مسئولمون گفتم دوستم موافقت نکرده و ما خودمون ناهار میاریم، گفتم دیگه واسه ما تهیه نبینن، اونم گفت باشه
ازقضا اون شب ما خونه مادربزرگم بودیم و قرار بود شب همونجا بخوابیم، مامانم که دید میخوام واسه فردا ناهار ببرم، رفت خونه و وسایل سالاد الویه رو با خودش آورد خونه مامان بزرگم و برام سالاد الویه درست کرد و گذاشت تو یخچال مامان بزرگ

یه مدت که گذشت خاله و بچه هاش هم اومدن خونه مادربزرگم و خلاصه شلوغ پلوغ شد! همینطور سرگرم بودیم که یهو دیدم پسرخالم با یه ظرف سالاد الویه وارد اتاق شد و رفت پیش داداشم و گفت بیا این فقط مال پسراست!!! دخترخالم هم تا این حرف و شنید گفت یعنی چی؟ الآن منم میرم واسه دخترا میگیرم :/

من که این وسط چشام گرد شده بود دویدم سمت یخچال و دیدم بعله!! بیشتر از نصف ظرف ناهار فردای من خالی شده!!!

دختر خالم یه ظرف سالاد گرفته بود دستش و میگفت بیا باهم بخوریم!! منم بهش گفتم من نمیخورم خودت بخور، و سریع محل فاجعه رو ترک کردم که نبینمشون:(

رفتم به مامانم گفتم خاله ناهار فردام و داده به بچه های شکموش اونام دولپی دارن تمومش میکنن :(((

اونقدر عصبانی بودم که اصلا نمیتونستم تموم شدن ناهارم و ببینم :(((

به دوستم گفتم چیکار کنم؟ گفت ناهار منو باهم میخوریم، ولی من قبول نکردم، حتی روم نمیشد به مسئولمون بگم ناهار ندارم! آخه یه بار بهش گفته بودم برامون ناهار بگیره دوباره گفته بودم نگیره، حالا چه جوری بهش میگفتم بگیره؟؟

یه کم که گذشت خالم اینا فهمیدن که من فردا میخوام برم اردو، بعد خالم حدس زد که نکنه این سالاد ناهار فردات بوده؟؟؟؟ و اینطوری شد که داغ دل من تازه شد:((

گفتن خب چرا نگفتی؟؟ پس واسه همین هی میرفتی این گوشه و اون گوشه قایم میشدی!!!

و حالا نخند کی بخند! من هی سعی میکردم خودمو ناراحت نشون ندم اما شدت ناراحتی اونقدر زیاد بود که نمیشد پنهانش کرد...

شوهرخالم گفت:پس اونا سالاد میخوردن و تو حرص میخوردی:)))))) بعد به خالم گفت که واسه فردای من ناهار درست کنه، من گفتم نه مسئولمون واسمون ناهار میاره! گفتن بهش گفتی؟؟ گفتم حالا میگم!!

خلاصه دل و به دریا زدم و به مسئولمون گفتم ناهار واسه چند نفر تدارک دیده؟ اونم گفت همه بچه ها موافقت کردن به جز من و دوستم، اما اون واسه همه ناهار گرفته!!

اینو که شنیدم اینقدر خوشحال شدم که داشتم بال درمیاوردم!! بهش گفتم که ناهارمو خوردن و من نمیدونستم چطور دوباره بگم واسه منم ناهار بگیره! اونم گفت پس خداروشکر مشکلت حل شد! فردا میبینمت ;)

این بود داستان اردو رفتن ما :|

۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۴ دی ۹۴ ، ۰۱:۲۴
اَسی ...


یکی از بچه ها عکس عروسی خواهرش و به من و دوستم نشون داد، دوستم بهش گفت: واااااااای چقدر خواهرت خوشگل شده!!! وای که چقد رنگ موهاش قشنگه!!!

بعد که من و دوستم تنها شدیم به من گفت: رنگ موهاشو دیدی؟؟؟ اه اه :/

گفتم: تو که خیلی از رنگ موهاش تعریف کردی!!

گفت: جلوی اون اینجوری گفتم :|

 

اگه از رنگ موهاش خوشت نیومده چرا تعریف میکنی؟؟؟؟؟؟؟؟ خب از اون چیزی که خوشت اومده تعریف کن!!! خوشت نیومده خب تعریف نکن مگه کسی ازت نظر خواست؟؟؟؟؟؟ فقط نگاه کن و براشون آرزوی خوشبختی کن :|

ملت چرا اینجورین؟؟؟؟؟؟؟؟ 0_o

۱۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۳ دی ۹۴ ، ۰۰:۵۰
اَسی ...


صحبتهای من و بچه فامیل:

 

بچه فامیل: اون قاب عکس عروسی مامان و باباته؟؟

من: نه مال جشن عبادت منه!

بچه فامیل: به سن تکلیف رسیدی؟؟

من: فکر کنم :| 0_o

۸ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۱ دی ۹۴ ، ۲۳:۵۸
اَسی ...