طلوع من

کلبه کوچولوی من

نوشته ها و خاطرات زندگی من
اینجا از copy paste خبری نیست، پس شما هم کپی نکنید، اگرم خواستید متنی رو لینک کنید اطلاع بدید
ممنون از همراهیتون

پیام های کوتاه
  • ۱۵ بهمن ۹۴ , ۱۴:۲۸
    آه ...
  • ۲۷ آذر ۹۴ , ۱۷:۱۰
    ...
بایگانی
آخرین نظرات

۱۷ مطلب در شهریور ۱۳۹۵ ثبت شده است

1- امروز میرم تهران

نمیدونم چقدر میمونم، شاید یک روز، شایدم بیشتر! بستگی به شرایط تهران داره! و فکر نمیکنم اونجا اینترنت داشته باشم، پس مدتی نیستم


2- یک ماهه که یه مسابقه شروع شده و یک ماهه که من با وجود دسترسی داشتن به نت صرفا شبانه، هر شب با وجود خستگی و خواب آلودگی میام وبم و منتظرم ببینم کی میم به من کامنت میده که نوبت پست من بشه! که نکنه کامنت بده و من نبینم و نتونم واسه خودم تبلیغ کنم! که دیشب دیدم پستم درج شده و زمان رای گیریش هم تموم شده! ولی من کامنتی مبنی بر رسیدن نوبتم دریافت نکردم! خیلی ناراحت شدم، چون قرار بر این بوده که قبل از گذاشتن پست هر شخص بهش اطلاع داده بشه واسه تبلیغ! این شد که قرار شد امروز هم پستم فرصت داشته باشه واسه امتیاز گیری!!

پس بشتابید و به پست من نمره بدید!! نمرات از یک تا 10 هستن، یعنی بالاترین نمره 10 و پایین ترین نمره 1 هست، نمرات کمتر از یک و بیشتر از ده تاثیری ندارن، بسیار خوب و عالی و امثال اینها هم مدنظر قرار داده نمیشن، پس فقط یک نمره از 1 تا 10 به پستم بدید!

فقط امروز فرصت دارید! اونم از ساعت 9 صبح تا 9 شب، نظرات بعد از ساعت 9 شب پذیرفته نمیشن! پس پشت گوش نندازین و همین الآن رای بدید! وگرنه یادتون میره!!

قبلا از حضور پر شور شما دوستان عزیزم کمال تشکر رو دارم ^_^

آدرس مسابقه: اینجا (من شرکت کننده ی شماره ی بیست و هشت هستم)

۱۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۱ ۱۱ شهریور ۹۵ ، ۰۹:۰۰
اَسی ...

ای کسانی که قبل از ساعت 9 صبح به وبم میاین!!!

پست ساعت 9 صبح امروزم رو دریابید!!!

به یاری شما نیازمندم!!

ساعت 9

همینجا!

:)

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۱ شهریور ۹۵ ، ۰۱:۵۰
اَسی ...

مادر که بشی همه ی زندگیت میشه بچه ات

دیگه رفیق بازی تموم میشه

دمپایی روفرشیت میشه پایه ی گهواره که لق لق نزنه

دیگه وقت نداری حتی تو آینه نگاه کنی، چه برسه به اصلاح و آرایش!

ناهارت میشه سیراب شیردون که قبلا بهش لب نمیزدی اما الآن واسه بچه مفیده

انواع و اقسام صداها رو از جمله" رررررر ، نانانانانا، دادادادادادا ، آآآآآآآآآآآآ، نچ نچ نچ نچ نچ، صدای بوس" تولید میکنی که بچه غذا بخوره

موقعی که به بچه غذا میدی خودتم دهنت و باز میکنی و بیشتر از بچه لبات و میجنبونی و بعدشم فضای خالی دهنت و قورت میدی به خیال این که بچه با این حرکاتت غذاشو میخوره!

به سشوار و جارو برقی متوسل میشی که با صدای عجیبشون حواس بچه رو پرت کنن و بچه گریه نکنه و آروم بگیره

گوشیت پر میشه از ترانه های بچگونه که در حین غذا خوردن بچه واسش میذاری تا نفهمه تو شیرش دارو قاطی کردی و بدمزه شده

خونه ات پر میشه از پستونک و شیر خشک و شیشه شیر و دستمال مرطوب و گوش پاک کن و پوشک و قطره و پماد و روغن

مادر (امروزی) که باشی، به جای لالایی، آوازهایی مثل " آهای خوشگل عاشق، من مانده ام تنهای تنها، ناز داره ناز داره" رو واسه بچه زمزمه میکنی که بخوابه

اصلا از این ناراحت نمیشی که چرا بچه لباسش و خیس کرده، بلکه بر عکس خوشحال هم میشی! ناراحتیت وقتیه که بچه خودش و خیس نمیکنه! میگی فقط بچم شکمش کار کنه من لباساش و با خوشحالی میشورم!

اگه دوستت و دعوت کنی نمیتونی ازش پذیرایی کنی، بهش میگی هر چی میخوای برو از یخچال بردار، و اگه دوستت کم رو باشه تنها چیزی که عایدش میشه دو فنجون چای و سه تا شکلاته، موقع ناهار هم به دوستت میگی خودت برو غذا بخور، من تا بچه رو بخوابونم طول میکشه، و اینجوری میشه که دوستت با کلی سرگشتگی تو آشپزخونت، یه بشقاب و یه قاشق و یه چنگال و یه سفره پیدا میکنه و تنهایی میشینه سینه ی مرغی رو که واسش سرخ کردی با نون میخوره

اگه دوستت ازت سراغ فیلم عروسیت و بگیره میبینی اصلا دیگه دغدغه ی این مسائل و نداشتی که حتی بری فیلمت و از فیلمبردار تحویل بگیری!

کل روزتون بالا سر بچه میگذره و اصلا نمیفهمی دوستت کی اومد و کی رفت!

همه ی سختی ها رو تحمل میکنی و اگه فقط بچت شیرش و بخوره و شکمش کار کنه انگار دنیا رو بهت دادن

همش سعی داری کمک کنی که بچه از بالا و پایین گاز خارج کنه! و از شنیدن صداش ذوق میکنی و احساس موفقیت داری!

مادر که بشی بهشت زیر پاته...


+ امروز رفته بودم خونه ی دوستم تا نی نیش و ببینم ^_^

هر چقدر صدای بچگونه که در چنته داشتم بیرون ریختم تا یه کوچولو بتونم با بچه هه ارتباط برقرار کنم، اما واااااقعاااا نگهداری از یه بچه سخته O_O


ب ن : کامنتهای پست قبل در اسرع وقت تایید خواهند شد :)

۱۴ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۰ شهریور ۹۵ ، ۰۳:۱۰
اَسی ...

چند وقت پیش، داداش بزرگه نمیدونم از کجا یه مار پیدا کرده بود و اون و آورده بود خونه!! ماره بچه بود و به رنگ مشکی و زرد راه راه بود

اون و گذاشته بود تو یه آکواریوم و تو انباری ازش نگهداری میکرد!!

بهش میگفتیم آخه آدم مار میاره تو خونه؟؟ مگه حیوون خونگیه؟! اگه خوشگله خب بندازش تو الکل و نگهش دار، دیگه قرار نیست که بزرگش کنی! :/

خلاصه یکی دو هفته گذشت، من هروقت میرفتم انباری ماره رو نمیدیدم، میگفتم حتما رفته زیر شن قایم شده

تا اینکه اخیرا برادر جان اعلام کردن که ماره اصلا تو آکواریوم نیست!! معلوم هم نیست کی گذاشته رفته و الآن دقیقا کجاست :| و این که اگه دیدینش نترسین و یه ظرف بندازین روش و توی ظرف زندانیش کنین :/

تا به حال هر وقت میرفتم انباری نگاه میکردم که موش نباشه! حالا باید ببینم یه وقت مار نباشه O_O

۲۳ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۹ شهریور ۹۵ ، ۰۰:۲۲
اَسی ...

اول از همه اینجا رو بخونید :)

وقتی باهم بودیم به نگار گفتم: راز موفقیتت چیه که این همه مخاطب داری؟

گفت: مگه زیادن؟

گفتم: واسه هر پستت چهل پنجاه تا کامنت میگیری!!!!

گفت: عه؟ تا حالا دقت نکرده بودم :)

یعنی تا این حد براش عادیه اینجور مسائل! که حتی متوجه هم نشده! لازمه بگم از بین صد وبلاگ برتر سال 94، وبلاگ نگار رتبه ی بیستم رو به دست آورده و در صفحه ی اول لیست برترین وبلاگها خودنمایی میکنه!!

پنجشنبه4 شهریور رکورد تعداد بازدیدکننده های وبم شکسته شد!!! با خودم گفتم یعنی یه قرار وبلاگی اینقدر طرفدار داره؟؟!! رفتم وب نگار دیدم لینک پست من و گذاشته! نگو مخاطبای اون بودن که آمار وبم رو بالا برده بودن :| بعد اونوقت یه چنین آمارایی اصلا برای خود نگار مطرح نیست! o_O

گفتم که من و نگار خیلی تفاهم داشتیم؟؟ هر دومون هم فردای قرارمون یعنی شب پنجشنبه عروسی دعوت بودیم :دی

عروسی ما خییییییلی خوش گذشت! واقعا عاااالی بود! این سومین عروسی عمرم بود که خیلی خوب بود، که البته از دوتای قبلی خیلی خیلی بهتر بود!!

همه چیز به بهترین نحو ممکن پیش رفت! جوری که اصلا فکرشم نمیکردم به این کیفیت باشه! البته همه ی اینها مربوط میشد به رضایتی که من از خودم داشتم!

یه نکته ی جالبی که این عروسی داشت، کیکش بود!

در حال خوردن کیک بودم که یه چیزی "تَرَق" زیر دندونم صدا داد! فکر کردم سنگه، خواستم بندازمش بیرون ولی دیدم یه کم نرم شد! احساس کردم شیرینه، گفتم حتما قنده یا یه توده شِکره که خوب حل نشده

به خوردن کیک ادامه دادم که یهو متوجه این مرواریدا شدم که باهاشون روی کیک و تزیین کرده بودن!!



تعجب کردم که چرا رو کیک مروارید گذاشتن! آخه مروارید که خوردنی نیست! یهو شک کردم که نکنه اون سنگ شیرین که زیر دندونم صدا داد همین مرواریدا بودن؟؟؟!!!

یه دونه مروارید گذاشتم تو دهنم و با کمال تعجب دیدم که بعله!!! این مرواریدا خوراکی هستن!!! جل الخالق!! به حق چیزای ندیده o_O

جالبه خالم و دخترخالم مرواریدای کیکشون و جدا کرده بودن!! وقتی بهشون گفتم اینا خوراکی هستن باورشون نمیشد!! تا این که خودشون امتحان کردن!

شما دیدین تا حالا؟؟

+ عنوان رو هم نمیدونستم چه اسمی براش انتخاب کنم :))))

۲۰ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۸ شهریور ۹۵ ، ۰۳:۳۴
اَسی ...

وقتی یک زنبور هنرنمایی میکنه:



میبینید چطور دو طرف برگ رو به شکل قرینه بریده؟؟

طی تحقیقاتی دیده شده که این زیباسازی، کار زنبوره!

۱۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۳ شهریور ۹۵ ، ۰۲:۲۸
اَسی ...

همیشه برام سوال بود که چطور آدما تو بعضی از موقعیت ها، خودشون و میزنن!! اصلا مگه آدم خودش و میزنه؟؟!

یا چطور بعضیا با صدای بلند گریه میکنن!! های های! خب تو بچگی شکل گریه ها فرق داشت و با جیغ و داد بود! اما آدم بزرگا...


پریروز محکم زدم تو سرم

با دو تا مشتام

و داد زدم

پریروز تو یه موقعیت بد، وقتی که کاملا مستاصل و درمونده شده بودم، شرایط خیلی بهم فشار آورده بود، دقیقا همون رفتاری رو داشتم که قبلا برام مضحک بود

حالا فهمیدم چی میشه که...

پریروز

یادم میمونه...

۱۵ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۱ شهریور ۹۵ ، ۲۱:۰۰
اَسی ...