طلوع من

کلبه کوچولوی من

نوشته ها و خاطرات زندگی من
اینجا از copy paste خبری نیست، پس شما هم کپی نکنید، اگرم خواستید متنی رو لینک کنید اطلاع بدید
ممنون از همراهیتون

پیام های کوتاه
  • ۱۵ بهمن ۹۴ , ۱۴:۲۸
    آه ...
  • ۲۷ آذر ۹۴ , ۱۷:۱۰
    ...
بایگانی
آخرین نظرات

قصد داشتم حالا که امسال از پیاده‌روی اربعین محروم موندیم، خاطره این دو سفری که رفتم رو بنویسم تا اون حال و هوا دوباره زنده بشه؛ که دیدم میرزا مهدی چالشی در همین راستا برگزار کرده. طبیعتاً استقبال کردم و مثل همیشه در واپسین دقایق دست به کار شدم.

سال ۹۰ که برای اولین بار به عراق رفتم، خیلی احساس غربت داشتم. طوری که وقتی دوباره به ایران برگشتم با خودم گفتم: «ایران بهشته!»

اما بهشت واقعی رو در دومین ورودم به خاک عراق دیدم. در سال ۹۶ که اولین تجربه پیاده‌روی اربعینم بود.

تا قبل از اون، تصورم از عراق فقط سیم های برق درهم و برهمش بود و خونه های فقیرانه که یه دیش بالای پشت بومشون و یه ماشین باکلاس جلوی درشون بود. از مردمش هم همون خصلت هایی رو که از فیلم های جنگی درشون دیده بودم انتظار داشتم. اما در اربعین، عراق رو جور دیگه ای دیدم. جوری که هیچوقت و هیچ جای دیگه‌ای ندیده بودم. باید رفته باشی تا درک کنی. اونجا سراسر خلوص بود و دلدادگی. آدمهایی که بی‌چشم‌داشت و مشتاقانه بهت خدمت می‌کردن و احترام می‌ذاشتن و از مالشون بهت می‌بخشیدن. بدون اینکه بشناسنت. آدمهایی که «نه» تو کارشون نبود. با «ریا» و «منت» بیگانه بودن. اونقدر بهت عزت و احترام می‌ذاشتن که واقعاً شرمندشون می‌شدی. با خودت می‌گفتی: «مگه من کی ام و چه خیری بهشون رسوندم؟». به دل دریاییشون غبطه می‌خوردی. فکر می‌کردی: «اگه من بودم هم میتونستم اینطوری خدمتگزار باشم؟»

کل مسیر نجف تا کربلا رو موکب ها تشکیل می‌دادن. مثل یه بازارچه که پر از غرفه است. غرفه هایی که همه اجناس و خدماتشون رایگانه. هر کسی هر جوری می‌تونست خدمت می‌کرد. بچه های کوچیک وسط جاده ایستاده بودن و به زائرها عطر می‌زدن. بعضی بچه ها هم ردیفی ایستاده بودن و فریاد «لبیک یا حسین» سَر می‌دادن. اون چیزی که من خیلی ازش استقبال می‌کردم، افرادی بودن که با دستگاه سم‌پاش، روی مردم آب می‌پاشیدن و خنکشون می‌کردن.

غروب اولین روز پیاده‌روی بود که به دو تا پسر جوان برخوردیم. یکیشون ایرانی و اون یکی عراقی بود. گفتن ما منزل برای استراحت داریم. تصمیم گرفتیم بریم منزلشون. دو تا ماشین آوردن و ما رو سوار کردن. وارد یه شهرک نوساز شدیم. اسم اون شهرک «الغدیر» بود که می‌گفتن ساخت آلمانی ها ست (اگه اشتباه نکنم). رسیدیم به یه خونه ویلایی دو طبقه و بزرگ. وارد خونه شدیم و در پشت سرمون بسته شد. گفتیم: «پس مردهامون چی؟» گفتن: «مردها میرن خونه بغلی». خونه ای که واردش شدیم مخصوص خانم ها بود و در تمام مدتی که اونجا بودیم حتی یک مرد هم وارد نشد تا خانم ها راحت باشن. به محض ورودمون به حیاط، خانم صاحبخونه به استقبالمون اومد و با همه روبوسی کرد و خوشآمد گفت. و به تبعش دخترها و بقیه خانم های میزبان هم همینطور. بعد ما رو به داخل راهنمایی کردن‌. خونه شون خیلی قشنگ بود. باغچه بزرگشون پوشیده از چمن بود و چند تا صندلی درش قرار داشت. اتاقشون هم بسیار تمیز و شیک بود. جوری که من اصلاً انتظار چنین خونه ای رو در عراق نداشتم. قبلا فکر می‌کردم مردم عراق بهداشت ضعیفی دارن، اما غذایی که به ما دادن و رختخوابی که برامون آوردن بسیار با سلیقه و تمیز بود. گفتن آب حمام گرمه و برید دوش بگیرید. و لباسهامون رو برامون شستن.

همیشه وقتی توی مشهد با عربها برخورد می‌کردم، نمی‌تونستم باهاشون حرف بزنم و این مسئله من رو از خودم شاکی می‌کرد. چون این همه سال درس عربی خونده بودم (حتی در دوره کارشناسی و ارشد) اما هیچوقت نتونستم جایی به کار ببرمش. تااینکه بالآخره طلسم شکسته شد!

خانمی که مهمانش بودیم، یک پسر به اسم موسی (همون که ما رو به خونه‌شون آورد) و چهار دختر به نام های سوسن، زینب، دعا، و رقیه داشت. دخترها بسیار خونگرم بودن و من تونستم باهاشون ارتباط برقرار کنم. باهم حرف می‌زدیم و از این موضوع ذوق زده می‌شدیم. یه جاهایی به زبان انگلیسی و یه جاهایی هم به فارسی منظورمون رو می‌رسوندیم. من رو به آشپزخونه بزرگشون بردن و از اونجا رفتیم به مطبخشون. ازشون دستور سمبوسه ای که پخته بودن رو پرسیدم. بعد از شام گفتن باهاشون برم تو حیاط و اونجا صحبت کردیم. یه گروه زائر دیگه هم اومدن به اون خونه. بعد از مدتی دیدم یکی از همین زائرا دنبال من می‌گرده. می‌گفت: «اون دختر مترجمه کجاست؟» و وقتی رفتم پیشش گفت: «تو خواهر همون پسر ایرانی هستی که ما رو آورد اینجا؟» گفتم: «نه! چرا اینطور فکر کردید؟» گفت: «آخه اون مترجم آقایونه و شما مترجم خانمهایی، فکر کردم خواهر و برادرید» خندیدم و گفتم: «من هم مثل شما زائرم». گفت: «آهان. خب حالا بهشون میگی سوزن و نخ می‌خوام؟» گفتم: «این یه قلم رو دیگه بلد نیستم :)) » و با زبون اشاره ازشون نخ و سوزن گرفتیم. آخرشب، دخترها گفتن بیا طبقه بالا باهم صحبت کنیم. درواقع اونها بهترین اتاقها رو در اختیار ما گذاشته بودن و خودشون در طبقه بالا که از نظر امکانات، خیلی هم کامل نبود سکونت داشتن. رفتم بالا و کلی حرف زدیم. یکی از خانم ها که خواهرزاده صاحبخونه بود، شوهرش اومده بود دنبالش اما اون دلش میخواست بیشتر پیش ما بمونه و هی از شوهرش وقت می‌خواست. یه اخلاق خوبی که داشتن این بود که با اینکه من همزبونشون نبودم اما اصلا ندیدم حرف یواشکی بزنن یا طوری رفتار کنن که معذب بشم. همه شون بدون استثنا لباس مشکی داشتن. حتی بچه ها. و فقط وقتی خواستن بخوابن، لباسشون رو عوض کردن. شاید براتون جالب باشه بدونید چه حرفایی زدیم. دختر بزرگشون، سوسن که ۲۸ سالش بود (نمیدونم املای اسمش رو درست نوشتم یا نه، تلفظش که همین بود) گفت که برادرشون از یه دختر خوشش میومده ولی پدرشون مخالف ازدواجشون بوده چون اون دختر بدحجاب بوده. و موسی (۲۵ ساله) چقدر دپرس شده و گریه کرده. ازش پرسیدم خودت چرا هنوز ازدواج نکردی؟ گفت: «پدرم معتقده تا زمانی که ما عقلمون نرسیده نباید ازدواج کنیم» و این حرف هم یکی دیگه از ذهنیت های غلط من رو درمورد عراقی ها اصلاح کرد. دختر دومی که اسمش زینب بود، دانشجو بود و در بغداد درس می‌خوند. رقیه فرزند آخر خانواده و ۴ ساله بود و خیلی از من خوشش اومده بود.‌ دفتر نقاشیش رو بهم نشون داد و هی میومد تو بغلم می‌نشست. منم همش بهش می‌گفتم: «حبیبتی» و چقدر خانواده‌ش ذوق می‌کردن از این کلمه! لهجه خاصی داشتن. «زینب» رو «زَینوب» و «فاطمه» رو «فاطومَه» تلفظ می‌کردن. به من می‌گفتن لهجت بغدادیه! ازشون پرسیدم: «شما در اربعین به زیارت نمی‌رید؟» گفتن: «نه. در اربعین فقط به زائرا خدمت می‌کنیم» این نشون می‌داد چه دل بزرگی دارن. شاید اگه من بودم حتما دلم می‌خواست برم زیارت.

فردا صبحش بعد از خوردن صبحانه، ما رو از زیر قرآن رد کردن و چندین بار تاکید کردن سال آینده هم حتما بریم منزلشون. شماره تلفن همدیگه رو گرفتیم و خداحافظی کردیم. موسی با ماشینش ما رو برد همون جایی که سوارمون کرده بود و اون هم سفارش کرد سال بعد کنار همین عمود منتظرتونم.

بعد از اون هر از گاهی از طریق تلگرام باهاشون صحبت می‌کردم. نزدیک اربعین سال ۹۸ بود که «دعا» پیام داد و گفت امسال منتظر شما هستیم. اون سال راهی شدم و وقتی به عمودی که اونها گفته بودن رسیدم، اول صبح بود و تازه پیاده‌روی رو شروع کرده بودیم و نشد که توقف کنیم.

 

عکس های مربوط به پست رو براتون میذارم:

 

حیاطشون

 

 

و باغچه شون

 

 

اتاقی که به ما دادن

 

 

رختخوابی که آوردن برامون

 

 

سیم هایی که درباره‌شون گفتم

 

 

هتل بیان که من رو یاد بلاگستان انداخت

 

 

هنرنمایی موکب عراقی

 

 

غلط املایی بامزه‌شون

 

 

بچه هایی که تو مسیر پیاده‌روی دستمال کاغذی می‌دادن

 

 

و آخرین عمود که منتهی می‌شد به حرم حضرت ابوالفضل علیه السلام

 

 

این هم پارسال شب آخر، چشم انداز ِِ بی‌نظیرِ محل اسکانمون 

 

 

+ یادی کنیم از مکالمات پسا سفرمون:

 

موافقین ۳ مخالفین ۰ ۹۹/۰۷/۱۷
اَسی ...

نظرات  (۲)

عمودایی :دی 

خیلی خووب بود :دی

فقط بیا بگو کدوم سمتی تویی ؟!:)

سمت چپ؟!؛)

 

 

 

 

+

سلام 

زیارتت قبول روله

ایشالا دوباره روزیت بشه ❤🙏

همه پست رو خوندم فقط می مونه حرفام که بعد از خوردن شام و اینا برمیگردم ؛)

 

پاسخ:
این مکالمه رو قبلا تو یه پست آوردم و اونجا هم همین سوال رو پرسیدی :))

سلام
الهی آمین
انشاءالله نصیب شمام بشه دوباره
نوش جان :)
۱۸ مهر ۹۹ ، ۰۱:۳۱ عاشق بارون... ⠀

یاد چند دقیقه‌ای که با یه دختری توی نجف دوست شده بودم افتادم! :))) یعنی اگه یکی ازمون فیلم می‌گرفت‌ها! پانتومیم بازی می‌کردیم! :دی

واقعاً هم چه خونه‌ی بزرگ و قشنگی بوده! :))

پاسخ:
:)))
اوهوم :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">