طلوع من

کلبه کوچولوی من

نوشته ها و خاطرات زندگی من
اینجا از copy paste خبری نیست، پس شما هم کپی نکنید، اگرم خواستید متنی رو لینک کنید اطلاع بدید
ممنون از همراهیتون

پیام های کوتاه
  • ۱۵ بهمن ۹۴ , ۱۴:۲۸
    آه ...
  • ۲۷ آذر ۹۴ , ۱۷:۱۰
    ...
بایگانی
آخرین نظرات

اندر احوالات تاکسی سواری 1

دوشنبه, ۶ دی ۱۳۹۵، ۱۱:۱۹ ب.ظ

امروز صبح زیر نم نم بارون با یه خانم منتظر تاکسی ایستاده بودم، یه تاکسی اومد که یه مسافر آقا رو صندلی جلوش نشسته بود

اون خانم مسیرشو گفت، راننده گفت نه، به راننده گفتم منم همون مسیر میرم، راننده گفت حالا که دو نفرین باشه میرم!

خانمه از تاکسی دور شده بود، بهش گفتم خانم بفرمایید!

سرشو به علامت نه تکان داد و روشو برگردوند! به راننده گفتم اون خانم نمیاد!

راننده گفت اشکال نداره، یه کم که زیر بارون خیس بشه میاد!

سوار شدم و حرکت کردیم، چند لحظه بعد یه خانم دیگه سوار شد و کنارم نشست، یه کم که جلوتر رفتیم دیدیم یه آقا برای تاکسی دست بلند کرد، همین که راننده خواست ترمز کنه خانم کناریم گفت: آقا من دو نفرم!

راننده هم گفت: باشه

و دیگه تا آخر مسیر، مسافری سوار نکردیم.


خانم اولی با ناراحتی بی دلیل و قهرش فقط خودشو آزار داد و به خودش سخت گرفت، چرا که بیشتر ایستاد و بیشتر زیر بارون موند و دیرتر سوار تاکسی شد و دیرتر به مقصد رسید، چیزی هم از راننده کم نشد چون خیلی زود یه مسافر سوار کرد که کرایه ی دو نفر رو حساب کرد، ماشینش وزن کمتری رو تحمل کرد و استهلاک کمتری به خودش دید!

و خانم دومی برای راحتی خودش و اینکه کسی کنارش نشینه و جاش تنگ نشه و یه آقا معذبش نکنه کرایه دو نفر رو داد.


نباید زندگی رو به خودمون سخت بگیریم، چون فقط دودش تو چشم خودمون میره، هر چقدر زندگی رو راحت تر بگیریم آرامش و آسایش خودمون بیشتره...


بنگریم که چگونه زندگی میکنیم!

موافقین ۶ مخالفین ۰ ۹۵/۱۰/۰۶
اَسی ...

نظرات  (۱۲)

نتیجه گیری ِ خیلی خوبیه به نظرم. واقعا. :)
پاسخ:
ممنونم :)
شب آرامی بود
 می روم در ایوان، تا بپرسم از خود
زندگی یعنی چه؟
مادرم سینی چایی در دست
گل لبخندی چید، هدیه اش داد به من
خواهرم تکه نانی آورد، آمد آنجا
لب پاشویه نشست
پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد
شعر زیبایی خواند، و مرا برد،  به آرامش زیبای یقین
:با خودم می گفتم
زندگی،  راز بزرگی است که در ما جاریست
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
رود دنیا جاریست
زندگی ، آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم
دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟
!!!هیچ
زندگی، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت
زندگی درک همین اکنون است
زندگی شوق رسیدن به همان
فردایی است، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
ظرف امروز، پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز، دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با، امید است
زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک
به جا می ماند
 
زندگی، سبزترین آیه، در اندیشه برگ
زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود
زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر
زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ
زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق
زندگی، فهم نفهمیدن هاست
زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست
آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم
در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده از ساحت دل برگیریم
رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم
زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است
وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست
زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند
چای مادر، که مرا گرم نمود
نان خواهر، که به ماهی ها داد
زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم
زندگی زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت
زندگی، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی ست
من دلم می خواهد
قدر این خاطره را دریابیم.
                           سهراب سپهری
پاسخ:
چقدر قشنگ بود ^_^
مرسی از حسن انتخابت :)
۰۶ دی ۹۵ ، ۲۳:۴۵ هیـوا ثابت
سلام عزیزم :)
نمیدونم چرا عجیب احساسِ خانم اولی رو میتونم درک کنم ...
آدم گاهی وقت ها واقعا باید زیر بارون بمونه تا حالش خوب شه ...
حالا اون خانوم رو نمیدونم شرایطش یا حالش چی بوده و اینا ، اما من این حس رو گرفتم از متن 
پاسخ:
سلام عزیزم :*
هیوا جان! تو اسم یکی از عزیزترین دوستامو داری! یه لحظه شک کردم خودش باشی! شایدم هستی!
خیلی خوش اومدی و ممنون که این حس خوب رو با اومدنت به من دادی ^_^
اگه اون خانم میخواست زیر بارون بمونه اصلا سمت تاکسی نمیومد
اما منم خیلی دوست دارم زیر بارون قدم بزنم، مخصوصا وقتی نم نم میباره :)
۰۶ دی ۹۵ ، ۲۳:۵۹ هیـوا ثابت
عجیب این که حس میکنم شما هم  دوست عزیز و قدیمی من باشی که مدت هاااااست بی خبرم ازش ...
شما ماهدخت نیستی ؟
پاسخ:
نه :(
اول فامیلیت کاف نداره؟
۰۷ دی ۹۵ ، ۰۰:۰۴ هیـوا ثابت
نههه :(
ولی به هر حال خیلییی خوشحالم که باهات آشنا شدم عزیزم چون حس فوق العاده خوبی بهم میدی ، در حدی که میتونم الان بشینم از شدت انرژی مثبتت گریه کنم !!!!! نمیدونم چرااا ... هر چند مطالبت رو دارم میخونم و قلم شیرینی داری عزیزم
پاسخ:
عزیزم :***
منم همینطور هیوا جانم ^_^
از آشناییت خیلی خوشوقتم و مرسی از محبتت :)
۰۷ دی ۹۵ ، ۰۸:۱۹ لا نتوری
اوه اوه
باریکلا ن ِ ن ِ باریکلااااااا  " به شیوه ی جواد رضویان "
فکر نمیکردم شما با این دید زیبا به این قضیه نگاه کنی
پاسخ:
:))
این الآن تعریف بود؟ :|
شما خیلی ما رو دست کم گرفتین :/
۰۷ دی ۹۵ ، ۱۰:۳۹ لا نتوری
این انتقام به شیوه ی من بود  :))    *ـــــــــ^

پاسخ:
اینجوریاست؟؟؟؟
باشه!!!
موافقتم 
زندگی رو نباید عذاب آورش کرد 
خوب بود بسی
پاسخ:
دقیقا
مرسی :)
۰۷ دی ۹۵ ، ۱۴:۰۱ ببر بنگال
درسته همینطوره .سپاس.
پاسخ:
سپاس از شما
۰۷ دی ۹۵ ، ۱۶:۵۳ ام اسی خوشبخت
دنیا ارزش سخت گیری نداره مگر در موارد نادر.
پاسخ:
واقعا دنیا ارزش نداره...
۰۷ دی ۹۵ ، ۱۸:۴۰ روزهـا ..
سخت بگیری.. زندگیم سخت میگذره..
اما بعضیا زود دلگیر میشن.. علاوه بر سخت نگرفتن، آدما باید مراقب رفتارشونم باشن..
پاسخ:
خب زودرنجی هم به نوعی سخت گرفتن به خوده
باید درصدد اصلاح رفتارایی بربیایم که به ما آسیب میزنه
۰۸ دی ۹۵ ، ۰۱:۴۵ ✿دخترے از تبارِ غرور✿
قشنگ حس اون خانوم دوم رو درک میکنم...
البته من چون خیلی خجالتی ام مثلا توی اون لحظه نمیتونستم این تصمیم رو بگیرم و سریع بگم! :(
حس بدیه خیلی باید خودتو جمع و جور کنی هرچی هم که حجابت کامل باشه باز معذبی!

پاسخ:
خجالتی بودن هم خیلی آدمو معذب میکنه، این هم دقیقا یه جور سخت گرفتنه، باید تمرین کنیم که در مواقع بی مورد، خجالت نکشیم

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">