طلوع من

کلبه کوچولوی من

نوشته ها و خاطرات زندگی من
اینجا از copy paste خبری نیست، پس شما هم کپی نکنید، اگرم خواستید متنی رو لینک کنید اطلاع بدید
ممنون از همراهیتون

پیام های کوتاه
  • ۱۵ بهمن ۹۴ , ۱۴:۲۸
    آه ...
  • ۲۷ آذر ۹۴ , ۱۷:۱۰
    ...
آخرین نظرات
  • ۳ بهمن ۹۸، ۱۵:۲۵ - دچارِ فیش‌نگار
    ایول :)
  • ۳ بهمن ۹۸، ۱۴:۵۳ - دچارِ فیش‌نگار
    یس :))

شبی در خارج!

جمعه, ۱۵ آذر ۱۳۹۸، ۰۳:۲۰ ق.ظ

الآن که داشتم پست محبوبه رو میخوندم یاد یه چیزی افتادم که قصد داشتم تو وبلاگم بنویسمش اما یادم رفت.

عراق که بودم، تو شب دوم پیاده روی از نجف به سمت کربلا، تو یه موکب توقف کردیم تا شب رو همونجا بمونیم. موقع اذان مغرب بود و من به همراهانم گفتم: من میرم یه جا پیدا کنم که نمازمو به جماعت بخونم.

اونجا اینجوریه که موقع اذان هر موکبی که یه امام جماعت توش پیدا بشه، نماز رو به جماعت میخونن.

رفتم موکب کناریمون و دیدم نماز اول رو خوندن. گفتم اشکال نداره یه نمازمو به جماعت و دومی رو فرادا میخونم. نماز مغربم رو همراه با نماز عشای اونها خوندم و از اون موکب خارج شدم. همون لحظه دیدم موکب پشت سری میخوان نماز دومشون رو به جماعت بخونن! سریع خودمو رسوندم و نماز دومم رو هم به جماعت خوندم. بعد از اتمام نماز وقتی خواستم برگردم به موکب خودمون، دیدم یه موکب بالاتر از جایی که بودم، موکب امام رضاست. همونجایی که دو سال گذشته، شب رو اونجا به صبح رسونده بودیم. تصمیم گرفتم برم اونجا رو ببینم. موکب امام رضا خیلی بزرگ و مجهزه و محیطش هم با بنرهایی که داخلش زدن، شبیه حرم امام رضاست.

همینطور که داشتم تو موکب امام رضا قدم میزدم با خودم گفتم حالا که اینجام برم از سرویس بزرگ و تمیز اینجا استفاده کنم.

جلو در سرویس بهداشتی شنیدم که خانما میگفتن اینجا درمان تاول و ماساژ و دکتر هم داره. از آنجا که سرماخورده بودم و پام هم تاول زده بود گفتم بهتره برم پیش دکتر همینجا و تاولم رو هم درمان کنم.

تو سرویس بهداشتی، پاهام رو شستم و نشستم رو نیمکت و منتظر خشک شدن پاهام بودم. خانمی کنارم نشسته بود و میخواست موهاشو ببافه. یه خانم از پشت سر گفت: میخوای موهاتو ببافی؟ بذار من برات ببافم.

همینطور که داشت با دقت و ظرافت موهای خانم کناریم رو میبافت، باهم حرف میزدن. میدیدم که از فرق سرش شروع کرده داره میبافه ولی خود خانم کناریم هنوز ندیده بود موهاش چه شکلی شده. بعد که کار بافت تموم شد، خانم کناریم یه دعا در حق خانم بافنده کرد. خانم بافنده در جواب گفت دعا کن با شوهرم بیام(یه همچین چیزی) که این جمله باعث شد برگردم و به چهره خانم بافنده نگاه کنم. وقتی لبخندش رو دیدم به نظرم اون دندونا آشنا اومدن! پاشدم ایستادم تا بتونم دقیقتر چهرش رو ببینم. این خانم... این خانم.... خودشه؟.... آره! (قبلا با حجاب و آرایش دیده بودمش و حالا بی حجاب و بدون آرایش بود)

بهش گفتم: شما خانم... ببخشید اسمتون رو یادم رفته! گفت فلانی (الآنم اسمش یادم نمیاد :| ) گفتم بله من دوست محبوبه هستم. گفت محبوبه؟ گفتم بله هنرآموزتون تو کلاس تذهیب. گفت آهان محبوبه (و اسم فامیلیش رو گفت). گفتم یه جلسه اومده بودم کلاستون. گفت همین تابستون؟ گفتم بله. گفت آره یادم اومد! کار هم انجام دادی؟ گفتم بله یه کار رو رنگ کردم.

خلاصه احوالپرسی و بعد خداحافظی کردیم و من رفتم به درمان تاولم و ویزیت دکتر رسیدم.

خیلی برام جالب بود! آدمی که به واسطه یه دوست وبلاگی، یه بار تو یه کلاس تو یه شهر دیگه دیده بودم و فکر نمیکردم هیچوقت دیگه ببینمش، اینجا تو یه کشور دیگه، دقیقا همون ساعت و لحظه تو همون نقطه ای باشه که منم هستم!

اینجاست که میگن دنیا کوچیکه!

 

پ.ن: این همه نوشتم فقط ماجراهای یه شب از سفرم به کربلا بود. واسه همین وقتی به حجم پست هایی فکر میکنم که میشه از سفرم بنویسم، کلا پشیمون میشم از نوشتنشون!

موافقین ۵ مخالفین ۰ ۹۸/۰۹/۱۵
اَسی ...

نظرات  (۱۰)

۱۵ آذر ۹۸ ، ۰۴:۳۰ محبوبه شب

حالا پی بردی به اینکه چرا گفتم "استاد قشنگمون" ^_^ 

بشدت دوسش،دارم

 

ذوق مرگ شدم اسی

چقدر حالب بود

پاسخ:
:)

خیلی جالب بود اصلا!
۱۵ آذر ۹۸ ، ۰۴:۳۳ محبوبه شب
بخش‌هایی از این نظر که با * مشخص شده، توسط مدیر سایت حذف شده است

فقط منو اینجوری صدا میزنه ( اسم و فامیلیم با هم) :دی

اوایل محبوبه بودم

وقتی یکی از خدام زن اومد و هنر آموز شد و با هم رفیق شدیم، مدام منو میگفت محبوبه ک...

واسه همینه دیگه افتاده تو دهنشون :| : ))

 

+ خانم ******** ^_-

(فیلتر شه لطفا)

پاسخ:
اون دفعه تو حرم امام رضا دیدمش و این بار تو موکب امام رضا (ع)

;)

واقعا دنیا خیلی کوچیکه

اما بنویس چون بعدها برمیگردی میخونی میبینی چقدر چیزا از خاطرت رفته ولی توو پستات نوشتی.

پاسخ:
آره واقعا
:)
۱۵ آذر ۹۸ ، ۰۹:۵۴ در مسیر شدن

من چند بار اتفاقی(بدون هماهنگی) عشقمو دیدم. چه تو تهران دراندشت. چه قم. چه حتی کرمانشاه. خودش هم باورش نمیشه :)) میگه تو حتما تعقیبم میکنی وگرنه چطور ممکنه

پاسخ:
چه باورنکردنی!
خیلی خوشبحالتونه که :دی

بعد از سه سال کامنت گذاشتی، کجا بودی این مدت؟ ;)

سلام

دوبار رفتید برا پابوسی من امسال قسمتم نشد یعنی دعوتمون نکردن 

خوش بحالتون 

خب چرا ننویسی خیلی جالب انگیز ناکه که

پاسخ:
سلام
ان شاءالله سالهای بعد نصیبتون بشه

زیاااده o_O
۱۵ آذر ۹۸ ، ۱۰:۵۵ صخره نورد

کم کم بنویسید, عجله ای نیست ;)

برای منم پیش اومده کسی رو که تو شهر خودمون نمیبینم, مثلا تو راه آهن تهران دیدم. دنیا خیلی بزرگه و در عین حال بعضی وقتا کوچیکه!

پاسخ:
:))

همینطوره و عجیب!

 نه دیگ نصیب نمیشه

رفت تا بعد 5 6 سال بعد اونم تازه اگ بتونم زنده بمونم ...

پاسخ:
ایشالا میرید، ناامید نباشید
زنده باشید الهی
۱۵ آذر ۹۸ ، ۱۸:۰۵ در مسیر شدن

من زیرآب بودم. توی این مدت چراغ خاموش دنبال میکردم. 

 

پ.ن

بیست و دوم فوریه ی عزیز هم که اینجاست بعده چن سال :))

پاسخ:
که اینطور! :))
خوش برگشتی

ایشون که جایی نرفته بود ;)

دنیا همینقدر ک کوچیکه.. همینقدرم بزرگه انگار...!

ایشالا همیشه ب سفر و خوشی..:)

پاسخ:
اوهوم

ممنونم و همچنین :)
۲۴ آذر ۹۸ ، ۲۲:۵۲ عاشق بارون ...

چه جالب! :) دارم فکر می‌کنم ببینم تجربه‌ی مشابهی دارم یا نه! ولی چیزی یادم نمیاد!

پاسخ:
احتمالا داشتی :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">