طلوع من

کلبه کوچولوی من

نوشته ها و خاطرات زندگی من
اینجا از copy paste خبری نیست، پس شما هم کپی نکنید، اگرم خواستید متنی رو لینک کنید اطلاع بدید
ممنون از همراهیتون

پیام های کوتاه
  • ۱۵ بهمن ۹۴ , ۱۴:۲۸
    آه ...
  • ۲۷ آذر ۹۴ , ۱۷:۱۰
    ...
آخرین نظرات
  • ۳ بهمن ۹۸، ۱۵:۲۵ - دچارِ فیش‌نگار
    ایول :)
  • ۳ بهمن ۹۸، ۱۴:۵۳ - دچارِ فیش‌نگار
    یس :))

چقدر قشنگی آخه لعنتی!

سه شنبه, ۱۵ مرداد ۱۳۹۸، ۰۲:۳۳ ب.ظ

امروز مستند پاپلی رو دوباره از تلویزیون دیدم و دوباره پرت شدم تو گذشته ای نه چندان دور. تو حال و هوای باصفای شمال و روستاهاش و لهجه ای که چقدر دلتنگش بودم و یه زمانی معتقد بودم رو مخه!

اونقدر دلم تنگ شد برای روزایی که همه بودیم، کنار هم بودیم، دور هم جمع بودیم و خوش بودیم و صفا میکردیم.

حس خفگی بهم دست داده، اصلا نمیتونم تحمل کنم! و خیلی برام عجیبه این حجم عظیم از دلتنگی که ازش بیخبر بودم و یهو سر باز کرد

احساس میکنم یه تیکه از وجودمو تو روستای پدریم جا گذاشتم

دلم داره پاره میشه برای روزایی که بابا بود 

موافقین ۴ مخالفین ۰ ۹۸/۰۵/۱۵
اَسی ...

نظرات  (۳)

الهی بگردم :***

پاسخ:

خدا رحمتشون کنه

 

با صالحان محشور بشن

پاسخ:
آمین
ممنونم

یادش بخیر خاطرات با هم بودن های دسته جمعی.

پستت منم برد به گذشته های دور.

 

+

روح همه اسیران خاک شاد و یادشون گرامی  ⚘

بخصوص پدر و مادر بزرگ‌ عزیزت ⚘

خدا رحمتشون کنه . آمین 🙏

پاسخ:
ممنون
خدا مادر و دایی تو رو هم بیامرزه
آمین

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">