طلوع من

کلبه کوچولوی من

نوشته ها و خاطرات زندگی من
اینجا از copy paste خبری نیست، پس شما هم کپی نکنید، اگرم خواستید متنی رو لینک کنید اطلاع بدید
ممنون از همراهیتون

پیام های کوتاه
  • ۱۵ بهمن ۹۴ , ۱۴:۲۸
    آه ...
  • ۲۷ آذر ۹۴ , ۱۷:۱۰
    ...
آخرین نظرات
  • ۳ بهمن ۹۸، ۱۵:۲۵ - دچارِ فیش‌نگار
    ایول :)
  • ۳ بهمن ۹۸، ۱۴:۵۳ - دچارِ فیش‌نگار
    یس :))

نمایشنامه کوتاه "آن دختر من بودم" + پی نوشت ها

شنبه, ۱۴ ارديبهشت ۱۳۹۸، ۱۱:۳۰ ب.ظ

(پرده اول)

صحنه: جلوی سوپرمارکت


دختر: برام خوراکی بخر

مادر: کارتم همرام نیست. تو کارت آوردی؟

دختر: آره

مادر: خب تو بخر

دختر: نمیخوام



(پرده دوم)

صحنه: سر کوچه

مادر روی سکویی مینشیند

مادر: من نمیام خونه

دختر: چرا؟

مادر: تو برام خوراکی نخریدی!

دختر: پا شو بریم خونه!

مادر: تا نخری نمیام

دختر: دیگه با خودم نمیارمت بیرون

و از صحنه خارج میشود

چند دقیقه بعد دختر با پلاستیکی در دست وارد صحنه میشود.

مادر: خریدی؟

دختر: بله

و هر دو از صحنه خارج میشوند


+ این داستان واقعی است.



بی ربط به پست: هیچوقت به حرف گارسون مبنی بر تعریف یکی از موارد منو اعتماد نکنید!

یه لیوان شیر آورده توش پر کرده از تیکه های یخ! یه پر قهوه ریخته روش و تهش هم سس شکلات چسبیده. اسمشم گذاشته "آیس موکا" ! آخه اون یخا اگه آب بشن که اون شیر شده آب زیپو!


بی ربط نوشت 2: بعضیام هستن وقتی یه امانت ازشون میگیری باید به زور بهشون پس بدی! یه کتاب تو دوران دانشجوییم از یکی گرفته بودم، بعد از اینکه کارم باهاش تموم شد چند بار به صاحبش گفتم کتابتو برات بیارم؟ هر بار میگفت الان نه من کیفم سنگین میشه! تا اینکه درسمون تموم شد و دیگه ندیدمش.

چند سال از اون جریان میگذره. دیروز تو یه مراسمی، از اونجا که میدونستم اون دوستم هم میاد، کتاب رو با خودم بردم. دیدمش و گفتم کتابتو آوردم. گفت: نه من اصلا نمیتونم الآن ازت بگیرمش! گفتم خب من چیکار کنم؟ گفت آخر مراسم صدام بزن ازت بگیرم. رفت و دیگه پیداش نشد. منم به دخترخالش که دوستمه گفتم این کتابو میتونی بدی به دخترخالت؟ گفت اره. گرفت و رفت.

بساطی داریم از دست ملت :|

موافقین ۴ مخالفین ۰ ۹۸/۰۲/۱۴
اَسی ...

نظرات  (۵)

سلام :)
عجب.خودت نمی خری اون وقت می خوای مامانت برات بخره. :)
بیاین نمایشنامه اش رو اجرا کنیم. :)
پاسخ:
سلام
خوش اومدی :)
:))
اجرا کنیم ;)
 o_O
پاسخ:
+_+
۱۵ ارديبهشت ۹۸ ، ۱۱:۳۵ دچارِ فیش‌نگار
خیلی قشنگ و خنده دار نوشتی این پست رو
ایول

پاسخ:
ممنونم :)
اصابم از دست اونی که کتابش دستت بود خورد شد :/
پاسخ:
خب بیاد وسایلشو بگیره بره دیگه! یه کتاب حمل کردن اینقدر سخته واقعا؟! :/
۱۶ ارديبهشت ۹۸ ، ۰۰:۲۹ عاشق بارون ...
آفرین دختر خوب! :))

اسی من چند تا ازون کتاب‌ها دارم و واقعاً واقعاً همیشه یه بخش از اعصاب منو اشغال کرده و اعصابم بابتش می‌ریزه بهم. حالا کتابا رو تصمیم گرفتم برم بدم به کتابخونه(دیگه دسترسی ندارم به صاحبش. بسکه نیومده بگیره یا جواب نداده!) ولی یه جزوه دست‌نویس دانشگاه دستمه سال‌هاست٬ اونو نمی‌دونم چیکار کنم! :/ از امانت دادن و امانت گرفتن بیزارم همیشه!
پاسخ:
میفهمم چی میگی. همیشه فکر میکردم اگه بمیرم این کتابا به صاحبشون نمیرسه و دینش به گردنم میمونه.
من کتابایی که امانت دادم رو هم به زور پس گرفتم! یکیشون رو هنوز هم نتونستم پس بگیرم :|
مردم معنی امانت رو نمیدونن انگار :/

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">