طلوع من

کلبه کوچولوی من

نوشته ها و خاطرات زندگی من
اینجا از copy paste خبری نیست، پس شما هم کپی نکنید، اگرم خواستید متنی رو لینک کنید اطلاع بدید
ممنون از همراهیتون

پیام های کوتاه
  • ۱۵ بهمن ۹۴ , ۱۴:۲۸
    آه ...
  • ۲۷ آذر ۹۴ , ۱۷:۱۰
    ...
آخرین نظرات
  • ۲۶ دی ۹۷، ۱۷:۲۶ - yasna sadat
    :))

امروز و من

پنجشنبه, ۱۵ آذر ۱۳۹۷، ۱۰:۰۰ ب.ظ

+صبح

باید میرفتم به یکی از ادارات برای رسیدگی به کارای رئیسم.

اولین بار که قرار بود برم اونجا، رئیسم گفته بود برو به اون خانم آیکیو حسابی بتوپ و حالیش کن کارشو درست انجام بده! با چنین پیش زمینه ای وارد اداره مذکور شدم و با یه خانم مظلوم و آروم مواجه شدم. یه کم گارد گرفتم و گفتم چرا اطلاع رسانی نمیکنید که این همه ما رو به زحمت نندازید؟ بنده خدا عذرخواهی کرد و کارم رو راه انداخت.

امروز که دوباره رفتم پیشش داشت با تلفن صحبت میکرد. منو که دید با لبخند دستشو به سمتم دراز کرد. یک دقیقه ای تلفنش طول کشید و همچنان دستمو تو دستش نگهداشته بود. وقتی گوشی رو گذاشت گفت: چقدر دستت سرده کجا بودی؟ گفتم: بیرون بودم. گفت: چایی برات بیارم گرم شی؟ گفتم: نه ممنون.

که دیدم رفت و با این فنجون چای گرم برگشت:


صبحانه نخورده بودم و اون چایی خیلی به موقع بود.

شاید از نظر بقیه اون یه خانم آیکیو با چشمای منحرف و شدیدا ضعیف باشه، ولی من جز زیبایی درش ندیدم. کسی که مهربون ترین قلب دنیا رو داره.



+ظهر

پست قبل چه زود نتیجه داد:


بعضی گلا بوی خوبی نمیدن...



+شب

تو تاکسی که نشستم، گرمای مطبوع بود و بوی خوش عطر و موسیقی آرامش بخش و عطر بیسکوییت نارگیلی که تو فضا موج میزد و حس امنیتی که بهم دست داد، سرمو تکیه دادم به صندلی و ناخودآگاه اشکام سرازیر شدن. تازه فهمیدم چقدر تحت فشار بودم و حالا یه نفس راحت کشیدم.



+ پ.ن: "تو عزیز؟؟ دلمی! بگو"

چند بار شنیده باشم خوبه؟

موافقین ۶ مخالفین ۱ ۹۷/۰۹/۱۵
اَسی ...