طلوع من

کلبه کوچولوی من

نوشته ها و خاطرات زندگی من
اینجا از copy paste خبری نیست، پس شما هم کپی نکنید، اگرم خواستید متنی رو لینک کنید اطلاع بدید
ممنون از همراهیتون

پیام های کوتاه
  • ۱۵ بهمن ۹۴ , ۱۴:۲۸
    آه ...
  • ۲۷ آذر ۹۴ , ۱۷:۱۰
    ...
آخرین نظرات
  • ۲۷ آذر ۹۷، ۰۱:۵۰ - عاشق بارون ...
    :))
  • ۲۶ آذر ۹۷، ۱۵:۰۳ - حسن مجیدیان
    آفرین...

قصه عشق ❤

شنبه, ۳ آذر ۱۳۹۷، ۱۲:۴۳ ب.ظ

سلام

خوندن داستان های عاشقی دیگران خیلی برام جالبه. همیشه وقتی یه زوج رو میبینم دلم میخواد بدونم چطور باهم آشنا شدن و چی شد که به هم رسیدن.

شاید فیلم ها و کتابهایی با موضوع عشق خیلی پرطرفدار باشن، ولی عاشقانه های دنیای واقعی برای من جذاب تر هستن.

اینا رو نوشتم که بگم تصمیم گرفتم تو این پست ازتون بخوام برام قصه های عشقیتون رو تعریف کنید. عاشقانه هایی که تجربه کردید، چگونگی به وجود اومدنش و اینکه بعدش به کجا رسید.

نظردهی به صورت ناشناس هم فعاله برای دوستانی که ناشناس راحت تر مینویسن. خواستم کلا نظرات رو ناشناس کنم ولی ظاهرا نمیشه. خصوصی هم میتونید برام بنویسید.

مشتاق شنیدن قصه های واقعیتون هستم :)

موافقین ۵ مخالفین ۰ ۹۷/۰۹/۰۳
اَسی ...

نظرات  (۱۳)

من حتی تو فانتزی هام هم دو نفر بهم نمیرسن😂😂😂🤦
پاسخ:
ولی عشق که بینشون هست! همون عشق رو میخوام بشنوم؛ چه برسن چه نرسن
همه کسایی که عاشق میشن به هم نمیرسن! فقط تعدادیشون بهم میرسن :)
پاسخ:
آره اصولا عشق در نرسیدن هاست
۰۳ آذر ۹۷ ، ۱۴:۰۹ آسـوکـآ آآ
این پست هیجان انگیز رو بوکمارک میکنم تا شب بیام کامنتارو بخونم❤
پاسخ:
باید بیشتر منتظر باشی! ظاهرا همه میخوان بخونن فقط :|
۰۳ آذر ۹۷ ، ۱۵:۲۶ 🦉 شباهنگ
نیکولا و ماری جوانا قبلا چالش‌های مشابهی داشتن در مورد این موضوع
خوندی پستاشونو؟ خیلی جالب بود
پاسخ:
نه نخوندم
باید جالب باشه!
۰۳ آذر ۹۷ ، ۱۷:۲۵ 🦉 شباهنگ
ارجاعت می‌دم به کانال ماری جوانا و وبلاگ نیکولا، آرشیو پارسال پیارسالشون :)
پاسخ:
پس حالا حالاها باید بگردم o_O
۰۴ آذر ۹۷ ، ۰۰:۴۱ جناب منزوی
:)
پاسخ:
:|
۰۴ آذر ۹۷ ، ۰۰:۵۱ جناب منزوی
خواستم زندگی خودم رو بنویسم دیدم عاشقونه نیست، بهمون لبخند اکتفا کردم :)
پاسخ:
کلا کسی عاشق نشده انگار! اصلا عشق چی هست؟ :/
۰۴ آذر ۹۷ ، ۰۱:۱۶ جناب منزوی
واقعاً، چی هست؟ :)
پاسخ:
-_-
مث اینکه.. منم باید تو زمره شنوندگان باشم! :))

ب نظر من اون چیزی ک ما معمولا اسمشو میذاریم عشق(قبل از به هم رسیدن دو نفر).. یه نوع وابستگی و یا نهایتا دوست داشتنه...
عشق معمولا بعد از رسیدنه که معنی واقعیشو پیدا میکنه....
پاسخ:
:/

همون دوست داشتن و علاقه و احساسات مدنظرم بود
سلام، میخوام از داستان عاشقانه خودم بگم ...
حدود دو ترمی میشد که با شبنم همکلاس بودم، یه دختر نجیب، که سرش تو کار خودش بود، از ادب و متانت این خانوم هر چی بگم کمه. اون اوایل که با دوستان جمع میشدیم و در مورد درس و امتحان حرف میزدیم مثل بقیه بچه ها میدیدمش، تا این که کم کم حس کردم مثل یه آهنربا دارم جذبش میشم، چرا دروغ، مثل یه آفتابگردون هر طرف که میرفت میچرخیدم، احساس کردم این دختر همونیه که میتونم یه زندگی آروم و عاشقانه رو باهاش بسازم...

خب اینجا یه پرانتز باز کنم :دی
قطعا نمیشه با یه نگاه و دو تا کلاس مشترک داشتن از یکی خوشت بیاد، زدم تو کار تحقیق و تفحص :دی. از یکی از دوستان (که واقعا خواهرانه به من لطف کرد) آمار شبنم خانوم رو درآوردم. یه دختر با اصل و نسب، 3 تا خواهر غیر خودش داشت، مادرش جوری تربیتش کرده بود که همیشه به موقع خونه بود و همیشه ساده و آراسته میگشت. خب پس همونی بود که من میخواستم ... پرانتز بسته !

.... هیچ وقت اون روز رو یادم نمیره، به بچه ها گفتم شماها برید منم تا چند دقیقه دیگه میام، قلبم تند تند میزد، اولین بار بود که میخواستم با یه دختر خانوم در مورد ازدواج صحبت کنم... اون موقع ها هر دختر و پسری رو تو دانشگاه میدیدی با هم دوست بودن، به قول امروزیا دوست اجتماعی :دی، من نمیخواستم فکر کنه برای دوستی میخوامش، رفتم سر کلاسشون و قبل از اینکه استاد بیاد، ازش خواستم چند لحظه بیاد بیرون، کم کم سر صحبت رو باز کردم و رسیدم به علاقه ای که بهش داشتم، از حالت چشماش معلوم بود که توقع شنیدن همچین حرفی رو ازم نداشت، اول فکر کرد من به خاطر رفتار خوبش با همه دچار سوءتفاهم شدم، براش توضیح دادم و اون هم در کمال احترام خواست که چند روزی به حرفای من فکر کنه...

خب تا اینجاش خوب پیش میرفت ...
تا اینکه روز موعود فرا رسید ...

من تو کلاس نشسته بودم و دیدم از پشت پنجره اشاره کرد که برم پیشش، اومده بود جواب منو بده، از اینور گفت، از اونور گفت، زمین و آسمون و ریسمون رو به هم بافت تا بگه: ما به درد هم نمیخوریم، بهم گفت دخترای زیادی هستن که میتونن با شما خوشبخت بشن اما ما به درد هم نمیخوریم ...

نمیدونم اون روز رو چطوری گذروندم و خودمو تا خونه رسوندم، دیگه نمیتونستم تو دانشگاه بهش نگاه کنم، دیگه ارتباطمون سنگین شد ...
تا اینکه گذشت و بعد یکی دو ترم دست روزگار ما رو توی انجمن علمی به هم رسوند، ایشون شدن مدیر انجمن علمی و منم یکی از اعضای انجمن. دوباره صمیمیت داشت بینمون برمیگشت، بهم پیام میداد، هرکاری داشت به من میگفت، دوستانی که در جریان علاقه من بودن میگفتن که اره برات ناز میکنه، نازشو بخر ... اما من هیچوقت جرات نکردم دوباره بهش پیشنهاد بدم ... درسته که از اون ماجراها 5 سال گذشته، اما من هنوز عشقشو تو سینه دارم و امیدوارم با هر کی که میخواد ازدواج کنه و خوشبخت بشه... راستشو بخای هنوز هم خبرشو دارم ... دورادور حواسم بهش هست ... درسته کیلومترها از هم دوریم اما من شبنم رو هنوز تو قلبم دارم...

هیچکس جای من نیست، پس قضاوت ممنوع !
پاسخ:
سلام
:)

ازتون ممنونم، خیلی خیلی ممنونم 🌹🌹
صمیمانه برای شما آرزوی خوشبختی میکنم
الهی به همه آرزوهاتون برسین ^_^
۰۵ آذر ۹۷ ، ۱۹:۵۵ ابوالفضل ...
ولی من به داستان‌های جالب‌انگیز عاشقانه مشکوکم! یا شوعاف و خالی‌بندیه، یا خیلی رمانتیک و سانتی‌مانتال نگاه کردن به ماجرا...
چیزی که بیشتر جذبم می‌کنه عقبه و روایت گذشته‌ی اون عشق نیست. رفتارای ناخودآگاه از روی عاشقیته...
پاسخ:
برای من شروعش، اون نقطه ای که جرقه عشق به وجود اومده جالبه، و چگونگی پیشبردش و آخرش، کم و کیفش و کلا همه چی :))
۰۸ آذر ۹۷ ، ۱۴:۲۱ نگار جهانشاهی
واقعا قشنگه
پاسخ:
خوش اومدین
با عنوان پستت فقط و فقط یاد این آهنگ افتادم و بس !
این آهنگ :
http://music-fa.com/download-song/3365/

اگر احیانا کار نکرد آدرس همون قسمت  بالا رو بزنید .



+
سلام بر دختر دایی مجازی بی وفای خودم 
خوبی ؟!:)
مادر خوبن ایشالا ؟!
پاسخ:
کار کرد :)
+ سلام بر خواهر باوفای خودم ^_^
قربانت :*
تو چطوری؟

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">