طلوع من

کلبه کوچولوی من

نوشته ها و خاطرات زندگی من
اینجا از copy paste خبری نیست، پس شما هم کپی نکنید، اگرم خواستید متنی رو لینک کنید اطلاع بدید
ممنون از همراهیتون

پیام های کوتاه
  • ۱۵ بهمن ۹۴ , ۱۴:۲۸
    آه ...
  • ۲۷ آذر ۹۴ , ۱۷:۱۰
    ...
آخرین نظرات
  • ۲۹ آبان ۹۷، ۱۴:۵۹ - ابوالفضل ...
    ...

گزارش کار!

پنجشنبه, ۲۰ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۱:۵۰ ق.ظ

تا چشمام بسته نشده بگم براتون که امروز را چگونه گذراندم! :دی

صبح رفتم آخرین جلسه ی کلاس سوخت نگار، و نمونه سوالا و کارت ورود به جلسه ی امتحانم رو گرفتم. بعد از اتمام کلاس رفتم محل کارم و یه سر و گوشی آب دادم. با اینکه تعطیل بودیم ولی رفتم یه سری دفاتر رو چک کردم. بعدش رفتم عابربانک! کارم که تموم شد به قصد رفتن به کتابخونه راه افتادم. تو مسیر، یکی از دوستامو دیدم و کلی خوش و بش کردیم. بعد از اینکه ازش جدا شدم رسیدم به محل کار یکی دیگه از دوستام. با اون هم چند دقیقه ای صحبت کردم و به راهم ادامه دادم. رفتم کتابخونه و کتابی رو که قرار بود بعدازظهر نقد کنیم گرفتم. خواستم برم خونه که صدای اذان بلند شد. با خودم گفتم چه بهتره که نمازم رو برم مسجد و جماعت بخونم. خلاصه ریا نباشه! رفتم مسجد و نماز خوندم. و دیگه بعدش رفتم خونه! کسی خونه نبود. ناهارم رو گرم کردم و رفتم سراغ کتاب مذکور. چند تا عکس از صفحاتش گرفتم و فرستادم برای یکی از اعضای انجمن. ناهارمو خوردم و عازم کلاس بسیج شدم. رفتم حلقه و بعد از تموم شدنش، به سمت مزار پدرم رهسپار شدم. بعد از اینکه دیداری تازه کردم برگشتم خونه. کتاب مورد نظر رو مطالعه کردم و نکاتی درمورد نقدش یادداشت کردم. وقت رفتن به انجمن رسید. رفتم کتابخونه چون این بار جلسه نقد کتاب داشتیم که با حضور نویسنده کتاب بود و تو کتابخونه برگزار میشد. وقتی وارد شدم اولین چیزی که دیدم دوربینی بود که رو سه پایش قرار داشت! دیدم نه! ظاهرا جلسه خیلی رسمیه! بیخیال نقد کتاب شدم و تصمیم گرفتم صحبت نکنم. مجری بحث رو شروع کرد و از یکی از حضار خواست که نقد رو آغاز کنه. حرفهای اون شخص که تموم شد، مجری همه حاضرین رو رد کرد و یهو زوم کرد رو من! گفت اگه صحبتی دارید بفرمایید. منم درمقابل عمل انجام شده قرار گرفتم و به اجبار سخنرانی کردم!! :دی بعد از من هم دو سه نفر حرف زدن فقط.

خلاصه جلسه تموم شد و برگشتم خونه. نشستم نمونه سوالای امتحان سوخت نگارم رو خوندم. بعد خاله اینا زنگ زدن و گفتن داریم میایم خونه تون. پاشدم خونه رو مرتب کردم. مهمونا رسیدن و شام خوردیم و بعد همه باهم خونه رو به قصد منزل داییم ترک کردیم. همین که پامون رو از خونه بیرون گذاشتیم یهو آنچنان بارونی گرفت که به دوش حمام میگفت زکی! یه چیزی میگم یه چیزی میشنوید! تمام مسیر رو درحال دویدن و جیغ زدن و خندیدن بودم! به محض اینکه رسیدیم خونه دایی، بارون قطع شد! انگار یه نفر فقط منتظر بود ما از خونه بریم بیرون تا با شیلنگ ما رو خیس خالی کنه و همین که دوباره به یه سرپناه رسیدیم شیر آب رو بست :|

سالگرد تولد زنداییم بود و اونجا کلی جشن گرفتیم و شادی کردیم. این هم کیک تولد:


رزهای سیاهش بسیووووور بدمزه بود :/

بعدش...


تموم شد دیگه! نکنه توقع دارید همینطور ادامه داشته باشه؟! :|


و همه ی اینها فقط مربوط به یک روز از روزهای زندگی من بود :)


خدایا شکرت...


پ ن: کلا آدم کم تحرکی ام ها! طوری که به زور باید منو از خونه ببرن بیرون! ولی خب گاهی پیش میاد دیگه :دی

موافقین ۳ مخالفین ۰ ۹۷/۰۲/۲۰
اَسی ...

نظرات  (۸)

۲۰ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۲:۱۵ عاشق بارون ...
خسته نباشی! :) حاضر بودم جامو باهات عوض کنم تو اون بارونه. :)))
چرا کیکه اینطوریه؟ رز سیاه؟؟؟ من عاشق کیکم ولی اینو دیدم اشتهام کور شد. :))
پاسخ:
نمیدونی چه بارونی بود!! ^_^
هنریه گمونم o_O
این روزا خیلی هوس کیک میکنم! این سومین کیکیه که تو چند روز اخیر خوردم :))
سوال (با لحن اون خانمه تو هوش برتر بخون :دی)

سوخت نگار چیه؟؟

نقد کدوم کتاب و کدوم نویسنده؟ 

تو مگه میری سر کار؟؟؟ ^_^ فکر می کردم حلقه شغلته!!
+شغلت چیه؟ فضولم خودتی :|

این کیکه چرا این ریختیه؟ بارون زده دکوراسینشو نه ببخشید دیزاینشو خراب کرده عایا؟ (تو نگاه اول فکر کردم اون خط خطیای شکلات روی ظرف کیکه :| بعد که زوم کردم دیدم روی خودِ کیک رو اینشکلی کردن -_-)

چرا انقدر فعالیتت کم شده؟ :/ وبلاگ نویسی رو میگم :|

و در آخر
ای خدایی که خالق خرسی... بنده را آفریده ای، مرسی [تشوییییییییییق (عینک ریبوند) ]


پاسخ:
:))
سوخت نگاری روی چوب ;)

یه کتاب به زبان محلی توسط نویسنده بومی :دی

تو مگه نمیدونی؟ خودت تو اون پست اولین حقوقم کامنت گذاشتی! :|
حلقه فی سبیل اللهه -_-
+ شغلم؟ فضول شناسی :-d

کیک که تو بارون نبود! میگم که خیلی هنرمندانه است :/

این رو هم تو همون پست اولین حقوق گفته بودم -_-

کلا خدا یه خرس خلق کرده و یه محبوبه والسلام :))) (با لهجه آبودانی بخونید) :دی

چه روز خوبی.اتفاقا سمت ما هم بارون اومد بیرون بودم منم خندیدم در دو دقیقه شلوارم تا زانو خیس بود!!!!هواشناسی نگاه کردم نصف ببشتر ایران بارونی وامروز هم بارون می اد دوباره
پاسخ:
اوهوم ^_^
:))
همه جا شمال شده ^_^
متن بسی طولانی بود
مجبور شدم فقط پ . ن را بخونم
قبول باشه انشاالله
پاسخ:
خدا قوت پهلوان :دی
چی دقیقا؟!
ما معمولا از این چیزای کیکارو نمیخوریم
مبارکشون باشه

پاسخ:
خوراکین خب!
ممنون
این همه رو قبل بسته شدن چشاتون نوشتین؟!:)
همچین قصد بسته شدنم نداشته ها! :))

کارتون مرتبط با نقده؟
روح پدرتون شاد...


خسته نباشید (نبوده باشید!).. :)

پ ن : مطمئنید کم تحرکید؟!
پاسخ:
بله دیگه :دی
چرا اتفاقا خیلی هم مصر بود :)))

نه بابا...
ممنونم، خدا رفتگان شما رو بیامرزه

ممنان :))
پ ن: اینجور که شما تهدید کردید منو به شک انداختید o_O
آلزایمرم خودت داری 😂😂😂
تازگیا سوالایی که از بلاگرا می پرسم رو فراموش می کنم و دفعه بعد دوباره سوالمو عینا تکرار می کنم😐
پاسخ:
اشکال نداره! فقط تو نیستی؛ همه خرسا اینجورین :-d
فضول :/

:دی خخخخخخخخخخخخخخخخ آخه روز تعطیل میرن سرکار اونم واسه فضولی
:دی 

موفق باشید .
پاسخ:
:/

مرسی :|

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">